۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

06.06.06

بعد از گذر از مرحله اول بازرسی، مدارکم را تحویل می دهم و شماره می گیرم، یک مرحله دقیق تر بازرسی را هم می گذرانم. وارد سالن می شوم... خنک است... می نشینم. 5-6 نفر دیگری هم زودتر از من آمده اند، همه ایرانی. نمی گذارم که فضا لبخند را از صورتم محو کند. چهره ها به نظر مضطرب است اما من بیش از یک ماه با خودم کار کرده ام که هر چه شد لبخندم را حفظ کنم. اصلاً انگار آمده ام که برای حفظ این لبخند مبارزه کنم. نه تنها برای حفظ لبخند خودسازی روانی کرده ام بلکه مقدمات کارهای دیگری را هم شروع کرده ام تا ذهنم را از این مسئله که "این تنها راه است" دور کنم.
دوروبرم را نگاه می کنم و رفت و آمدها را. به شماره روی برگه ام نگاه می کنم. یکی دو نفر پشت باجه ها در حال صحبت کردن اند. به آب سردکن نگاهی می کنم، آرام بلند می شوم و یکی از لیوانهای کاغذی کوچک را بر می دارم. پیش خودم می گویم: این لیوانها چقدر کوچک اند؟! تا به حال لیوان دراین اندازه ندیده بودم. اما از رو نمی روم. بعد از اینکه گلوی گرفته را با اولین لیوان آب باز می کنم، برای لذت آب خوردن هم که شده یک لیوان دیگر را به کام می ریزم. بر می گردم و می نشینم. انگار بقیه می ترسیدند از نوشیدن آب یا شاید نمی دانستند که آبی هم پیدا می شود. دو-سه نفری می روند و آب می خورند. شماره ها بصورت نامرتب عوض می شوند. دو نفر از صندلی های دست راستی می آیند و کنار من می نشینند. یکی شان می پرسد که آیا فامیل من فلانی ست؟ می گویم نه! زیاد حرف نمی زنم. سعی می کنم تمرکز خودم را حفظ کنم...
زنگی می خورد، شماره عوض می شود... همه به شماره شان نگاه می کنند، من هم. شماره من است... دومین ایرانی ام! نفسی می کشم. حین بلند شدن تصاویر به سرعت از ذهنم می گذرند... فکر می کنم هر اتفاقی که بیفتد مهم نیست. به لبخند صورتم هم فکر می کنم. حالا دیگر قامتم کاملاً راست شده است.
پایم را بلند می کنم. این قدم اول است. به زمانی فکر می کنم که "تصمیم گرفتم" شروع کنم. به سختی های راه، به امتحانهایی که دادم، به مکاتبه هایم، به جوابهایشان، به شوق برخاستن هر روز صبح، به حرفهای اطرافیان، به نگاهشان به من، به انگیزه هایی که مرا به اینجا رساند، به امیدهایم، به چیزهایی که یاد گرفتم، به تلاشهایم، به یک دندگی ام، به با ارزش ترین چیزی که در این راه گذاشتم: زمان. قدم اولم را می گذارم.
حالا نوبت قدم دوم است. پایم را بلند می کنم... به خودم می گویم : من تلاشم را کردم، خودم را تا اینجا رساندم. برایم مهم بود که حتماً با تلاش خودم به اینجا برسم چون رسیدن تا اینجا تا حد زیادی دست خودم بود و وابسته به تلاش خودم. اما اینجایش کاملاً دست من نیست. هر چه شد... شد!... اینجا هم تلاش خودم را می کنم... اینجا هم مثل همه مسیر محکم و استوار خواهم بود. به فلسفه سلوک فکر می کنم که در این راه کمکم کرد. به شعرهای مولوی که صبحها می خواندم تا انگیزه بگیرم. به اینکه رهرو باشم و از راهی که می روم نترسم و از هر قسمت راه بیاموزم. قدم دوم را محکم به زمین می گذارم.
قدم سوم را بر می دارم. این قدم سبک تر است! چیزهای جدیدی از ذهنم می گذرند، چیزهایی که همانجا به ذهنم می آیند. انگار یک چیزی در درونم مرا حمایت می کند. اینکه تمام سختی ها باعث شد که من با خودم رفیق تر شوم. هر چه شود، من چیزی را از دست نمی دهم. یاد حرف یک دوست می افتم: "کسی که تا اینجایش را درست کرده، بقیه اش را هم درست می کند". لبخندم خود به خود با این طرز تفکر روی صورتم می ماند که فکر می کنم دارم به سوی سرنوشت قدم می گذارم. سرم را بالا می گیرم، حس می کنم یک وظیفه ام این است که به کسانی که نشسته اند دلگرمی بدهم که مضطرب نباشند. برای همین پایم را محکمتر روی زمین می گذارم.
قدم بعدی خیلی روانتر و سبکتر است. انگار که پاهایم خودشان جلو می روند. یاد گفته نیچه می افتم: "آن که به هدف خويش نزديک می شود گام هایش رقصان است". پیش خودم می گویم اگر این بار نشد تسلیم نمی شوم، می روم جای دیگر. شاید دلیلی شود که یک سفر بروم و جای دیگر را هم بگردم. تمام این یک سال یاد گرفتم که از حرکت کردن لذت ببرم، از هر لحظه اش. پس چرا از این لحظه لذت نبرم؟! چرا از این لحظه نیاموزم؟ چرا خودم را اسیر این زمان بکنم؟ حالا فقط یک موسیقی کم دارم تا واقعاً برقصم.
قدمهای بعدی مثل رقص در هوا می مانست، مثل باله! آن طور که نفهمیدم با چند قدم دیگر رسیدم به باجه. من شروع می کنم:
- روز بخیر
- سلام٬ حالتون چطوره؟
-خوبم ... ممنون
- خب! من تقاضای شما رو بررسی کردم و این سوال برام پیش اومده که شما که شغل دارید چرا می خواهید به آمریکا برید؟
- من برای پروژه فوق لیسانسم روی یک پروژه تحقیقاتی سازمان بهداشت جهانی کار می کردم و بخاطر همین این استاد در آمریکا منو دعوت کرد که دکترام رو در آمریکا بگیرم....۱
از چیزهای مختلفی سوال کرد. از جاهایی که مدارک تحصیلی ام را گرفته ام تا خود مدارک تحصیلی ام، تا نوع کارم، وضعیت پروژه٬ اختراعم، کار بابا، روش پرداخت شهریه و غیره. همه را صادقانه و محکم جواب دادم. یادم بود که لبخند از روی صورتم محو نشود. همانطور که با من حرف می زد چیزهایی را در کامپیوتر تایپ می کرد. فکر کنم ده دقیقه ای سوال و جوابها طول کشید. سوالات منطقی، جوابهای منطقی هم داشتند. بالاخره یک برگه زرد رنگ برداشت و روی آن شماره ای نوشت و گفت که هر وقت که شماره را توی سایت زدند، بیایم و ویزایم را بگیرم.
خداحافظی کردم و با لبخند از جلوی بقیه رد شدم تا امیدی به آنها بدهم که اگر من توانستم پس آنها هم می توانند. از سفارت که بیرون آمدم، اولین سوالی که از خودم پرسیدم این بود که چه احساسی دارم؟ اولین چیزی که حس کردم، درد پایم بود بخاطر کفشهای چینی ناجوری که تازه خریده بودم. دلم می خواست می توانستم بقیه راه را پا برهنه بروم. از خودم پرسیدم کفشهای چینی توی آمریکا هم به همین بدی هستند؟! ۲ یک لحظه به خودم آمدم. باز از خودم پرسیدم حس من در این لحظه که ویزا را گرفتم چیست؟ دیدم که احساس دونده ای را دارم که بعد از یک ماراتون طولانی می ایستد و تازه می فهمد که چقدر تند نفس نفس می زند و چقدر ضربان قلبش محکم و سریع است. احساس برداشته شدن باری را داشتم که یک سالی بر دوش می کشیدم. مثل همان گاوی که کنیزک رانده شده بهرام گور به دوش می کشید ۳. همان لحظه بود که فکر کردم این بار چقدر سنگین بود و من این را نفهمیده بودم! حتی زمانی که به سمت باجه قدم بر می داشتم و فکر می کردم که شاید به من ویزا ندهند، به سنگینی بار فکر نمی کردم؛ امیدوار بودم که اگر این دفعه نشد، دفعه دیگری هم هست و بارهای دیگر!
اما حقیقت این بود که بارم به مقصد رسیده بود و این برایم بیش از هر چیز اهمیت داشت. آن همه تلاش، اضطراب، گذشتن از مراحل مختلف، افتادن و برخاستن ها، و ایمان به هدف ارزش آن یک لحظه لذت بردن از رساندن بار به مقصد را داشت. به خودم گفتم این پایان، شروع آغازی دیگر است...
...
یک سال بعد، وقتی که دفتر را باز می کنم که تاریخ گذشته را مرور کنم پی به نکته جالبی می برم. تاریخ آن روز 06.06.06 بود!
-----------
۱ بخاطر اینکه انگلیسی نوشتن در بین متن فارسی در این محیط راحت نیست٬ مکالمه را ترجمه کردم.
۲ فهمیدم که چینی ها هر چیزی را درجه بندی می کنند و به کشورهای مختلف می فرستند. کیفیت کفش چینی در آمریکا بهتر از کیفیت همان مارک در ایران است.
۳ اشاره به داستان بهرام با کنیزک خویش در شاهنامه فردوسی (خلاصه داستان به نثر).
۴ لوگوی جدید دست رنج برادر هنرمندم است. شاید یک ماه با هم حرف زدیم و انواع مختلف را بر اساس نظر من و خودش اصلاح کرد تا به اینی که می بینید رسید.


+ نوشته شده در Wed 6 Jun 2007 - نگارنده بابک |
نویسنده: مريم
چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 8:1
ديشب داشتم كتاب سيري بر سيره نبوي نوشته مطهري رو مي خوندم.از اين نوشته شما هم به مطالب همون كتاب رسيدم. شما آدمي هستيد كه متدولوژي داريد.
اميدوارم هميشه همين طور با برنامه پيش بريد.
موفق باشيد.


نویسنده: پیمان
چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 8:57
البته دست برادر عزیزتان درد نکند ولی ما که فرقی با لگو قبلی متوجه نشدیم. شاید کامپیوترمان و یا عینکمان یا حتی دیدمان را باید تغییر دهیم.

البته بابک استاد متودولوژی و آمار من و خیلی های دیگر بوده ولی فکر کنم دستی در برنامه ریزی استرازیک داشته اما بیشترین موفقیتش مرهون کم شنوائی یا بهتر بگویم"انتخابی شنوائی"اوست. گوشش حرفهای منفی را نمیشنود. یاد داستان قورباغه ای افتادم که وقتی میخواست از چاله بیرون بیاید بقیه داد میزدند که نمی توانی ولی او چون کر بود فکر میکرد دارند تشویقش میکنند. و بالاخره موفق شد. داستان گاو و کنیزک را نخوانده ام(شرمنده!)اولش را بگو بقیه اش را خودم میبافم! جواب صبا بماند تا بعد


نویسنده: پیمان
چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 11:53
حالا درست شد. قبلا دیده نمیشد. خیلی خوب طراحی شده. برای سفارش طراحی چطور میشود با برادرتان تماس گرفت؟


نویسنده: بابک
چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 14:10
برادرم غیر از رشته تخصصی خودش، دستی هم در هنر دارد! شما اینجا پیغام و ایمیلتان را بگذراید، خودش با شما تماس می گیرد!


نویسنده: علیرضا خجسته
چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 20:5
سلام
من واقعا ثبات قدم - اراده و نگاه واقع بینانه و بسیار پخته نسبت به مسایلی که برایت ارزش دارندو تحسین می کنم.


نویسنده: سلام
پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت: 4:47
سلام.سلام.سلام
خواننده این متن حتما لبخند میزنه وتلاش . اراده و قلم شما رو تحسین می کنه .


نویسنده: hami
پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت: 12:2
salam,
hmmm...bazam ye poste khobe dige
merc
rasti tarikhe man 08.08 bud
haminie ke migi
shad bashi


نویسنده: بیتاب!
شنبه 19 خرداد1386 ساعت: 11:9
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل!
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه!
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده!
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده!
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی!
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده!
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن!
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن!
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده!
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز!
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس!
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه!
اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده!
زياد تو دست انداز نمون!
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده!
يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی!
پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی!
بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت!
هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره!


نویسنده: نیمه شب
دوشنبه 21 خرداد1386 ساعت: 16:17
سلام بابک خان. قصه قشنگی بود. یاد آوری خیلی از گامهایی که خودم تا به حال برداشته ام. اونجایی که دیگه رسیدن یا رفتن لزوما دست تو نیست. یک چیزی رو بهش اعتقاد دارم و اون اینکه هر لحظه همونجایی هستی که باید باشی. حالا شاید خوشت نیاد، شاید بهت سخت بگذره، شاید هم کعبه آمالت باشه. ولی همونجاییه که باید باشی. الان باید در آمریکا باشی پس هستی. بهتون به هر حال تبریک میگم بابت این ثبات قدم و این نگارش زیبا.


نویسنده: حامی
چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت: 11:22
سلام
مرسی از کامنتت، خب اینارو تفریبا از مطالعات شخصی خودم بدست آوردم ولی نمیدونم چقدر همگام با علم جدید روانشناسی پیش میرم.
راستی یه شعر از برادرم و پست کردم...
سپاس


نویسنده: فرزانه
چهارشنبه 30 خرداد1386 ساعت: 7:7
سلام ... من خیلی چیزها از وبلاگ شما اموختم. به یه راهنمایی نیاز دارم (اگه البته زحمتی نیست) چی شد که شما به این نتیجه رسیدید که باید برید؟ منظورم اینه که از کی این تصمیم را گرفتید و چرا؟ خسته شدید از ایران و ادماش یا اینکه از شرایطش یا .... . من مدتیه اینجا احساس می کنم که هیچ کس حرف منا نمی فهمه ... نه استادها و نه خیلی دانشجوها... می خوام ببینم که من دارم اشتباه می کنم یا نه؟ من فقط اینجا دنبال عدالت هستم و جدی گرفته شدن... اما همه با وجود اینکه فکر می کنن این کار را انجام می دن کاملا برعکس عمل می کنن... همه جا اینطوره؟ یا من کاملا بدبینم و بیمار؟ اگه یه راهنمایی کوچیک به من بکنید ممنون میشم


نویسنده: نسیمک
یکشنبه 24 تیر1386 ساعت: 7:44
وقتی یاد اون همه زحمتی که واسه ویزا گرفتن کشیدم می افتم، از امتحان تافل و جی. آر. ای. دادنش بگیر تا او همه مکاتبه، اس.او. پی نوشتن که از همه اش سخت تر بود.... اون همه وقت برای مکاتبه با استادا.... آخر سر هم گرفتن پذیرش و اسیستانت شیپ.... و نگرفتن ویزا....... حالم بد میشه. همه برنامه های زندگیم بعد از اون ریخت به هم


نویسنده: بابک
یکشنبه 24 تیر1386 ساعت: 12:20
یک: در عوض کلی چیز یاد گرفتی و قوی شدی. کلی اعتماد به نفس گرفتی از اینکه تونستی چیزی که دست خودت بود رو به جایی که می خوای برسونی. باید افتخار کنی که خودت خواستی زندگی رو تجربه کنی. ریسکی بود که ازش خبر داشتی ولی با این حال انجامش دادی. آفرین که تا آخرش رفتی.

دو: اگر دفعه اول ندادند دلیل نمیشه که دفعه دوم هم ویزا ندهند. اگر دفعه دوم ندادنند دلیل نمیشه که دفعه سوم ندهند. بعضی وقتها فکر می کنم که سفارت عمداً این کار را می کنه که ببینه کی در برابر سختیهای زندگی غربی مقاومتر هست.

سه: زندگی واقعی مخلوطی از تصمیم شخصی و اتفاقات محیطی ست. زندگی برای هیچکس "کامل" نیست! درست است که آدم ناراحتی می شود اما قرار نیست که "همه" برنامه های زندگی به هم بخورد. مثبت اندیشی شخصی ست که راه را باز خواهد کرد!


نویسنده: نسیمک
دوشنبه 25 تیر1386 ساعت: 6:29
یک: کاش میتونستم مثل شما فکر کنم. اما دقیقاَ بعد از اون اعتماد به نفسم کم شد چون قبلش فکر میکردم به خاطر زحمتایی که کشیدم و راه راستی که رفتم، این حق منه که ویزا بگیرم، اما دیدم این دو دو تا چهارتاهای انسانی، همیشه هم جواب نمیده.
دو: همه چیز رو نمیشه گفت اما بعضی مشکلات مثل مشکلات مالی بهم این اجازه رو نمیداد که چند دفعه دیگه این ریسک رو بکنم.
سه: قبول دارم. کاملاَ درسته. ممنون


نویسنده: بابک
دوشنبه 25 تیر1386 ساعت: 9:23
- بخوان کتاب "زندگی عاقلانه"
- زندگی مالی هر کسی بالا و پایین دارد. می توانی یک سال کار کنی و دوباره اقدام کنی. کسانی چنین کرده اند.
- اگه قبول داری پس تغییر کن!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر