۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

فصل کوچ

بالاخره دیروز لپ تاپم را سه باره تحویل گرفتم. اما این بار برگه ای هم داخل کارتن گذاشته بودند مبنی بر اینکه نیاز است باتری را هم عوض کنم. اگر چنین کنم٬ فکر کنم فقط اسکلت لپ تاپ و RW/DVD هستند که عوض نشده اند. برایم قابل درک بود که سیستمی اشکال داشته باشد اما غیرقابل فهم بود که تکنسین هایشان دستگاه را چک نکرده پس بفرستند. شاید کمی تقصیر خودم هم بود. هر بار که قرار بود لپ تاپ را برایشان بفرستم فرمی اینترنتی تحت عنوان رضایت مشتری می فرستادند. دفعه اول در ارزیابی گفته بودم که از خدماتشان راضی نیستم و محصولاتشان را به کسی توصیه نمی کنم. این را اضافه کنم که قانونی در بازاریابی هست که می گوید اگر مشتریی را از دست دادی عناصر تجارت (پول و زمان) را صرف آن مشتری نکن چون آن با پول و زمان می توانی مشتریان بیشتر تازه ای را به تور بیندازی. فکر کنم اگر در آن ارزیابی گفته بودم که از خدماتشان راضی نیستم اما برای توصیه کردن محصولاتشان "فعلاً نظری ندارم"٬ بهتر به مسائلم رسیدگی می کردند. دو ماه وقت و انرژی مرا تلف کردند. شاید واقعاً IBM با مشکل مواجه شده وگرنه چرا گاهی من را نیم ساعت پشت خط نگه می داشتند؟! غیر از این است که مشتریان بیشتری با محصولاتشان مشکل دارند؟! یکی دو تا از دوستان من هم از لپ تاپ هایی که خریده اند راضی نیستند. اگر دوباره حق انتخابی می داشتم Mac را انتخاب می کردم. تمام دپارتمان فهمید که بعد از این با IBM معامله نکند!

این یکی دو ماه فصل کوچ دانشجویان است. یکی از ارزشمندترین کسانی که فعلاً از ایران کوچ کرده رضا ست. وقتی می گویم "ارزشمند" همکارانش منظور مرا بهتر می فهمند. آنها بهتر می دانند که در زمینه تخصصی خودش چه تغییراتی در ایران انجام داد و کارهایش را چقدر اصولی انجام می داد. پشتکار و قدرت خلاقیتش ستودنی ست. یادم هست که یکبار یکی از معروفترین اساتید رشته توانبخشی در آمریکا در جواب ایمیل یک ایرانی که برای درمان پدرش تقاضای کمک کرده بود گفته بود: "شما یکی از بهترین متخصصین را در فاصله نزدیک و در مملکت خودتان دارید٬ چرا با او تماس نمی گیرید؟!" حالا هم تجربیاتش را در وبلاگ جدیدش "خاطرات یک فیزیاتریست در نیوزلند" می توانید بخوانید. نمی دانم این غیبت صغرای او با غیبت کبرایی همراه خواهد شد یا نه. اما اعتقاد من این است که انسان باید جایی باشد که بیشترین و بهترین بازده را برای تمام دنیا داشته باشد. به نظر من اگر همین نخبگان در خارج از کشور بمانند و حتی یک مقاله بدهند که غیر مستقیم گره ای از مشکل یک دانشجو یا یک نفر در کشور خودمان حل کند ارزشش بیشتر از آن است که در کشور خودشان باشند و هیچ کاری نتوانند بکنند. دنیا برای من ترکیب دو گروه آدم است: اقلیتی که پیشرو هستند و اکثریتی که پیرو گروه پیشرو هستند. این گروه کوچک اند که دنیا را عوض می کنند، حرفهایشان و کارهایشان فرق می کند و به آنچه که هستند باور دارند. بیشتر کارهایشان در باور گروه اکثریت منطقی نیست. اما بالاخره گروه اکثریت دنباله رویشان می شوند.

خانه ما هم دور از فصل مهاجرت نیست. این خانه همیشه بوده٬ اما آدمهایش عوض می شوند. یکی از چیزهایی که مرا به اینجا عمیقاً پیوند می دهد ملاقات با آدمهایی از تمام جاهای دنیا و رشد یافتن با آنهاست. بعضی آدمها یکتا هستند. می دانم که دلم برای Music country های Jon تنگ خواهد شد. هر وقت که توی اتاقش گیتار می زد، در اتاقم را باز می گذاشتم تا موسیقی زنده بشنوم.بیشتر هم از خودش آهنگ می ساخت. این آهنگ را زیاد می زد (ویدئو). دفعاتی که با هم در مورد فلسفه و انسان و این چیزها صحبت کردیم دیگر از دستم در رفته است. دفعه قبل بعد از یک صبحانه در این مورد حرف زدیم که انسان شاید تنها موجودی باشد که قدرت تصویرسازی (Imagination) قوی داشته باشد. اما عمیق تر که می شویم می بینیم که انگار قدرت تصور و پیش بینی او فقط به او کمک می کند که علامت های یک دسته اصول از قبل تعریف شده را ببیند. انگار که اختیارش محدود به انتخاب چیزهایی ست که برایش مقدر شده است.

اما Jon آمریکایی به اندازه Bogdan تخصص و اطلاعات فلسفی ندارد. این مخلوق رومانیایی فقط یک هفته دیگر اینجاست. آخرین بار در مورد "جشن ها و رسوم" با Bogdan حرف زدم. اینکه به عقیده بعضی فیلسوف ها هر چیزی غیر از عملکرد (Function) قابل رویت که همه از آن اطلاع دارند، یک عملکرد غیر قابل رویت هم دارد. مثلاً وقتی جشنی به پا می کنیم، هدف اصلی "گرد هم آمدن" (Socialization) است. یا مثل طنز که مردم را می خنداند اما هدف اصلی اش نقد کردن است.
اولین چیزی که بعد از آمدنم به آمریکا در موردش با او صحبت کردم نظام آموزش آمریکا بود و اینکه چقدر دانشجویان از لحاظ علمی ضعیف هستند. اما او گفت که در مدارس ابتدایی و دبیرستان آمریکا بیشتر سعی بر این است که روی شخصیت افراد کار کنند تا اطلاعات علمی آنها. و این یکی از کلیدهای موفقیت آمریکایی هاست که نسلهایش را با خودباوری عمیق تری پرورش می دهد.
یادم هست که وقتی نتایج تحقیق علمی دختر آلمانی - که سیستم آموزش و پرورش آلمان و آمریکا را با هم مقایسه کرده بود - را آنالیز آماری می کردم٬ به من می گفت که با اینکه دانشجویان آلمانی سطح علمی قویتری نسبت به دانشجویان آمریکایی دارند اما نسبت به آمریکایی ها ترس بیشتری از بازار کار آینده دارند. بعبارت دیگر "تصویر" آینده برایشان مبهم تر است.
شاید بعضی ها بگویند که بخاطر وضع مالی قویتر آمریکاست اما آنها که تجربه تجاری و شرکتی دارند می دانند که "تولید کننده" بودن است که هسته کسب درآمد و ایجاد بازار کار را تشکیل می دهد و قبل از "تولید کننده" بودن به باور و ایمان به انجام کاری نیاز است. به نظر من علت دیگر هم وجود این حقیقت برای اغلب دانشجویان آمریکایی ست که اگر بخواهند تحصیل کنند باید همزمان کار کنند و پول تحصیل خود را بپردازند بنابراین بصورت ناخودآگاه زیر و بم بازار را هم یاد می گیرند. وقتی اینها را با کشور خودمان مقایسه می کنم می بینم که یک علت دلهره از بازار کار حتی برای تحصیل کرده ها "بیسوادی بازاری" ست که آنها را وابسته به استخدام شدن پرورش می دهد تا "تولید کار" کردن! به نظر من این کتاب شروع خوبی برای آنهایی ست که فکر می کنند راه دیگری وجود ندارد جز استخدام شدن و ثروتمند بودن ناپسند است.

از آدمهای مختلف، کنیایی ها را آدمهای خوش مشربی یافته ام. شاید بهتر از ما یاد گرفته اند که چطور به زندگی بخندند. دیروز که با هم کلاسی کنیایی ام بعد از انجام یک سری آزمایشها در یکی از مراکز تحقیقاتی فرعی دانشگاه بر می گشتیم، در راه از عشق خودش به دوست دخترش می گفت و از من می پرسید که چطور می تواند رابطه شان را بهتر کند. توی حرفهایم به او گفتم: گرچه ما از موقعیتهای زندگیمان می آموزیم اما این "ما" هستیم که موقعیت ها را می سازیم، ولی "ارزش" ما به موقعیتهایمان نیست.

+ نوشته شده در Sat 25 Aug 2007 - نگارنده بابک | 12 انگاره

نویسنده: mehrdad

شنبه 3 شهریور1386 ساعت: 17:41

یادمه تو کتاب جامعه شناسی دوره دبیرستان میخوندیم
هیچ کس سهام ای بی ام را به خاطر دارایی های مادی این بنگاه نمیخرد بلکه ارزش ان به خاطر تماس ها و روابط و قدرت بااریابی و نیروی فروش توان مدیریت سازمان های آن و ایده هایی است که از درون کاسه ی سر کارکنانش تراوش میکند


نویسنده: یک خواننده

شنبه 3 شهریور1386 ساعت: 19:42

اگه جنوب کالیفرنیا هستی و کامپیوترت مشکل داشت دوستانه و مجانی برات درستش می کنم دوست گرامی. همینجا اعلام کن فقط:)


نویسنده: سلام

یکشنبه 4 شهریور1386 ساعت: 19:24

امیدوارم همه چی خوب پیش بره. یه سر بزن، خوشحال می شم نظرتو بشنوم.


نویسنده: پرستش

دوشنبه 5 شهریور1386 ساعت: 13:3

سلام. با اجازه لینکتون رو گذاشتم تو وبلاگم.


نویسنده: shirin

سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت: 14:28

اي بابا كشتي ما رو با اين فلسفه بافي هات واسه به قول خودت مهاجرتت

هر كسي عقايد خاص خودش رو داره شما اونجا راحتي؟بهت خوش ميگذره ؟
خيلي خوب كسي نگفته چرا؟

جرات رو اونهايي داشتن كه موندن !رفتن وميدون رو خالي كردن كه هنر نيست

اصلاً هنره ولي از دوست داشتن ناب كه بالاتر نيست دوست داشتني كه مادي نيست
بايد اهل دل باشي
بعدشم شما كه سراغ دانشمندهاي قبل اسلام رو ميگرفتي اسم معمار مسجد امام اصفهان رو ميدوني؟؟
راستي دكتر شريعتي رو كه حتماً ميشناسي؟
نيما يوشيج ،دكتر معين،و
ميدوني انقلاب كار هرملتي نيست؟همين آمريكاي مترقي شما با ويتنام ودر حال حاضر عراق چي كار ميكنه؟
حتماً ماجراي بمباران شيميايي هيروشيماروهم ميدوني

اصلاً به تو چه دختر


نویسنده: mehrdad

سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت: 17:41

شيرين جان هيروشيما بمباران اتمي شد نه شيميايي!!


نویسنده: پیمان

چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت: 23:4

شیرین:
خود شریعتی میگه 37 تمدن بشری با مهاجرت آغاز شد.
در ضمن آنچه ما نمیفهمیم را نباید تختئه کنیم.
شعر عقاب پرویز ناتل خانلری را بخوان

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دیدکش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
خواست چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی زپی چاره کار
گشت بر باد سبکسیر سوار
گله آهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت
و آن شبان بیم زده ، دل نگران
شد سوی بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاری است حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روز به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود


نویسنده: پیمان

چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت: 23:5

آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون ز شمار
شکم آگنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد بشتاب
گفت کای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هر چه تو میفرمایی
گفت ما بنده درگاه توییم
تا که هستیم هوا خواه توییم
بنده آماده بگو فرمان چیست
جان به راه تو سپارم ، جان چیست
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابی است بر آب
راست است اینکه مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من گذشت
من و این شوکت و این شهپر و جاه
عمر از چیست بدین حد کوتاه ؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
با دو صد حیله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کرده است فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چو تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود


نویسنده: پیمان

چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت: 23:6

عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه این عمر دراز
رازی اینجاست تو بگشای این راز
زاغ گفت از تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
گنه کس نه که تقصیر شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر تو که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز ز بر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالاتر
باد را بیش گزند است و ضرر
تا بدآنجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافته ایم
کز بلندی رخ بر تافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان است
چاره رنج تو زان آسان است
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
طعمه خویش بر افلاک مجوی
ناودان جایگهی سخت نکوست
به آن گنج حیات و لب جوست
من صد نکته نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ای در پس باغی دارم
و اندر آن باغ سراغی دارم
آنچه زان زاغ همی داد سراغ
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشه مقام زنبور
هر دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت خوانی که چنین الوان است
لایق محضر این مهمان است
میکنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
عمر در اوج فلک برده بسر


نویسنده: پیمان

چهارشنبه 7 شهریور1386 ساعت: 23:6

دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق خطر
سینه کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه او
اینک افتاده در این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد بست دمی دیده خویش
یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست زیبایی و آزادی و مهر
فر و آزادی و فتح و خطر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر جا نگریست
دید گردش اثری زآنها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست ز جا
گفت کای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار ترا ارزانی
گر در اوج فلک باید مرد
عمر در گند بسر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند در این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

پرویز ناتل خانلری


نویسنده: mehrdad

پنجشنبه 8 شهریور1386 ساعت: 1:46

میگن خانلری عقاب برای هدایت سروده


نویسنده: بابک

پنجشنبه 8 شهریور1386 ساعت: 9:51

خواننده جنوب کالیفرنیا: از محبت شما بسیار سپاسگزارم. من در آن سر مملکتم و دور از شما. با این حال همین که پیشنهاد دادید از بزرگواری شماست.

شیرین: انتقاد را دوست دارم. اما در انتقاد "اطلاعات" رد و بدل می شود نه احساسات! به نظر می رسد که شما حتی چیزهایی که اینجا می نویسم را با دقت نمی خوانید چون جواب بعضی از آنها را در نوشته های قبلی می توانید بیابید. چیزهایی که نوشته بودید "به تله انداختن کودک طرف مقابل" بود که به این بازی علاقه ای ندارم.

پیمان: قشنگ بود تا بحال نخوانده بودمش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر