۱۳۸۶ اسفند ۹, پنجشنبه

سکوت

این ترم هم هفته دیگر تمام است. اتفاقات بیشماری افتاد، بیش از آنکه حتی یادم بیاید. پنجشنبه هفته پیش آنقدر خسته بودم که دانشگاه نرفتم. ماندم خانه و در "غار"م به زندگیم فکر کردم و برنامه ریختم که چه کارهای بکنم. کارهایی که رشدم دهند.

دیشب هم دیر خوابیدم و هم بد خوابیدم. دیشب باید سه مقاله می‌خواندم تا برای discussion group امروز آماده باشم. بعد از کلاس به ازمایشگاه می‌روم، به دور و برم نگاه می‌کنم. نفسی می‌کشم. دو ماه پیش پروژه نیمه‌کاره‌ای را شروع کردم که حالا جواب داده است. مشکلات برطرف شده‌اند و جواب آزمایش‌ها ثابت و امیدوار کننده اند. Woody خوشحال است. دیروز که با یکی دیگر از استادهای پروژه ویدئو-کنفرانس داشتیم از نتابج راضی بود. از کارهایم خوشش می‌آید چون کم هزینه، سریع و جواب دهنده اند. آزمایش‌های Philip هم جواب داده‌اند. خوشحالم که الگو برداری از آزمایش‌ها و ایده‌های من باعث شد که آزمایش‌هایش بهبود یابند. امروز ظهر که نتایج را گرفت، در همان آزمایشگاه شروع کرد به رقصیدن. همان گونه که یک ماه پیش به محض دیدن اولین جواب‌های آزمایش‌هایم شروع کردم به رقصیدن.

قسمت اول پروژه جانبی هم جواب داد. یک سال و اندی پیش که تازه آمده بودم اینجا، حین انجام دادن کارهای آزمایشگاهی خسته کننده معمولی ایده‌ای به ذهنم رسید که پایه این پروژه شد. تنها نکته این بود که یک روز تصمیم گرفتم از انجام دادن همان کارهای معمولی لذت ببرم. آن وقت شروع کردم به ساختن داستان‌های خنده‌دار برای پروژه و بعد یکی از این داستان‌ها به این پروژه تبدیل شد. تحقیقی که نو است. بخاطر این پروژه هیچ جایزه بزرگ بین‌المللی نخواهم گرفت اما می‌دانم که پایه‌ای برای یک سری از تحقیقات دیگر خواهد شد و به گوشه‌ای از یک سری سوال‌های بی‌پاسخ جواب خواهد داد و قسمتی از ایده‌های غلط، تصحیح خواهند شد. حداقل آن این است که به کم کردن دردی از دردهای مردم دنیا کمک خواهد کرد. امروز به این پروزه هم فکر می‌کردم.

اما امروز با همه خستگی و مشغولیت ذهنی، نگرانی‌ها و دلواپسی‌ها، بالا و پایین‌های زندگی، رد و پذیرش‌ها، از یک چیز راضی بودم: اینکه ساده و صادق در هر جایی بیشترین تلاشم را کردم و نتیجه‌اش را هم دیدم. حداقل پیش خودم راضی هستم. اعتماد به کسب نتایج بهتر، دلیلی بود که به پیش بروم و خودم را در محدودیت گذشته اسیر نسازم.

بعد از ظهر خسته از یک چیز، نگران یک چیز، راضی از چیز دیگر و امیدوار به آینده دیگر از کانال تلویزیونی abc به ساختمان ما می‌آیند. می‌گویند در حال ساخت برنامه‌ای هستند که پروژه‌های علمی دانشگاه را نشان می‌دهد. دم در آزمایشگاه با Philip صحبت می‌کنند و می‌آیند تو. کمی گپ می‌زنیم. تصمیم می‌گیرند از ما هم فیلمبرداری کنند. کارت* مرا می‌گیرد. اسمم را می‌پرسد که مطمئن شود می‌تواند درست تلفظ کند. می‌پرسد اهل کجایی؟ نگاهم را به چشمانش می‌دوزم، محکم می‌گویم:IRAN . پشت کارتم می‌نویسد که یادش نرود.

از ما حین انجام کار فیلم می‌گیرند. در مورد پروژه سوال می‌کنند. Philip روی دستگاه خودش –که چند لحظه پیش برایش رقصیده بود- توضیح می‌دهد. من هم با همان حس خستگی،‌ نگرانی، رضایت و امید در مورد پروژه خودم توضیح می‌دهم. می‌گویند که دوباره برای یک برنامه طولانی مدت فقط از آزمایشگاه ما بر خواهند گشت. حس حیرت و خوشحالی را در چشمانشان می‌شد دید.

یادم می‌افتد که یک ماه پیش چشمانMike (هم‌کلاسی یکی از درسهایم) هم حیرت و خوشحالی مشابهی داشت وقتی که پرسید چرا اینجایم و کجا می‌مانم. می‌گویم: "جایی می‌مانم که بیشترین منفعت را برای همه دنیا داشته باشم... هم بازدهی بیشتر و هم هزینه کمتر برای همه دنیا". لبخند می‌زند. می‌گوید:‌"تا بحال اینطور فکر نکرده بودم!" بعد یاد دوستی در ایران می‌افتم که سال‌ها پیش پرسید چرا به بقیه دانشجویان کمک می‌کنم. به او گفتم که با کمک کردن به دیگران هم مهارت‌های خودم زیاد می‌شوند و هم با کمک به رشد جامعه، خودم و اطرافیانم هم رشد می‌کنند، مثل بالا آمدن ذرات شناور با بالا آمدن سطح آب. نگاهم کرد، خنده‌ای کرد و گفت: "ادای بچه مثبت‌ها را در نیار... برای من حرفهای گنده گنده نزن!"

خانه که می‌آیم روی صندلی ماساژورم می‌نشینم. روشن‌اش می‌کنم. قبل از نوشتن این متن و فرای همه آن غوغاهای یک روز به یک چیز می‌اندیشم: سکوت!

-قرار بود که طولانی ننویسم، اما خواستم جبران این مدت بشود.
*Business Card

۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

چشمان تمام باز

چه نامش والنتاین باشد، چه سپندارمذگان و چه روز عشاق، در مفهوم تفاوتی ندارد. حتی زمانش هم تفاوتی ندارد. اگر هر روزمان را تا حد ممکن با عشق به زندگی به سر نبریم، در آخر فقط یک تن متحرک تنها را به بالین می‌نهیم. به گمان من تمام قریب 7 میلیارد آدمی که الان زندگی می‌کنند و حتی آن 5 میلیارد و اندی که آمدند و رفتند، همه دنبال چیزی در زندگی بوده‌اند به نام خوشبختی. تعداد تعریف‌هایی هم که برای آن شده نه تنها به اندازه سر انگشتان آدمها بلکه به اندازه هر لحظه زندگی هر کدامشان متفاوت و متغیر بوده است. قسمتی از تلاش این آدمها در به دست آوردن خوشبختی و بخشی دیگر از تلاششان در نگه داشتن آن گذشته است. به نظر من "منطق" هم وسیله‌ای برای کسب یا نگهداری خوشبختی بوده است گرچه گاهی نقش منطق از "وسیله" به "هدف" تغییر کرده است.

یکی از خوشی‌های زندگی داشتن "روز عشقی" ست که ماندگار باشد. احساس، نوعی خلاقیت و تجربه شخصی است که هر کس در شرایط خاص و در لحظه خلق می‌کند. آنچه مهم است کسب مهارت،‌ دانش و تجربه برای رسیدن به آن شرایط و خلق آن لحظه است وگرنه خود آن لحظه و احساس نه دادنی ست و نه گرفتنی. متن خلاصه زیر هدیه من برای این روز و هر روز عشق زندگی است که با تلاش هر دو نفر ساخته شده باشد. متن انگلیسی را چند سال پیش یکی از دوستانم برایم ایمیل کرد. بعد از آن اولین پاسخم به دوستانی که نظر من را در مورد عشق‌شان می‌خواستند فرستادن آن متن بود که همیشه با پاسخ مثبتی برخورد می‌کردم. آن متن انگلیسی را می‌توانید در اینجا بخوانید گرچه اصل آن یک مطلب طولانی است که می‌توانید در اینجا بیابید. به خاطر کمبود وقتم فقط کلیت مطالب را ترجمه کردم.


ده راه برای ازدواج با فرد نامناسب
توسط Dov Heller

در موارد زیر فرد نامناسب را انتخاب می‌کنید (یا به عبارت دیگر شما با تفکرات نادرست زیر اقدام به انتخاب یک فرد می‌کنید):
1- انتظار دارید او بعد از ازدواج تغییر کند. اگر شما با کسی که می‌شناسید خوشحال نیستید، ازدواج نکنید.
2- بیشتر به جذبه ظاهری دوطرفه ( شیمی فرد1) توجه می‌کنید تا خصوصیات شخصیتی او. حداقل چهار خصوصیت زیر را بررسی کنید:
a. افتادگی: آیا او به "انجام دادن یک کار خوب" بهتر از آسایش شخصی اهمیت می‌دهد؟
b. مهربانی: آیا او از خوشحال کردن دیگران لذت می‌برد؟ آیا کارهای داوطلبانه انجام می‌دهد؟
c. مسولیت پذیری: آیا می‌توانید به او در مورد انجام دادن کارهایی که حرف آنها را می‌زند اطمینان کنید؟
d. خوشبختی: آیا او خودش را دوست دارد؟ از زندگی لذت می‌برد؟ شخصیت عاطفی ثابتی دارد؟
e. از خودتان بپرسید: آیا دوست دارم که شبیه این فرد باشم؟ از این فرد بچه‌دار شوم و بچه‌هایم شبیه این فرد شوند؟
3- مردان آنچه زنان می‌گویند را نمی‌فهمند. برای زنان مهمترین نیاز این است که دوست داشته شوند و احساس کنند که مهمترین فرد در زندگی شوهرشان هستند.
4- اهداف و اولویت‌های مشترک زندگی را با همدیگر سهیم نمی‌شوید. هنگام مجردی باید بفهمید که "برای چه زندگی می‌کنید" و بعد کسی را پیدا کنید که به نتیجه مشترک رسیده باشد. یک "هم دل2" در واقع یک "هم هدف3" است.
5- زودتر از موقع صمیمی می‌شوید! روابط فیزیکی زودهنگام می‌تواند همانند ابری روی منطق را بپوشاند و امکان تصمیم گیری درست را کاهش دهد.
6- با او ارتباط عاطفی عمیق ندارید. از خود بپرسید: "آیا این فرد را ستایش می‌کنم؟" باید با کیفیت‌هایی مانند خلاقیت، وفاداری، قدرت تصمیم‌گیری و غیره تحت تأثیر قرار بگیرید. از خود بپرسید: "آیا به این فرد اعتماد دارم؟"
7- با او احساس امنیت روانی نمی‌کنید. از خود بپرسید: "آیا با این فرد می‌توانم کاملاً خودم باشم و عقاید و احساساتم را نشان دهم؟ آیا او باعث می‌شود که احساس خوبی نسبت به خودم داشته باشم؟" مراقب کسی که رفتار کنترل‌گرایانه دارد باشید. در عین حال "توصیه کردن" با "کنترل کردن" تفاوت دارد. "توصیه" به سود شماست اما "کنترل" به سود خود فرد است.
8- همه چیز را روی میز نمی‌گذارید. باید در مورد هر چیزهایی که شما را در مورد ارتباطتان نگران می‌کند بحث کنید. می‌فهمید که چگونه مشکلاتتان را حل می‌کنید و در چه مواردی آسیب پذیر هستید.
9- از ارتباط به عنوان وسیله‌ای برای فرار از مشکلات و ناراحتی شخصی استفاده می‌کنید. اگر ناراحت و مجرد هستید، احتمالاً بعد از ازدواج هم ناراحت خواهید بود.
10- شما درگیر یک "مثلث" هستید. یعنی در حالیکه از لحاظ عاطفی به کسی یا چیزی (کار، اینترنت، سرگرمی، مواد مخدر، ورزش...) وابستگی دارید، به دنبال رابطه‌ دیگری هستید.
---

1- Chemistry
2- Soul mate
3- Goal mate
امیدوارم روزی کسی کل متن را ترجمه کند

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

طرحی نو

بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

بخاطر مشکلاتی که با وبلاگ قبلی داشتم تصمیم گرفتم که به اینجا مهاجرت کنم، شاید به همان دلیلی که به "ینگه دنیا" مهاجرت کردم. با این حال تمام پست‌های قبلی و حتی نظرات مربوط به هر پست را به اینجا انتفال داده‌ام. قصدم این بود که دو هفته پیش که سالروز نوشتن در وبلاگ بود، وبلاگ جدید را معرفی کنم اما بخاطر انبوه کارهای با اولویت برتری که خوشبختانه قسمتی از آنها به پیش رفته‌اند این فرصت پیش نیامد.
عقیده دارم که یک آغاز نو بعد از کسب تجربیات قدیمی و با هدف کسب تجربیات جدید، خود یک "تولد" است. برای همین تصمیم گرفتم همزمان با تغییر وبلاگ، آدرس شخصی داشتن را هم تجربه کنم. با این سرعتی که دنیا حرکت می‌کند داشتن آدرس شخصی در چند سال دیگر برای هر کسی همانقدر ساده و گاه ضروری می‌شود که داشتن آدرس ایمیل در حال حاضر رایج است. خواستم برای یادگیری خودم از طراح و سرویس دهنده‌های اینترنتی حرفه‌ای استفاده نکنم. برای همین با گذر زمان اینجا با تغییراتی همراه خواهد شد. از دو سرویس دهنده blogger یا blogspot و wordpress ، من blogger را بخاطر راحتی کار با آن و امکان استفاده از بقیه امکانات google انتخاب کردم تا زمان کمتری از من بطلبد. لازم به توضیح بیشتر هم نیست که داشتن آدرس شخصی (domain) دلیلی بر معتبر بودن مطالب هیچ سایتی نیست! در اینجا همان دست مطالبی را خواهم نوشت که در وبلاگ قبلی می‌نوشتم.
به دنبال نوعی هماهنگی و نظم در کارها می‌گردم تا به اغلب علایق و سرگرمی‌هایم برسم که در آن صورت نوشتن در اینجا از الگوی منظم‌تری پیروی خواهد کرد. با این حال همان طور که در آخرین پست وبلاگ قبلی (که همان پست قبلی این وبلاگ است) گفتم، سعی کنید از فید استفاده کنید (راهنمای فارسی). آدرس فید این وبلاگ را در نوار سمت راست صفحه گذاشته‌ام. اگر توانستم مشکل Feed burner را حل کنم لینک آن را هم خواهم گذاشت. به نظر می‌رسد حجم مطالب بسیار بالاتر از آن است که Feed burner بتواند از عهده آن بر آید.
موقعیت جدید من در پروژه موجب کندی یا وقفه در بسیاری از کارهای دیگر شد. یکی از پروژه‌ها تا به حال بخوبی جواب داده و به نظر می‌رسد در پروژه دیگر حتی نتایج منفی راهگشای کل پروژه باشند. اگر بتوانم پایه‌های پروژه را محکم بریزم زمان بیشتری برای سپری کردن در این صفحه مجازی خواهم داشت.

وبلاگ کِشی

سخن دانی و خوش خوانی نمی ورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم


خیلی ساده و خلاصه: وبلاگ‌کِشی کردم به www.DarAmerica.com .

می‌خواستم که زودتر و با فراغ بال بیشتر این کار را بکنم اما کارهای خودم فرصت نمی‌داد. هنوز هم فرصت نکرده‌ام که از لیست دور و دراز کارهای فراوان چیزی کم کنم. با این حال به تدریج و با کمک‌هایی این کار را کردم. بعید می‌دانم دیگر در اینجا چیزی بنویسم با این حال فقط قسمت نظر خواهی همین پست آخر باز است که اگر با Blogger یا همان Blogspot مشکلی داشتید بیان کنید چون وبلاگ جدید با "بلاگر" که به نوعی وبلاگ گوگل است حمایت می‌شود.

توصیه می‌کنم که برای مدیریت زمان و دسترسی ساده به مطالب اینترنت حتماً روش کار با Feed را یاد بگیرید. توضیحات بیشتر در مورد فید (RSS, Atom, Reader) و استفاده ساده و کاربردی از آن را در اینجا بخوانید. در وبلاگ جدید دو آدرس فید در دسترس‌اند که شما به یکی از اینها احتیاج دارید (هنوز خودم هم تفاوت بین این دو را نفهمیده‌ام):
http://www.daramerica.com/feeds/posts/default
http://www.daramerica.com/rss.xml

فعلاً که فید وبلاگ فقط مطالب اصلی وبلاگ را شامل می‌شود. اگر اطلاعاتی در مورد انتشار مطالب جانبی با فید پیدا کردم (یا اگر لطف کرده و راهنمایی نمایید) در اختیارتان خواهم گذاشت. فضای وبلاگ جدید با فضای اینجا کمی تفاوت دارد برای همین مثل هر نوع تغییری به زمان نیاز دارید تا با کنار بیایید.

بقیه مطلب را در www.daramerica.com بخوانید.

۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

گزارش

بخاطر به تعویق افتادن چند کار با اولویت کمتر معذرت می‌خواهم. دلیل منطق‌اش با دلیل غیبت انار یکی ست. اگر وبلاگش را تا به حال نخوانده‌اید بد نیست که به آن سرکی بکشید. نوشته‌های صادق و روان دخترانه‌اش همراه با مثبت‌اندیشی و تلاش و مطالعه‌اش زندگی یک فرد عادی ولی پویا را نشان می‌دهد. آنقدر صادق است که به هر نوشته یا رفتارش می‌توانید کلی خرده بگیرید. اما از معدود آدم‌هایی ست که خرده‌گیری‌ها هم قویترش می‌کنند. اگر روزی جامعه زنان به او جایزه‌ای بدهد تعجب نخواهم کرد*.

استاد راهنمایم قسمتی از یک پروژه نیمه کاره را به من واگذار کرده تا پروژه را نجات دهم. نتایج کار باید تا یک سال دیگر درآیند. برای همین حداقل تا یک سال تدریس نخواهم کرد. اما باید در مورد پروژه مطالعه کنم تا زودتر کار را شروع کنم. از طرف دیگر یک دانشجوی سال دوم ایرانی هم تصمیم گرفت پروژه تحقیقاتی‌اش را در آزمایشگاه ما کار کند و استادم راهنمایی او را به من واگذار کرد. یعنی عملاً باید دو پروژه را کار کنم. همه اینها همان اولویت‌های اولیه‌ای هستند که گفتم. بخصوص در مورد پروژه خودم هنوز در حال کسب اطلاعات هستم تا به حدی برسد که روی پروژه مسلط باشم. اول هر پروژه‌ای سخت است.

برای مدت طولانی یک مزاحم آمریکایی در اتاقم داشتم. اگر یک سری اصول را رعایت می‌کرد باهم مشکلی نداشتیم. اما در یک اتاق سی متری حریم‌ها خیلی زود با هم قاطی می‌شوند. دوستش هم نداشتم. اینکه هر وقت دلش بخواهد سر و صدا کند، از خواب بیدارم کند، به هر سوراخ سمبه‌ای سرک بکشد، تمیز هم نباشد و با این همه به حریم خصوصی من احترامی نگذارد برای من قابل قبول نبود. خیلی تلاش کردم که به صورت مسالمت آمیز و بی دعوا و شر بیرونش کنم اما نشد. من هم به صاحبخانه‌ام گفتم و راه چاره خواستم. یک راه برایش نگذاشتم و آن هم راه کمد لباسی بود. دو روز بعد که به خانه آمدم پای کمد لباسی در تله موش افتاده بود! حالا از تنهایی‌ام لذت می‌برم.

* خانمهای وبلاگ نویس زیادی می شناسم که به نظرم آنها هم باید چنین جایزه ای بگیرند.

+ نوشته شده در Tue 8 Jan 2008 - نگارنده بابک | 8 انگاره

نویسنده: Golem

سه شنبه 18 دی1386 ساعت: 14:52

جايزه كم مياد (بيشترين وبلاگنويس ها خانم هستند و موفق آمار كسي نداره؟)
متاسفانه چيزي به نام فرهنگ انتقاد پذيري تو ايران وجود نداره و طرف مقابل فكر ميكنه سريع بايد پدافند از خودش نشون بده .امروزه اين كلمه(انتقاد) معني به جز معني حقيقيش پيدا كرده

نویسنده: انار

چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 0:11

ممنونم از لطفت. برام جالب بود که اون زیر نویس رو بعدش اضافه کردی. به هر حال اینجا هم برای من خوندنیه و اصولا فکر میکنم در خیلی موارد شبیه فکر میکنیم. چرا حالا دخترانه؟ چی نوشته ها دخترانه است؟


نویسنده: بابک

چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 1:10

انار: بیشتر وقتها آخر شب و قبل از خواب می نویسم که معمولاً با غلط املائی یا دستوری همراه هست یا چیزهایی یادم می رود مثل آن زیر نویس چون هر کسی در چیز خاصی مهارت بهتری دارد. مهم خود "دخترانه" بودنت است. بعضی خصوصیات دخترانه را در متن می توان دید و برخی داستانهای دخترانه را. کمی روانشناسی زنان را بخوانی منظورم را روشن تر میفهمی. با مقایسه فرد با فرد چندان موافق نیستم اما بیشتر تاکید من بر این بود که آن دسته که اهل غیبت، خودبینی و ایرادگیری هستند بدانند می توان حرکت کرد، خطا کرد، یاد گرفت و خوشبخت بود. همه آنها که در این کره خاکی زندگی کرده اند دنبال یک چیز بوده اند: خوشبختی. بیشتر مردم آن را گدایی می کنند ولی اندکی آن را می آفرینند.

نویسنده: پیام

چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 15:11

طول کشید تا بفهمم این هم اتاقی کی بوده. و چطوری پاش تو تله موش گیر کرده

نویسنده: نگین

چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 17:53

ما که نفهمیدیم این هم اتاقیه شما چه بلایی به سرش اومد.یعنی الان تو بیمارستانه؟

راستی من فکر میکنم شما میتونید یه روز یه نویسنده بزرگ بشید.

نویسنده: پیام

پنجشنبه 20 دی1386 ساعت: 14:28

موشو که نمی برن بیمارستان.
من فکر می کنم الان یک نویسنده قابله.

نویسنده: pooya-uk

پنجشنبه 20 دی1386 ساعت: 21:33

I had the same problem not with one but with 6 english hoesemate, all simple minded and......
I can understand what you have been encountering

نویسنده: عبدالله شاهینی

شنبه 22 دی1386 ساعت: 7:48

سلام دوست من وب زیبایی داری من هم وب دست و پا شکسته ای دارم سری بزن شاید پسندیدی و دوباره آمدی ممنون shlam man shahini az iran – gorgan az shoma davit mekonam az veb man bazded koned mamnoon


نویسنده: م.ب

سه شنبه 2 بهمن1386 ساعت: 4:17

سلام آقای بابک.سال نو مبارک.من برگشتم و گزارش "دخترانه" شما رو خوندم.موفق باشین

وب سایت

نویسنده: ماندالا
جمعه 5 بهمن1386 ساعت: 11:35
بادرود...اتفاقا منم آقایون وبلاگ نویس زیادی میشناسم که محق این جایزه هستند...البته دور از جون شما! (رعایت حقوق و احترام به حریم خصوصی خانم و آقا نداره..) موفق باشید.بدرود.

نویسنده: سمیرا
شنبه 6 بهمن1386 ساعت: 15:40
به بابک و ماندالا
به نظرم مرد یا زن بودن نویسنده ارزشی در نوشته نداره.نوشته هایی که لایق جایزه هستند به خاطر متن یا محتوای اونهاست.بی توجه به زن یا مرد بودن نویسنده.

نویسنده: علی
دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت: 1:55
سلام دوست عزیز.
من قصد ادامه تحصیل در ایالات متحده رو دارم.
من الان دیپلم فنی و حرفه ای الکترونیک دارم(یعنی پیش دانشگاهی نرفتم چون رشته های فنی و حرفه ای پیش دانشگاهی ندارن).
الان می خواستم در رشته حقوق یا IT برای دوره کارشناسی در آمریکا ادامه تحصیل بدم.
امکانش هست؟؟؟
سوال دیگه ی من اینه که ماکزیمم و مینیمم هزینه های دانشگاه برای دوره کارشناسی(شهریه و ثبت نام) رو در دوتا رشته بالا بگید.
هزینه ی اجاره یه سوئیت کوچولو نزدیک دانشگاه(توی یه شهر کوچیک) رو هم بهم بگید(به صورت ماکزیمم و مینیمم).
هزینه خورد و خوراک یک ماه رو هم برای من بنویسید(به صورت ماکزیمم و مینیمم).
راستی چون توی وبلاگتون به اینا اشاره نکرده بودید پرسیدم.
ممنونم که به ما در رابطه با تحصیل در ایالات متحده کمک می کنید.
منتظر پاسخ شما هستم.
موفق و پیروز باشید.
بدرود.

نویسنده: ماندالا
دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت: 16:6
به سمیرا...معلومه شما متن آقای بابک رو نخوندید و احتمالا فقط پی نوشت رو خوندید..!

نویسنده: لیلا
شنبه 13 بهمن1386 ساعت: 18:59
سلام مرسی از پیغامت. :) ایشالله هوا بهتر بشه حسن هم اهل و عیالش بیان بعد میایم که غذای ترکی هم بخوریم

اهداف نو

چهار-پنج ساعت از سال ۲۰۰۸ گذشته است. باد شدیدی هم می‌وزد. تغییر سال جدید برای من از چند هفته قبل از آن شروع شد. از زمانی که از مسافرت برگشتم. استاد راهنمایم تصمیم گرفت که یک پروژه جدید نیمه کاره را به من واگذار کند. بعد هم تصمیم گرفت که راهنمایی یکی از دانشجویان لیسانس را من به عهده بگیرم. تدارک مقدمات همه اینها آن قدر وقت‌گیر است که حتی نگارش آن سفرنامه هم هنوز تمام نشده است. همه آن کارهای ریز و درشت و قول‌های در نوبت مانده و آن جمع و جور کردن کارهای سال‌ گذشته زمانی بیشتر از یک پروژه بزرگ را می‌طلبد.

نیمه شب هم در آن ثانیه‌های آخر با دانشجویان دانشگاه در سالنی جمع بودیم. آخر سال پیش را نه چندان خوش به بحث کردن در موضوعی نه چندان مهم گذراندم. فکر می‌کردم که وقتی پای نگاه شخصی در پیش باشد چقدر مفاهیم تحت تأثیر قرار می‌گیرند. مفهوم نظر گروه با نظر "رهبری" نماینده گروه چه راحت ترکیب می‌شود. فکر می‌کردم که نگاه به "هویت" چقدر برای هر کس فرق می‌کند. همه به فلسفه و تاریخچه و مفهوم کلمات علاقه ندارند یا اصلاً اهمیت نمی‌دهند. بیشترش از مطالعه اندک است و از تک بعدی نگاه کردن. گاهی حتی بحث کردن هم فایده‌ای ندارد. یعنی برای من خسته کننده است. زمانم را می‌توانم به کارهای بهتر و مفیدتری سپری کنم. گاهی برای دیگران "برنده" بودن مهمتر از تحلیل‌گر بودن و حل مشکلات است. اما هرچه کرد نتوانست "والد"م را به قلاب بیندازد!

از پر حرفی بی‌نتیجه گلویم خشک خشک بود که فقط شماره سال عوض شد. یک سال دیگر برای آمریکایی‌ها یعنی "اهداف" جدید. اینها موقع روز Thanksgiving به گذشته و سالی که گذشت فکر می‌کنند، موقع کریسمس (۲۵ دسامبر) به اهداف جدیدشان فکر می‌کنند و روز سال نو آن شور و شوق را در خود ایجاد می‌کنند که "اهدافشان را شروع کنند". البته اینها تعریف‌های استاد راهنمایم است. برای هر خانواده و فرهنگی حتی در خود آمریکا فرق می‌کند. اینطور نیست که در خانه هر کسی یک درخت کریسمس باشد و کادوی کریسمس. غیر مذهبی‌هایشان اغلب چنین کاری نمی‌کنند.

وقتی که به خانه رسیدم به همه دقایق آخر سال گذشته و بحث‌ها فکر کردم و حتی به اهدافی که برای آنها یک سال تلاش ‌کردم. در هدف‌های شخصی موفق‌تر بودم تا اهداف اجتماعی. چون نسبت به خودم شناخت بهتری و مسولیت پذیری بیشتری داشته‌ام تا نسبت به دیگران. یا شاید بهتر باشد بگویم توقعات و اهداف اجتماعی‌ام بالاتر بوده‌اند تا توقعات و اهداف شخصی‌ام. این بحث آخر سال باعث شد که به این فکر بیفتم که توانایی‌های شخصی‌ام را بیشتر پرورش دهم تا مهارت لازم برای دستیابی به اهداف اجتماعی را کسب کنم. با این حال دستیابی به بعضی چیزها برایم کمرنگ تر شده‌اند. همین بحث باعث شد فکر کنم که جدایی جغرافیایی باعث جدایی اجتماعی می‌شود. مسئله این نیست که چه کسی با دیگری چه فرقی دارد بلکه مهمتر این است که حتی جهت حرکت و تغییرات یک نفر در اینجا با کسی در جای دیگر تفاوت دارد. جهانی شدن چه خوب است که حداقل باعث می‌شود بشنویم، بخوانیم یا ببینیم که دیگران چگونه فکر می‌کنند. در تماس دائم بودن باعث می‌شود که کل یک سیستم به پیش برود. سخت است که افراد اینقدر در گروه (غار) خود باقی بمانند که وقتی جایی بحثی یا گفتگویی می‌شود از نوع نگاه هم شوکه شوند. انگار قسمت عمده سال پیش، مقدمه‌ای بود برای رسیدن به همان یک ساعت آخر که مرا از قید و بند به بعضی اهداف دور و دراز (یا شاید ایده‌آل) جدا کند. اینگونه آزادی فکری خودش موهبتی ست.

این سالی که می‌آید به احتمال زیاد با تغییراتی در این وبلاگ هم همراه خواهد شد. شاید به جای دیگری "وبلاگ کشی" کنم که خبرتان خواهم کرد. هنوز با وجود کارهای فراوان در حال مطالعه برای یافتن "محله نو" هستم. بخاطر بعضی امکانات و برخی اتفاقات وبلاگی و برای آموختن چیزهای نو این تصمیم را گرفتم. برای من نوشته‌هایم چه بر کاغذ و چه اینجا ارزشمند هستند. از معدود چیزهایی هستند که نمی‌خواهم از دست‌شان بدهم.
آنها که در پست کمیاب و پربار بحث می‌کردند تا سه-چهار روز دیگر بحث را دوباره شروع می‌کنیم. قصدم این است که تا قبل از رفتن به وبلاگ جدید، ایده‌هایی به دستم بیاید.
خیلی‌ها در طی این مدت از اینکه "من" کی هستم پرسیده‌اند. "من" خیلی با شناخته شدن میانه خوبی ندارم. بعضی خوانندگان اینجا از دوستان و نزدیکان من هستند و چند نفری هم من را در این حد که کجا هستم، چه می‌خوانم و غیره می‌شناسند. اما گمان می‌کنم خوانندگان با "من" اینجا لذت بیشتری می‌برند تا با آن من که برخی به دنبالش بودند و یافتند. "من" اینگونه راحتتر می‌نویسم. حرفهای خصوصی‌ام برای دفتر خاطراتم است، درس و تحقیقم برای مقالات و کنگره‌ها و کنفرانس‌ها و آنچه که "در امریکا" می‌بینم برای اینجا و شما.

+ نوشته شده در Tue 1 Jan 2008 - نگارنده بابک | 24 انگاره

نویسنده: مهسا

سه شنبه 11 دی1386 ساعت: 16:9

سلام ،با عرض خسته نباشید
بعضی اوقات احساس می کنم ما و اندیشه های ما به جای اینکه به هدف خیره شوند به نوک انگشتی خیره می شوند که ان هدف را اشاره کرده و جالب این جاست که بر همین نگرش سطحی تعصبی خاص هم داریم، شاید ترقی و پیشرفت ملتی دیگر به خاطر نگرش عمیق به تمام مسائل است که انها را از ظاهر فراتر می برد...
در تماس دائم بودن باعث میشود که کل یک سیستم پیش برود ولی به نظر من پیشروی این سیستم مشروط به داشتن یک محیط ایده ال و سالم و یا حتی مشوق است،چرا که اگر این سیستم چه در درون و چه در برون از خود دچار نا بسامانی باشد این تماس دائم بودن نا کارامد است و اگر هم بازخور مناسبی داشته باشد شاید در مقطع زمانی دراز مدت به دست بیاید و یا بی نتیجه از حرکت باز بماند.
به نظر من گاهی اوقات بعضی از سیستم ها در غار نگه داشته می شوند و برای همان محیط پرورش می یابند، البته قابلیتهای خود سیستم را نباید نادیده گرفت ولی تا ثیر گذاری محیط بسیار فراتر است...
در مورد وبلاگ کشی به جای دیگر ،امیدوارم امکان تماس ما با وبلاگ شما محدود نشود .
شاد و موفق باشید

نویسنده: حامی

چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 1:54

درود.
کسب اهداف اجتماعی در گرو کسب مهارت های فردیه. به نکته خوبی اشاره کردی. اهداف یه نفر موقعی می تونه تمام و کامل باشه که با شناخت فردی خوب همراه باشه. کاش می شد اون آزادی ذهن و به تنهایی و به صورت ارادی بدست آورد. همیشه اینقدر درگیر می شیم که یادمون می ره خیلی چیزها....
سال نوت مبارک.
راستی چرا والد؟ و نه بالغ؟!


نویسنده: بابک

چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 1:55

مهسا: می‌توانی بگویی آنچه در پاراگراف اول گفتی را از که شنیدی یا از کجا خواندی؟!
مطمئن نیستم که منظور پاراگراف دوم‌ات را درست متوجه شدم. یک مثال: فرض کنیم دو گروه فعال باشند که از تفکرات و عقاید هم برای مدتی بی‌اطلاع باشند. اگر بعد از مدت زمانی افراد دو گروه همدیگر را ملاقات کنند ارتباط‌شان به سختی پیش می‌رود یا حتی منظور همدیگر را نمی‌فهمند چون از جهت فکری همدیگر بی‌اطلاع بوده‌اند (توضیح بیشتر در طولانی ترین پاراگراف ٍ "دگرگونی" http://inusa.blogfa.com/post-43.asp). به نظر من اگر این دو گروه صرف نظر از درست یا نادرست بودن سیستم‌شان در تماسی حتی کوتاه با همدیگر باشند می‌فهمند که در کجا قرار دارند. منظور من اثرگذاری بر هم نیست بلکه شناخت به هم است که در سیاست گذاری بر اساس اثر طرف مقابل‌شان بر محیط و بر خود موثر است. اگر منظور من با آنچه که گفتی متفاوت یا تکمیل کننده است خوشحال می‌شوم که بازترش کنی.
بعید می‌دانم که دسترسی به وبلاگ جدیدم مشکل باشد. حداقل مطمئن هستم که "آقا بالا سر" ندارد. کد RSS هر وبلاگی را وارد کنی همیشه برایت در دسترس خواهد بود.

نویسنده: بابک

چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 1:58

حامی جان سال نو مبارک. یعنی چطور نمی‌توان آزادی ذهن را "ارادی" به دست آورد؟ چه چیزی غیر ارادی‌اش می‌کند.
برای کام تشنه خواندن ما مطلب چه داری؟


نویسنده: مهسا

چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 6:23

سلام .
در مورد پاراگراف اول این فقط یک مثالی بود که قبلا شنیده بودم و بعد از خواندن ابتدای مطلب "اهداف نو" به ذهنم رسید. این تفاوت نگرش میان فرهنگ ها، تقدیر گرایی و عادت پرستی عده ای و هدفمند بودن قومی دیگر که در هر موردی ،فراتر می اندیشند ولی عده ای حتی علت کارهای ساده ی خود را که روزمره انجام می دهند و یا هدف ان را نمی دانند.این جمله را چند بار شنیدم ولی منبع خاصی نداشت.
در مورد پاراگراف دوم ، منظور شما ارتباطی در حد یک شناخت و بهینه سازی محیط و خود سیستم است . من کمی موضوع رو عوض کردم!
موفق باشید


نویسنده: نگین

چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 17:10

سلام
اول تبریک میگم به خاطر پرمحتوا بودن وبلاگتون.
خیلی خوب فکر میکنید و تفسیر میگویید.منطق قوی و اغلب قانع کننده ای هم دارید.
نمیدونم اجازه دارم این سوالو برسم یا جزو مسایل شخصیتون محسوب میشه.
احساس کردم در میان تمام نوشته ها جای یک منظر خالیه.یعنی دیدگاه دین.......
جهت گیری شما نسبت به بعد دینی حقایقی که مطرح میکنید چیه.اصلا انسان معتقدی هستید؟یا جزو اون دسته کسانی هستید که هر چیزی را به معیار عقل می سنجند و اگر از این بعد قابل قبول نباشه نمیپذیرند.
موفق باشید.


نویسنده: بابک

پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 1:4

نگین: البته در امریکا معمول نیست که در مورد نژاد، میزان درآمد، عقیده دینی و دیدگاه سیاسی افراد سوال شود مگر اینکه کسی خود به آنها بپردازد. با این حال:



1) وقتی پای تحلیل، اندیشه و خلاقیت می‌رسد، پرداختن به حداکثر نظریات یا فرضیات موجود بدون توجه به نظر شخصی، یک متن را قوی می‌کند. اینگونه نوشته‌ها خودبخود پویا و تحلیلی بوده و به نتیجه می‌رسند. تاکید زیاد بر دیدگاه شخصی، خواننده را جذب می‌کند نه متفکر. 2) من هنوز به چیزهای زیادی نپرداخته‌ام از جمله عقیده دینی. به نوشتن در مورد بعضی چیزها که بهتر و بیشتر در جاهای دیگر پرداخته شده‌اند تمایلی ندارم. بیشتر دوست دارم جای خالی چیزهایی را پر کنم که خالی و به نوعی "نو" هستند! 3) مفهوم "بعد دینی حقایق" چیست؟ 4) به نظر شما "انسان معتقد" یعنی چه و چرا آن را در مقابل "سنجش بر مبنای عقل" گذاشتید؟ این دو چه تشابهی و تناقضی باهم دارند؟


نویسنده: حامی

پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 2:16

مرسی بابک.
چشم. خیلی لطف داری. من هنوز خیلی مونده تا مثل شما قلم بزنم.
راستش همونطور که گفتی با قرار گرفتن تو شرایط خاص یا صحبت کردن با آدمهای خاص با نگاه متفاوت آدم احساس می کنه که دیدش محدود بوده و می تونسته با "آزادی" بیشتری فکر کنه.
شاید ارادی بودن و نبودنش به قدرت شخصی فرد برگرده. هرچه کامل تر و پخته تر قوی تر...


نویسنده: نگین

پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 7:8

منظورم از بعد ديني حقايق ، نگاه دين و شريعت خصوصا اسلام به موضوعاتيه كه مطرح ميكنيد. خود من شخصا وقتي در مورد مسئله اي نگاه ديني و اسلاميشو بدونم بهترميپذيرمش يعني يه جور محكم كاري ميشه برام و بيشتر ميتونم به راهكاري كه براي اون ارائه ميشه اعتماد كنم.
و منظورم از انسان معتقد پايبنديتون به عقايد و احكام و تعاليم اسلامي بود. واين كه چرا اونو در مقابل سنجش برمبناي عقل گذاشتم چون عده زيادي رو ديدم كه تاحدي به اين احكام پايبندند كه بتونن اونو با معيار عقلشون بفهمند وگرنه هر چيزي كه مثلا در رساله ها آمده باشد روالزاما نمي پذيرند. اصلا چقدر به اسلام ( البته اگر دين شماست)از هر جهت اعتقاد داريد و آيا هر دستورو آموزه اي در اين دين را به راحتي مي پذيريد يا با توجه به نگاه منطقي و نقادانه اي كه از نوشته هاي وبلاگتون بر مياد نسبت به مسائل داريد براساس ميزان سطح درك و قدرت اندیشه خودتون برداشت كرده و در عمل به كار ميگيريد.


نویسنده: پیام

پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 14:50

با اجازه از بابک. درجواب نگین اولا "کلما حکم به العقل.حکم به الشرع" عقل و شرع از منظر اسلام جدا نیست. دوم قبلا که در ایران بودم برخی مسائل برایم عادی بود مثلا اینکه بپرسیم چقدر اعتقاد داری و... اما در اینجا ورود به این بحث سخت تر و دخالت آمیز تر از پرسیدن روابط بسیار خصوصی است. متاسفانه این رفتار در ایران عادی شده. اینکه فرضا بابک چه می کند به خودش مربوط است. مگر مرجع تقلید است. در ضمن اهل نظر بهتر است محقق باشد تا مقلد. همچنین کلام آیت ال..طباطبائی هنگام مطالعه فلسفه را به یاد داشته باشیم که تفکر مذهبی را در ان زمان کنار می گذاشتند.


نویسنده: Golem

پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 16:21

سلام
به نظر من اگر به قوه ي عقل اطلاعات كافي و درست بدهيد حكم درستي ميدهد
اما اگه در اين حالت با باور هاي دينيتون تناقض پيدا كنه بايد از خودت اين رو بپرسي كه
توانايي اين رو داري كه به خود فرض شك كني يا بدون هيچ برهاني تسليم عقايد دينيت ميشي اگه از گروه دوم هستي من پيشنهاد ميكنم خودت رو به چالش نكشي (روي صحبت به فرد خاصي نبود)


نویسنده: انار

پنجشنبه 13 دی1386 ساعت: 17:51

نگین منم نمیفهمم نتیجه گیریی که میخواهی از سئوالت بکنی چیه؟ اگر هم هدف مقایسه با اموزه های دینی باشه دیندار بودن یا نبودن بابک فرقی نباید توی نتیجه گیری تو بکنه. چون در نهایت تو بر مبنای اعتقادات *خودت* تصمیم میگیری حرفی رو قبول کنی و یا رد کنی. اینکه بابک اعتقاد شخصیش چیه نباید قاعدتا تغییری توی نقطه نظر تو بده.


نویسنده: بابک

جمعه 14 دی1386 ساعت: 1:36

خلاصه می‌کنم. من سه چیز را در تمام ادیان مشترک‌ یافتم: ایمان، اخلاق و اتحاد. در مشاهداتم ارتباط بین افراد متدین و یا غیر متدین دارای این سه شاخصه را بسیار ساده‌تر یافتم. ایمان داشتن (به هر چیزی) عملاً انگیزه و تلاش را تقویت می‌کند. یکی بودن ایمان بخصوص اگر در حالت افراط باعث هم‌ذات پنداری ‌شود شرایط برای خودباختگی را فراهم می‌کند. اخلاق در تعریف روابط روزمره نوعی احترام به یکدیگر است. اتحاد هم بخاطر گردهمایی افرادی که -به دید خود- اشتراکاتی دارند ایجاد می‌شود و به نوعی ایمان و اخلاق را در خود دارد. اما همه افراد یک جامعه با هر گرایش مشترکی، تفاوت‌هایی با هم دارند که -به خاطر طبیعت آفرینش- از سه عامل ژن، محیط و خود ناشی می‌شود. بنابراین عملاً هیچ دو آدمی از هر لحاظ حتی دینی یکی نیستند.
این طبیعت (حقیقت!) مغز است که اگر طرز تفکری را (درست یا غلط) تکرار کند فرآیند عصبی آن به مرور زمان سریعتر، راحت‌تر و بهتر عمل می‌کند که باعث بازخورد مثبت می‌شود مخصوصاً اگر با مداخله‌های دیگر مثل مطالعات یا تفکرات متضاد روبرو نشود. این فرآیندها به تدریج پایا شده و چهارچوب ذهنی فرد را ایجاد می‌کنند. در صورتیکه تفکر انتقادی یا متفاوت باعث به کار افتادن جریان‌های عصبی متعدد و افرایش کنترل فرد بر تفکر خود می‌گردد که یکی از عوامل پیدایش تفکر خلاق و پویاست. "بقا در شرایط موجود" نیز عامل دیگری ست که باعث مقاومت در برابر تغییر می‌شود.
باور به وجود ناشناخته‌ها یک انگیزه قوی برای شناخت و هدفی برای زندگی ست. این به شخصیت افراد برمی‌گردد که تا چه حد بدون دخالت پیش‌فرض‌های شخصی، در شناخت و کشف، حفظ امانت کنند. پس سنجش بر مبنای عقل دلیلی بر بی اعتقادی نیست و اعتقاد هم تعریف گسترده‌‌ای دارد که فیلسوفان در طول تاریخ بهتر از من به آن پرداخته‌اند.


نویسنده: پیام

جمعه 14 دی1386 ساعت: 4:5

امام محمد غزالی تفکر را معادل با کفر دانسته چون باعث شک می گردد. ایمان خلاف پذیرش عقاید دیگر است. کار کردن و زندگی در ایمان بسیار راحت تر از اندیشه و انگاه حرکت است.
دوستی در ایران میگفت حتی میخواهم بلیط قطار در اروپا رزرو کنم سایتش فیلتر شده. لطفا یک کم کوتاه بیائید....


نویسنده: نام

جمعه 14 دی1386 ساعت: 9:6

asbab keshi be Wordpress bad nist ha


نویسنده: (:

جمعه 14 دی1386 ساعت: 10:49

"من" هم همینطور.
از خائن به بعد همیشه منتظر خوندن نظرتون هستم... و اگر سوالی بی جواب مونده معنیش این نیست که به جوابش فکر نکردم.


نویسنده: Golem

جمعه 14 دی1386 ساعت: 15:48

اگر خواستي بلاگ كشي كني به نظر من ورد پرس از بقيه بهتر است
دكتر هلاكويي فك كنم 21 يا 23 ژانويه طرف شما كنفرانس گذاشته جاي ما رو هم خالي كنيد


نویسنده: نگین

جمعه 14 دی1386 ساعت: 17:28

عقل من وشما محدوده.حتی راهکاری که هرکدوم با اندیشه ی خودمون بهش می رسیم میتونه متفاوت باشه( و از نظر هرکس ایده ای که ارائه میکنه بهترینه).
من روی دین تاکید میکنم از این جهت که یه جور وحدت نظر ایجاد میکنه البته برای کسانی که بهش معتقد باشند............


نویسنده: Golem

جمعه 14 دی1386 ساعت: 18:1

عقل محدود نيست گفتم اگر اطلاعات كافي و درست داشته باشه حكم درست ميده من و شما ييم كه با دادن اطلاعات نادرست و نا كافي محدودش ميكنيم (حتي اسلام دقيقا به اين اشاره كرده) اين كه شما ميگين هر كس ايده اي كه ارايه ميكنه....... نقض حقيقت هست يعني حقيقت نسبيه و كلا بقيه برهان هاتون رو رد ميكنه مگر دين از نظر شماي معتقد حقيقت ناب نيست اين كه حقيقت نسبيه خوده سفسطه هست
شما از كجا اينو فهميدين كه دين وحدت نظر ايجاد ميكنه در هر جامعه اي كه دين رواج داره تعابير جداگانه اي ازش برداشت ميشه به نظر من دين جامعيت نميتونه بياره نمونش هم شاخه هاي گوناگون ديني هست ( سني شيعه ارتدكس كاتوليك مورمن .....)
اصلا منظور از وحدت نظر چيه تو چه زمينه اي ؟
عذر ميخوام ولي شما دارين با كلمات بازي ميكنين


نویسنده: نگین

شنبه 15 دی1386 ساعت: 8:9

من فقط فکر کردم منصفانه نیست که وقتی این قدر قوی و مستدل در مورد موضوعی بحث میشه سخنی از خدا و دین خدا توش برده نشه........


نویسنده: Golem

شنبه 15 دی1386 ساعت: 15:53

جست وجوي توضيحات در باره ي خداوند هيچ چيز را بر شما آشكار نمي سازد
ميتوانيد به واژه هاي زيبا گوش دهيد اما انها در اصل خالي اند همانطور كه ميتوانيد يك دايره المعارف درباره ي عشق بخوانيد و عشق ورزيدن را نياموزيد
"هيچ كس هرگز ثابت نخواهد كرد خدا وجود دارد. در زندگي برخي از چيزها را فقط بايد تجربه كرد ...و هرگز توضيحي درباره ي ان ها ارايه نداد .
عشق نيز چنين چيزي ست خداوند نيز ( كه عشق است) چنين چيزي است. ايمان يك تجربه ي دوران كودكي است به همان معنايي كه عيسي به ما آموخت : كودكان ملكوت خداوند هستند .
"خداوند هرگز وارد مغز شما نخواهد شد . دري كه او استفاده ميكند قلب شماست"
(مكتوب)


نویسنده: بابک

یکشنبه 16 دی1386 ساعت: 1:53

- روشی نگارش من در اینجا بسیار شبیه روش تدریس من در کلاس‌های درس است با رعایت همان اصول. وظیفه من این است که نسبت به هر کسی با هر گرایش و عقیده‌‌ای پذیرش داشته باشم. هر گونه جهت‌گیری شخصی هم فرآیند آموزش را مختل خواهد کرد زیرا وظیفه من پرورش فکر است که حتی ممکن است منجر به اظهار نظری نادرست نسبت به "حقیقتی" شود. یعنی وظیفه من پرورش "مهارت" تفکر است نه اجبار به حفظ کردن حقایق و نه ارضای آن طرز فکری که گمان می‌برند "درست" است.
- بر اساس قوانین دانشگاه هم این حق را ندارم که بین شاگردانم با هر دید مذهبی، سیاسی، نژادی و یا وضع اقتصادی تبعیض بگذارم زیرا "منصفانه" نیست.
- بعلاوه من از تمام "حقیقت" دنیا و افراد خبر ندارم و این حق را ندارم که در مورد آنها "قضاوت" کنم. برای همین هم هیچ کدام از عقاید شخصی‌ام را نباید ابراز نمایم. حتی در رشته تخصصی خودم هم این حق را ندارم که نتیجه تحقیقاتم تبعیض‌آمیز باشد. معتقد به خدا همان حقوقی را دارد که یک بی‌اعتقاد!
- اگر چیزی ماوراء عقل باشد، عقل هیچگاه به آن اشراف نخواهد یافت (می‌توانید بخوانید "مقدمات فلسفه" واربرتون و کتاب‌های کانت و هگل را). پس جدا از پیچیدگی ذاتی هر کدام از این موضوعات، هر جزئی از قوانین این مملکت دلیلی دارد حتی اگر کامل نباشد.
- در آمریکا مثلی هست که می‌گوید "زندگی عادلانه نیست"! قضاوت در مورد "منصف بودن" یا "عادلانه بودن" تنها باعث سرخوردگی‌هایی در زندگی می‌شود. اگر "خوب بودن" با چشم‌داشت پیشامد اتفاقات خوب باشد، چنین نخواهد شد. اگر با قدرت اندیشه این نگاه تغییر نکند، طبیعت زندگی از طریق "تجربه و یادگیری" آن را تغییر خواهد داد.


نویسنده: اوین

یکشنبه 16 دی1386 ساعت: 3:20

مگه بحث های دینی هدفش خودسازی نیست؟
در همه ی پست ها میشه حداقل یک نکته پیدا کرد برای ارتقائ فکرو اندیشه وکلا خودسازی! واقعا گاهی اون انگشتی که به هدف اشاره کرده از خود هدف مهمتر به نظر میاد.
امسال هم گذشته از تغییرات فکری که داشتم از عمل خالی بود ولی چه کار میشه کرد به جز این که امیدوارباقی موند؟!


نویسنده: آرزو

یکشنبه 16 دی1386 ساعت: 9:0

سلام
سال نو مبارک.
گفتم منم یه نظری داده باشم که نظرات هی بیشتر وبیشتر شه.


نویسنده: اعظم
چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت: 14:40
مطلبتون در مورد اینکه "یک سال دیگر برای آمریکایی‌ها یعنی "اهداف" جدید . موقع کریسمس (۲۵ دسامبر) به اهداف جدیدشان فکر می‌کنند و روز سال نو آن شور و شوق را در خود ایجاد می‌کنند که "اهدافشان را شروع کنند". " برام خیلی جالب بود یاد حرفهای استادی افتادم که می گفت : سر کلاس برای کار عملی یک درس - به جای موضوعات بی خاصیت که خیلی از استادها از دانشجوهاشون می خوان - از دانشجوهاش خواسته بود اهداف کوتاه مدت ، میان مدت و بلند مدت زندگیشون رو بنویسن و بیارن و آنچه جالبتر بود عکس العملهای بعدی دانشجویان بوده و اکثرن می نالیدن که کار خیلی دشواری بوده و انجامش ازشون خیلی وقت و زمان و فکر گرفته و این نشون دهنده بی برنامگی در افکار و اهداف باشه که در بین خیلی ها رواج داره شاید از جمله خودم - اعتراف دشوار ه - !!!

شب چله

هنوز در گیر و دار نوشتن سفرنامه San Diego هستم که شب چله بهانه‌ای می‌شود برای نوشتن. هم برای گرم نگاه داشتن این آیین، هم برای شاد کردن دیگران و هم برای یادگاری در اینجا. اینکه این حرف چقدر درست است نمی‌دانم اما می‌گویند که رسوم مسیحیت از آیین میتراییسم گرته برداری شده است*. گرچه تازگی‌ها به این نتیجه رسیده‌ام که هر کسی از هر ملیتی به روش‌ها و دلایل مختلف بر سر "اول بودن" چیزهایی که جهانگیر است یا در حال جهانگیر شدن است رقابت می‌کند. قبلاً چیزهای مادی بودند که حالا تبدیل به چیزهای معنوی شده‌اند. بخشندگی چیز بدی نیست! چه بهتر که بجای بحث کردن بر سر چیزهای سطحی، کمی هم به فرصت‌هایی که به دست می‌آوریم طعم و عمق دهیم. آیین‌های مختلف جایی برای گردهمایی و حفظ اتحاد بوده‌‌اند. حالا اگر بتوانیم مفهوم اصلی اتحاد (یا همان حس کار گروهی) را با برپایی مراسم حفظ کنیم، هدف اصلی آیین‌ها را برآورده کرده‌ایم. این‌ها در طول تاریخ به وجود آمده‌اند همان گونه که مراسم شب چله از زمان قبل از تولد حافظ وجود داشته است اما این روزها فال حافظ قسمتی از مراسم شب چله شناخته می‌شود و به نظر برخی، یلدا این گونه غنی‌تر شده است. حالا اینکه با توجه به پیشرفت شبکه‌ها و جهانی شدن برای شب چله در صد سال آینده چه پیش خواهد آمد از توان پیشگویی من خارج است. اما می‌بینم که این روزها شب چله به ایمیل و وبلاگ‌ها هم راه یافته است. دور از همه، از پشت همین صفحه براق جلوی چشم‌تان شب یلدا را با شما خوش ام.

برای این شب این را ببینید.

* ویکی پدیا هنوز منبع معتبری برای ارجاع نیست.

پ.ن. من با MP3 خودم آهنگ را ضبط کردم که البته کیفیت بالایی ندارد (بشنوید). اگر نام آهنگ را بگویید شاید بتوانم آن را با کیفیت بهتری برای تان پیدا کنم. اگر متن کردی و ترجمه فارسی را برایم بفرستید یا ایمیل کنید٬ همین جا خواهم گذاشت. سپاس

+ نوشته شده در Fri 21 Dec 2007 - نگارنده بابک | 8 انگاره

نویسنده: فروغ

شنبه 1 دی1386 ساعت: 5:39

به قول مادربزرگم :

"زمستونتون مبارک "


نویسنده: پارسا

یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 3:47


نویسنده: لی لی

یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 4:56


نویسنده: مهسا

یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 17:46

برای تمامه باورهای نیک سپاس!
زمستان خوبی پیش رو داشته باشید...


نویسنده: فربد

یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 23:10

من کردی بلدم, متاسفانه youtube تو ایران فیلتر شده.


نویسنده: Golem

جمعه 7 دی1386 ساعت: 14:32

جدا از اينها ويكي پديا اصلا منبع معتبري نيست


نویسنده: میلاد

یکشنبه 9 دی1386 ساعت: 15:44

سلام بابک جان.خیلی وقته که می خوام باهات ارتباط برقرار کنم ولی متدسفانه چون سربازم توی زاهدان مجبورم از کافینت استفاده کنم که بدلیل محدودیت زیاد حتی نمی تونم کامنت بزارم.بالاخره بعد از دو ماه که اومدم مرخصی خواستم بیام بهت سر بزنم.


نویسنده: میلاد

یکشنبه 9 دی1386 ساعت: 15:46

عرض کنم مطالبت خیلی بدرد بخور هستن. تقریباَ همه ی وبلاگت رو خوندم.میشه خودتو بیشتر معرفی کنی؟
یه بیو گرافی از خودت تو وبلاگت بزار یا کار دیگه ...

بعد از ترم

دو ماه و نیم پیش وقتی از کنفرانس Springfield می‌آمدم، از کسب جایزه یکی از انجمن ها خوشحال بودم. اما مطمئن نبودم که چگونه از پس این ترم برآیم. شاید سنگین‌ترین ترمی بود که در تمام دوران تحصیل داشتم. بخاطر سیستم آموزشی Quarter base*، طول ترم نصف زمان معمول ترم‌های ایران بود. حجم و تکالیف درس‌ها مخصوصاً یکی‌شان اگر دو برابر حجم همان درس در دوره دکترای ایران نبود، کمتر نبود. یعنی میزان فعالیت من عملاً چهار تا شش برابر بود که با در نظر گرفتن تدریس بیشتر هم می‌شد. اما از سختی اش شکایت ندارم. هیچ کربنی بی فشار و گرمایش الماس نمی‌شود و هیچ شمشیری هم بی پتک و چکش سخت نمی‌گردد. بارها خسته شدم از میانگین سه ساعت خواب در دو روز، یکی شدن صبحانه و نهار و شام، سر و کله زدن با دانشجویان و با پروژه‌های خودم. اما در همان لحظه‌های سخت که بهانه برای شکایت کردن و رها کردن بود، تصمیم گرفتم که بی‌توجه به نتیجه‌اش ادامه دهم. سعی کردم فارغ از آنچه که دیروزش داشتم و فردایش خواهم داشت فقط در همان لحظه تمام تلاشم را بکنم. در تمام دوران تحصیلم چنین ترمی نداشتم.

روز شنبه برای بزرگترین کنفرانس تخصصی‌ام در آمریکا به San Diego آمدیم. یکشنبه هم برمی‌گردیم. شرکت در کنفرانس‌های بزرگ قسمت عمده‌ای از موفقیت در تحصیل و شغل است البته در صورتیکه پیچ و خم استفاده از چنین موقعیت‌هایی را بدانیم.

* هر ترم دو ماه و هر سال چهار ترم است.

+ نوشته شده در Tue 11 Dec 2007 - نگارنده بابک | 21 انگاره

نویسنده: پویا

سه شنبه 20 آذر1386 ساعت: 11:30

آقا موفق باشی


نویسنده: Golem

سه شنبه 20 آذر1386 ساعت: 17:43

هدف های والا همت های بلند میطلبند


نویسنده: مهسا

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 10:42

من به ارزش هر طعم تلخی که از فنجان زندگی می نوشم ایمان دارم
و به زیبایی اندوه که در قلبم نفوذ می کند...


نویسنده: مریم

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 18:13

خدا قوت دهد...
باورم نمیشه که یک ترم گذشته .... واقعا حجم کاری اینجا با ایران قابل مقایسه نیست.
موفق باشی


نویسنده: مریم

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 18:17

راستی نمی دونستم که سیستم دانشگاه شما کوارتریه!
واقعا خسته نباشی:)


نویسنده: رضا

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 19:6

دوباره میگن اول شدی. ماجرا چیه؟


نویسنده: بابک

پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 1:41

آره! پوستری که دو روزه آماده کرده بودم توی بخش خودم (از 13 بخش) برنده جایزه اول شد! البته Woody خیلی توی اصلاحش کمک کرد. ته سالن وایستاده بودم می‌خواستم ببینم چند نفر از دانشگاه ما برنده می‌شن. اسمم که رفت روی پرده (که بلد هم نبود درست بخونه) دهانم باز موند و بچه‌های دانشگاه جیغ کشیدن. جالبه که من نمی‌خواستم توی بخش مسابقه شرکت کنم اما موقع پر کردن فرم یک گزینه رو یادم رفت که کنسل کنم وقتی هم که بهشون ایمیل زدم که اسمم رو از بخش مسابقه بردارن گفتن یا باید توی بخش مسابقه باشی یا کلاً توی کنفرانس شرکت نکنی!
ولی دانشگاه ما در کل 13 بخش بهترین امتیاز رو گرفت توی پوستر. یکی از بچه‌هامون هم جایزه بهترین دانشجوی انجمن رو گرفت با 82 تا مقاله!
شاید برنامه بریزم برای دو ماه دیگه برم یه کنفرانس دیگه توی نوادا. سخنرانی بهتره تا پوستر. بعداً تجربیاتم رو می‌نویسم.


نویسنده: یوتا

پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 9:23

یادمه رجایی رییس جمهور می گفت به جای خسته نباشید بگید " خدا قوت" !

من هم به شما می گویم خسته نباشید و خدا قوت!


نویسنده: فروغ

پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 10:10

تبریک می گم و ممنونم بخاطر جوابتون
کمیاب و پربار رو خونده بودم تردید من در انتخاب بخاطر اینه که به رشته های زیادی علاقه دارم با این فیلتر می خواستم تعدادیش رو حذف کنم در هر صورت جزئی تر سوالم رو می پرسم: وضعیت رشته نفت در امریکا چطور است اول از نظر دانشگاههایی که این رشته رو تدریس میکنن و بعد بازار کار و بقیه مسائل
ممنون می شم اگه بتونید سوالم رو جواب بدید


نویسنده: بابک

پنجشنبه 22 آذر1386 ساعت: 10:39

فروغ: شنیده ام که الان خوب است، اما آینده‌اش را نمی‌دانم! در مورد رشته‌ها بیشتر مطالعه کنی بهتر می‌دانی که چه رشته‌ای را می‌خواهی.


نویسنده: انیتا

سه شنبه 27 آذر1386 ساعت: 17:19

سلام
می تونی یه مطلب در مورد موسیقی در امریکا بنویسی
اگر نشد یه مطلب در مورد موسیقی مورد علاقه ات بنویس چون واقعا موزیک های زیبایی رو توی وبلاگت می ذاری.


نویسنده: آرام

چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت: 12:5

اگه بدونی چقدر خسته م.......
اومدم اینجا........گفتم شاید یه چیزی نوشته باشی که خستگی رو یادم بره.........

باید چیکار کرد وقتی حس می کنی کم آوردی ؟؟!
باور کن خسته م.................


نویسنده: پیام

چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت: 14:51

خستگی دو قسمت محیطی و مرکزی دارد. خستگی در مغز می تواند قبل از خستگی جسمی ایجاد شود و جلو آسیب بیشتر را بگیرد. پس وقتی خسته ای هنوز توان زیادی داری به شرطی که از بالا مشکل رو حل کنی


نویسنده: نازی

پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت: 13:26

سلام بر بابک عزیز:

از شنیدن خبر موفقیت شما خوشحالم. امیدوارم تعطیلات به شما خوش بگذرد و خستگی تان درآید. از سان دیاگو تا شهر من فقط 1.5 ساعت پرواز است. پیش ما نمی آیید؟ شب یلدای شما مبارک.


نویسنده: آرام

جمعه 30 آذر1386 ساعت: 3:54


مرسی.........


نویسنده: پارسا

جمعه 30 آذر1386 ساعت: 17:12

سلام
بابک عزیز
از عمر آشنایی من با شما 6 ماه می گذره.راهنمی سفر به آمریکاتون رو لینک کردم وخودتون رو هم.
واقعا برام افتخاره که اشنایی با شما.من هم یه داشنحوی ساده ساکن در پایین شهر تهرانم.تا ترم قبل شاگرد اول یکی از دانشگاه های دولتی تهرانب ودم.مهندسی مواد می خونم.این ها رو گفتم که بدویند شاگرد کوشایی دارید.من خیلی براتون احرتام قائلم ووبلاگتون رو غیر از رنگش همه جایش رو دوست دارم.
وبلاگ من فقط مرمرو خاطرات وگفتن گله هاست.
می شه لینکم کنید؟
خیلی دوست دارم باهاتون در ارتباط باشم


نویسنده: بابک

جمعه 30 آذر1386 ساعت: 19:30

آنیتا: بعداً در این مورد توضیح خواهم داد.

آرام: خستگی که بد نیست!

خاله نازی: سپاس! جواب را برایتان ایمیل کردم.

پارسا: بسیار از پیغامت ممنون. بسیار خوشحالم که خوانندگان موفقی دارم. یک وبلاگ مسلماً همه جایش برای همه خوشایند نمی شود. یعنی وقتی کسان بیشتری می آیند برآورده کردن آن همه سلیقه کار ساده ای نیست.
آدرس تمام کسانی که مرا لنیک کرده اند در "ردپا" هست.


نویسنده: آرام

یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 8:6

بد رو تعریف کن .........


نویسنده: آرام

یکشنبه 2 دی1386 ساعت: 8:8

.........


نویسنده: goli

چهارشنبه 5 دی1386 ساعت: 4:37

salam ,khoobi?che khabara?shabe yalda ba yek alame ta'khir mobarak.omidvaram ke kheili kheili behet khosh begzare,har ja ke hasti va har ja ke khahi bood.va jayeze hat ham har rooz hei ziadter beshan!


نویسنده: بابک

چهارشنبه 12 دی1386 ساعت: 2:40

بد را در "مقایسه" تا حدی توضیح داده‌ام (http://inusa.blogfa.com/post-49.aspx). "بد" گاهی فقط واقعیتی ست که نمی‌خواهیم بپذیریم.