۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

مقایسه

یکی از درسهایی که در زندگیم اثر گذاشت "اقتصاد" بود که ترم سوم دوره لیسانس آن را گرفتم. یکی جمله ای که همیشه از استاد درس به یاد دارم این بود که "کسی که با سر درد متولد می شود، زمانی که حتی یک لحظه سر دردش قطع می شود تازه می فهمد که "سر درد" یعنی چه". قصد من بحث فلسفی در مورد "سر درد" و اینکه امکان دارد کسی که به سر درد "عادت" داشته با از دست دادن آن تصور کند چیز مهمی را از دست داده نیست. اما چیز بسیار مهمی که در زندگی همه ما نقش داشته و دارد "مقایسه" است. تعاریف ذهن ما از کودکی با "مقایسه" شکل گرفته است. مثلاً مفهوم "دور" را وقتی فهمیدیم که آن را با "نزدیک" مقایسه کردیم. "خوب" وقتی برایمان قابل لمس شد که همزمان "بد" را درک کردیم. خود من خیلی وقتها مفاهیم درسی را وقتی درک می کنم که آنها را با هم مقایسه می کنم. گمان کنم یکی از تئوریهای هگل باشد که خیلی به "مقایسه" شباهت دارد. او می گوید وقتی که "تز" شکل می گیرد (مثلاً خوبی) همزمان با آن چیز دیگری به نام "آنتی تز" (بدی) هم شکل می گیرد و سرانجام وقتی این دو به حدی از رشد رسیدند بین آنها "سنتز" (جنگ) رخ می دهد. اینکه این نظریه تا چه حد درست است نمی دانم ولی به نظرم در اینجا هم "مقایسه" نقش دارد.

وقتی که به مسافرت می روم می توانم با لمس کردن یا همان سنتز مقایسه ها چیزهای بی نظیری را یاد بگیرم. مثلاً در این مسافرت یک روز تصمیم گرفتم که برای خانواده ای که مهمانشان بودم قورمه سبزی بپزم. از آنجا که پدر و مادر استاد دانشگاه بودند و بچه ها دانشجو، به نوعی می خواستم وقتی آنها سر کار بودند قدرشناسی کنم از مهمان نوازیشان. قورمه سبزی غذایی وابسته به هنر "طعم ها" ست. جدا از تعادل بین طعم انواع سبزیها، نوعی تعادل بین شوری و ترشی و تندی هم دارد. وقتی که غذا را آماده کردم احساس کردم که طعمش با چیزی که پیشترها می پختم تفاوت دارد، تندی اش متفاوت بود. وقتی که کمی از فلفل سیاهی که داخل غذا ریخته بودم را جداگانه چشیدم، فهمیدم که فلفل سیاه خودمان (که چند بسته اش را از ایران آورده بودم) نوک زبان را تحریک می کند و آنی که مصرف کرده بودم بیشتر ته حلق را می سوزاند. فلفل سیاه داریم تا فلفل سیاه!

یا مثلاً نمی دانستم که شبکه های رادیو تلویزیونی٬ عمداً صدای تلویزیون و رادیو را موقع پخش آگهی های بازرگانی بلند می کنند. همیشه فکر می کردم که یا گوشهای من موقع شنیدن آگهی ها حساس می شوند یا اینکه کسانی که صداها را تنظیم می کنند موقع پخش آگهی همه سیستم را به حال خودشان رها می کنند تا یک چایی بخورند. اما فهمیدم که بلند کردن صدا بر اساس یک سری بررسی های روانشناسی صورت گرفته است تا تبلیغات اثرگذارتر باشند. اما همیشه صدای بلند تبلیغات مرا ناراحت می کرد. صدا داریم تا صدا!

حالا هم که آمده ام شوقی برای مطالعه و آموختن دارم. یک خستگی طولانی روی روحم سنگینی می کرد که طی یک هفته برطرف شد. به تعطیلات رفتن (vacation) وقتی لذتبخش می شود که کسی مدتی طولانی مشغول کار باشد. خود من وقتی که سخت کار نمی کنم٬ تعطیلات برایم آن مزه را ندارد که وقتی که سخت کار می کنم. کار داریم تا کار٬ استراحت داریم تا استراحت!

زندگی پر است از چیزهای متضادی که بیشتر اوقات یک جایی یک ریشه مشترک دارند. مثلاْ وقتی که با کسی صمیمی می شویم، همزمان در برابر آن فرد شکننده هم می شویم. این قسمتی از حقیقت زندگی صمیمانه است. این دو با هم می آیند. چیزی به نام "ارتباط کامل" که در عین وجود عشقی عمیق در آن هیچ دلخوری نباشد، وجود ندارد. به خطرپذیری نیاز است. در طول زندگی، با وجود تفاوت بین دو "متضاد"، تعادلی نیز بین این دو "متضاد" نیاز است. چیزی که زندگی را لذتبخش کند.

+ نوشته شده در Tue 11 Sep 2007 - نگارنده بابک | 11 انگاره

نویسنده: آرش علی خانی

سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 1:40

سلام
با اینکه وقت کمی داشتم ولی مطالبت رو به صورت گذرا خوندم
دوست دارم بیشتر باهات آشنا شم
به وبلاگم بیا و یا با آی دی مسنجر من که همون ایمیل منه برام پیام بده
از داخل وبلاگم هم میتونی به آی دی مسنجرم دسترسی داشته باشی
منتظرم
بای


نویسنده: مریم بهرمن

سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 8:44

سلام . دقیقا یادم نیست چطوری وبلاگتون رو دیدم . ولی بیش از حد غیر قابل توصیف لینک های شما به من کمک کرد. مخصوصا این که من شدیدا دنبال یک سایت خوب برای آموزش زبان انگلیسی می گشتم و لینکش را در سایت شما دیدم . بیش از حد ممنون و آرزوی موفقیت براتون می کنم .


نویسنده: مريم

سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 10:2

با اين نظريتون كاملا موافقم. من خودم فوق ليسانس اقتصاد دارم. ولي هميشه از رشتم ناراضي بودم. تا اين كه به اين نتيجه رسيدم من چوم رشته هاي ديگه رو نديدم و تجربه شو ندارم اين احساسو دارم. يه مدت به خوندن بي نتيجه براي دكترا مشغول بودم ولي حالا تازه فهميدم كه بايد يه مدت از اين محيط دور بشم تا بهتر قدرشو بدونمو بفهمم كه دارم چي كار ميكنم.


نویسنده: مریم (3#)

سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 10:37

مثل بقیه پستها این هم عالی بود...جالبه که هوشیارانه به روزمره ها فکر می کنی.


نویسنده: Mehrdad

سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 10:58

همیشه خوشحال بودم در مقایسه با دیگران موفق ترم و به هر چی که میخواستم با تلاشم رسیدم حالا فهمیدم که خواسته هام اشتباه بوده
اقتصاد هم یکی از همون چیزا بود (خوبه که به خواسته هات برسی ولی اول باید بفهمی چی میخوای)


نویسنده: بدرقه

سه شنبه 20 شهریور1386 ساعت: 16:53

سلام بهترين پست وبلاگ خود را انتخاب کن و براي من بفرست تا به ليست بهترين پست هاي وبلاگستان فارسي اضافه شوي
http://bestblogpost.blogspot.com/


نویسنده: آسمان

چهارشنبه 21 شهریور1386 ساعت: 3:33

سلام.
قبلا هم اینجا اومده بودم ولی فکر می کنم اولین بار باشه که کامنت میذارم.
خیلی عالی می نوسید. قدرت تحلیل بالایی نسبت به مسایل پیرامونتون دارید که من از خوندنشون لذت می برم.
این پست هم جالب بود.
تعادل میان دو متضاد که بارها توی زندگی باهاش برخورد داشتم ولی هرگز این طوری بهش نگاه نکرده بودم.
خوشحال میشم به کلبه درویشی ما هم سر بزنید.
راهتون پایدار.


نویسنده: بدرقه

پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت: 4:29

سلام بهترین پست شما به بهترین پست ها اضافه شد
با لینک دادن به بهترین پست به بقیه امکان می دهید که بهترین پست شما و دیگران را بخوانند
بنابراین لطفا به آدرس زیر لینک دهید
http://bestblogpost.blogspot.com/


نویسنده: حامی

پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت: 11:39

پست خوبی بود. امیدوارم مسافرت بهت خوش گذشته باشه.


نویسنده: shirin

پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت: 13:14

salam
motavajehe neveshtam nashodi
neveshtam ke yeki mesle man heif shod
yani inja kameshe
kheli kam


نویسنده: مسعود بهزاد

سه شنبه 27 شهریور1386 ساعت: 19:10

سلام و وقت شما بخیر.این بحثی رو که پیش کشیدین یه سری از لایه های پنهان ذهنیت خودم رو برای خودم روشن کرد.پاراگراف آخر شما اوج این متن بود.جایی که ما باید در زندگیمون بین متضاد ها تعادل ایجاد کنیم.برای دوست داشتن گاهی تنفر هم لازمه و این که شاید ما باید بین این همه متضادی که محیط و دنیای ما رو احاطه کرده لذت خودمون رو از زندگی ببریم در واقع منتظر نایستیم که همه چیز به تعادل برسه و بعد ما حرکت کنیم فکر می کنم نهایتا باید در بین سختی هایی که تضاد بیرون بر درون ما اعمال می کنه آسانی رو به وجود بیاریم.در مورد تبلیغات به نکته جالبی اشاره کردین.باعث شدین که من از برادر کوچک ترم عذر خواهی کنم.چون همیشه موقع پخش آگهی های بازرگانی از دستش شکایت داشتم که چرا صدای تلویزیون رو زیاد می کنه و اون بیچاره هم هر چی قسم و آیه می آورد که دست به کنترل تلویزیون نزده من باورم نمیشد.در پایان عرایضم یه خواهش دارم.این که اجازه دارم نام وبلاگ شما رو توی پیوند های وبلاگم بیارم؟ از شما نمی خوام که چنین کاری بکنین چون احساس می کنم وبلاگ من شاید نکته مفیدی برای شما نداشته باشه.نمی دونم که چه کلمه ای رو جست و جو کردم که وبلاگ شما رو پیدا کردم ولی صادقانه میگم از این که وبلاگ شما رو پیدا کردم بسیار خوشحال و خرسندم.
پاییز بر شما مبارک
با نهایت احترام
موفق باشید

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر