۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

یک تار مو

کسی ایمیل زده و پرسیده بود که چگونه حدفاصل عشق و تنفر به اندازه یک تار موست؟ چگونه ممکن است هم آدم از کسی خوشش بیاید و هم متنفر باشد؟

یادم هست که سالها پیش کسی یکی از دوستانم را "مجموعه تضادها" نامیده بود. مانند همه، من هم در نگاه اول گفتم که این ترکیب بی مفهوم است اما به دلایلی، برچسب زده شده به دوستم را فراموش نکردم و همیشه از خودم پرسیدم که آیا واقعاً امکان پذیر است که کسی ترکیب تضادها باشد؟ فکر کردم شاید کسی که برچسب زد چیزی را حس کرده بود که نتوانسته بود تعریف اش کند. فکر کردم که اگر مجموعه تضادها را بتوان در "یک" چیز یا یک نفر جمع کرد، این دو تضاد حتماً باید ریشه مشترکی هم داشته باشند. آن اتفاق، پایه یکی از اصول فکریم شد. پایه یافتن تشابه در تضادها که ردپایش در برخی نوشته هایم هویداست. همان چیزی که باعث شد بفهمم چرا باریکی عشق و تنفر به اندازه یک تار موست.

وقتی که عشق و تنفر را با هم مقایسه می کنیم آنها را دو احساس متضاد می یابیم. اما واقعیت این است که این دو احساس متضاد در کوچکترین زمان ممکن به هم تبدیل می شوند. یک عاشق، بیشتر زمان را به یک نفر فکر می کند. آدم متنفر هم چنین می کند. پس نقطه مشترک هر دو زمان است. چیزی که در هر دو حس مشترک وجود دارد امکان تغییر آنی از حسی به حس دیگر است. به بیان دیگر چه برای آدم عاشق چه برای آدم متنفر، یک فرد "مهم" است وگرنه دلیلی نیست که زمانمان را با خیال پردازی با کسی که برایمان مهم نیست بگذرانیم. در هر دو حس، نگاه فرد مقابل برایمان اهمیت می یابد. اما در عشق، تصور "داشتن" آن فرد یا چیز مهم در آینده وجود دارد و در تنفر تلاشی مخالف میل برای "نداشتن" آن فرد یا چیز مهم. در عشق، تلاش برای ساختن تصویری در ذهن است که فکر کردن بیشتر به آن لذتبخش می شود. اما در تنفر تلاشی - علیرغم میل باطنی – برای از بین بردن آن تصویر است که فکر کردن به آن رنج آور می شود. تلاش فرد متنفر به زیر کشاندن "عشقی" ست که زمانی آن را برتر ازخود دانسته بود. در عاشقی تلاش برای بزرگ کردن دیگریست و در تنفر تلاش برای کوچک کردن او. عشق رو به آینده دارد و تنفر نگاه به گذشته. یک فرد متنفر به همان اندازه فرد عاشق به آدم دیگر اهمیت می دهد. برای همین اگر متنفر را "عاشق" بنامند بی راه نرفته اند. از این نگاه، این دو "متضاد" هم نیستند بلکه "هم خانواده" اند. تا وقتی که هنوز یکی از این دو باشد٬ امکان دارد با تلنگری به دیگری تبدیل شود. با یک بدبینی، با یک معذرت خواهی، با یک شاخه گل، با یک "بوس کوچولو"!

صمیمیت لذتبخش است. ناراحتی اجتناب ناپذیر است. اما عشق می تواند رشد کند. عشق بیش از آنچه تجدید خاطرات گذشته باشد، تلاش برای ساختن و لذت بردن خاطره هاست! عاشقی که نکات مثبت و منفی یک نفر را ببیند و او را همان طور که هست - حتی بدون تغییر نکات منفی اش- بپذیرد، صمیمیت را رشد می دهد. صمیمیت خود بخود همکاری را شکل می دهد. با همکاری نکات منفی کمرنگ می شوند، تغییر با میل قلبی ایجاد می شود. عشق با کشف و امید، دو نفر را چنان باهم صمیمی می کند که ابزاری برای رشد عشق فراهم می کند. اگر سکون و رخوت چیره شود، جایی برای رشد تنفر ایجاد می شود.

با عشق، نیازهای فرد مقابل برایمان مهم می شود. شخصیت او با خوبی و بدی پذیرفته می شود. کشش به آدم دیگر لذت بخش می شود. Oxytocin و هورمونهای دیگر در بدن تولید می شوند. انگیزه ای برای لذت صمیمیت ایجاد می شود. صمیمیت با مهم بودن شکل می گیرد. مهم بودن بر پایه اعتماد است. اعتماد از شخصیت می آید. شخصیت ها متفاوت اند. تفاوتها گاه غیر قابل تحمل اند. تحمل ناپذیری تبدیل به ناراحتی می شود. ناراحتی حل نشده دلخوری می شود. دلخوری های انباشته شده تنفر می شود. عشق ناخودآگاه تنفر می شود اما فرد مهم، هنوز مهم است!

بی عشق تغییری صورت نمی گیرد و نه مهاجرتی. بیستون ساخته نمی شود و نه بنای دیگری. اختراعی صورت نمی گیرد و نه خودباوری. هویتی حفظ نمی شود و نه وطنی. تفاوتها حل نمی شوند و نه نفرتها. آدمها با هم در نمی آمیزند و نه نژادها. کودکان پرورش نمی یابند و نه فرهنگها. زندگی وجود ندارد و نه خدا.

بخوانید کتاب "ضیافت" افلاطون. (نسخه انگلیسی) (معرفی کتاب به فارسی)
ببینید رقصی نو
عشق در نگاه اول... (انگلیسی)

+ نوشته شده در Sun 7 Oct 2007 - نگارنده بابک | 15 انگاره

نویسنده: somewhere deep inside

یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 9:4

نوع سومی هم وجود دارد که بی تفاوتی است که نه عشق سرد است و نه تنفر گرم . و با پارامتر زمان رشد هم میکند . (این رقصی نو هم ایده جالبی بود هر چند زیاد به دلم ننشست .)


نویسنده: مهسا

یکشنبه 15 مهر1386 ساعت: 16:24

اگر عاشقیم
عشق ما نه از ماست
و نه برای ما
و اگر شادیم
شادی ما از درونمان نیست
بلکه از زندگی است
و اگر رنج می بریم
رنج ما از زخم هایمان نیست
بلکه رنج ما در قلب طبیعت نهفته است


نویسنده: بابک

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 0:17

somewhere deep inside: حق مطلب را خوب گرفتی. حقیقت این است که طبقه بندی من نسبت به آدمهای دیگر این گونه است:





مهسا: مطمئن نیستم که منظور شعر را درست گرفته ام یا نه! ولی من منشاء احساس را از درون می دانم نه از برون.
1- فردی برای کس دیگر معمولی ست: <ارتباط معمول> 2- فرد برای کس دیگر مهم است (که دو زیر گروه دارد). 2a: نسبت به آن کس مهم احساس خوب وجود دارد: <عشق> 2b: نسبت به آن کس مهم احساس ناخوب وجود دارد: <تنفر>


نویسنده: avin

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 1:39

be nazare man adam bayad shero mesle zaban befahme yani age bekhay shero be zabune khodet mani koni shayad nafahmish bayad bazabane sher fekr koni va bekhunish .dorost mesle zaban man vaghti umadam hame behem goftan age mikhay zud englisit ghavi she bayad english fekr koni age bekhay kalame kalame mani koni ta befahmi 10 brabar zaman mibare!!!


نویسنده: avin

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 2:1

bahse tazad hatun jaleb bud merc khaste nabashid
be nazaretun hameye motazad ha injurian? masalan zeshtio zibaee ya zolmo khubio badi, lotf .....
age hame injuri bashe hameye ravabet va hameye khosusiato sefat mesle ye dayere mimune ke tazad ha azyek noghte shoru mishe darjahate mokhalef az ham dur mishe va fasele migire va dobare in sefate motazad dar ojo shedate khodeshun be ham miresan!!!!!

tozihe chizi ke tu zehname yekam sakhte omidvaram motevajehe manzuram shode bashid va javabamo bedid


نویسنده: فرزانه

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 6:14

سلام.
با نظرتون کاملا موافقم. اما یه سوال دارم....احساس می کنم در رده بندی شما نسبت به ادما یک یا شاید دو دسته از اونها قرار نمی گیرند:





من اصلا نمی تونم خوب بنویسم ): نمی دونم تونستم اون چیزی که تو ذهنم بود را بپرسم؟؟؟؟
1. اونهایی که دوستشون داریم (لزوما عاشقشون نیستیم) برامون خیلی مهمند... خیلی وقت ها ازشون می رنجیم اما هرگز این رنجش ما را به سمت دوست نداشتنشون سوق نمی ده مثل پدر و مادر یا خواهر و برادر یا یک دوست صمیمی.... واقعا حیفه در دسته ادمای معمولی قرارشون بدیم. چون زیاد بهشون فکر می کنین 2. ادمهای بزرگی که بهشون احترام می ذاریم و حتی برامون الگو هستند... هر کار اونها حتی اگه با معیارهای ما سازگار نباشه ما را نمی ر نجونه بلکه باعث تجدید نظر در افکار و عقایدمون می شه و ما را بالا می بره... برامون مهمند اما عاشقشون نیستیم که ممکن باشه یه روز ازشون متنفر بشیم....


نویسنده: مسعود بهزاد

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 7:47

در مورد عشق یه نکته رو یادآور میشم و اون ذوب شدن در یکدیگر است مثل تکه های پازل.در واقع روح های تکه تکه شده انسان ها در پازل واحدی که خداوند اون رو واحد آفریده بود و ما اون رو جدا کردیم .هر چی که این تکه ها بیشتر به متصل بشن آرامش بیشتری پدید میاد.در مورد نفرت منظور شما رو از علت به وجود اومدنش نفهمیدم.لذا نظری ندارم.در واقع همیشه جمع شدن علل ضد عشق به نفرت منتهی نمیشن.اما این که به چی منتهی میشن چیزی ندارم که بگم.
با احترام


نویسنده: مهرداد

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 17:8

عشق واقعی یعنی یکی شدن پس تنفر رو هر جوری فکر میکنم نمی تونم به عشق ربط بدم


نویسنده: مهرداد

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 18:39

جوابتون رو مینویسم تو بلاگ امیدوارم ناراحت نشی


نویسنده: و اما عشق

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 19:52

و یک عشق بر اساس و از جنس احساس است و از جنس نفرت، و عین نفرت. این عشق "طالب" است. می خواهد، توجه و همه چیز. وهرچه جلوتر می رود بیشتر. پس نهایتا چون نمی یابد ظاهر نفرت مییابد و گاهی در دایره تسلسل ایندو و همه اینها از خواستن است. روزی سگی را دیدم، دم خود را به دندان گرفته بود و دور خود می چرخید.
اما نوع دیگر عشق، بخشنده است، می بخشد، همچون افتاب، تا هست، و نفرت را در آن جائی نیست،فراموشکار است. احساس هم دارد، غریزه هم دارد اما فقط اینها نیست. زمان و مکان ندارد. نه بدنبال خاطر است نه خاطره اما از خود هم خاطر به جا می گذارد هم خاطره.


نویسنده: مریم

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 23:34

تعریفی که از نفرت کردی بیشتر همون دلخوری هست. خدا نکنه نفرت سراغ آدم بیاد وگرنه با هیچ معذرت خواهی و ناز کشیدن درست بشو نیست...همون دلخوری هم اگر طولانی و مزمن بشه بدون اونکه تبدیل به نفرت بشه دیگه برگشت پذیر نخواهد بود.


نویسنده: بابک

دوشنبه 16 مهر1386 ساعت: 23:57

این نکته کلی را بگویم که کلاً احساس چیزی نیست که در یک پست چند خطه یک وبلاگ بتوان آن را تعریف کرد یا اصول آن را گفت. همانطور که چند ماه پیش گفتم بعضی چیزها بهتر است که کلاً تعریف نشوند مثل عشق. در مورد عشق، تقریباً همه صاحب نظرند چون احساس ها هر چقدر هم که نزدیک به هم باشد با هم تفاوت دارد.
آنچه که اینجا نوشتم ارتباطی ست که من بین عشق و تنفر یافتم. یک نگاه از هزاران نگاه ممکن است. زندگی فرمول نیست، مهارت است! ما "قسمتی" از زندگی را تعریف می کنیم تا بتوانیم مشکلات مربوط به آن را حل کنیم. شاید اگر از زاویه دیگری به آن نگاه می کردم، به گونه ای دیگر مسئله را باز می کردم. خلاصه اینکه: "هدف" از باز کردن یک بحث مهم است تا بتوان آن را درست نقد کرد. در اینجا هدف از این نوشته باز کردن جنبه ای از "حد فاصل عشق و تنفر" بود.

فرزانه: من همه آن افراد را در همان طبقه "افراد مهم" می گذارم. دوست داشتن یا عشق - که به ایده برخی مانند دکتر شریعتی این دو باهم تفاوت دارند- انواع مختلف دارد، شدتهای مختلفی هم دارد (مقالات عملی اش در اینترنت هست). حتی در علوم زیست شناسی هم طبقه بندی ها حد و مرز مشخص ندارد، علوم انسانی که دیگر بماند. لزوماً هر عشقی هم به تنفر تبدیل نمی شود!
ناراحتی با تنفر فرق دارد. به نظر من، در ناراحتی با اینکه یک نفر را دوست داریم اما از "رفتاری" که آن فرد کرده ناراحت هستیم ( و این خیلی مهم است). شاید به ظاهر شبیه همان تعریف موجی باشد که آوین گفت. مسئله این است که برای خودمان باز نمی کنیم که چرا کسی را دوست داریم و چرا دوستش نداریم.
عشقی به تنفر تبدیل نمی شود مگر اینکه هر دو نفر در مدیریت احساس خود، طرف مقابل و احساس مشترک کوتاهی کنند. گاهی تنفر بخاطر عدم قبول مسولیت خود و تلاش برای پیدا کردن "مقصر" باشد.
یک مثال کاربردی تر که دیده ام این است که وقتی یکی از دو طرف مقابل بدون هیچ توضیح و بحثی رابطه را سریع "قطع" می کند، زمینه ای برای تنفر ایجاد می شود.

باز هم می گویم: آنچه نوشتم یک جنبه از باریکی آن "یک تار مو" بود.


نویسنده: goli!!!

سه شنبه 17 مهر1386 ساعت: 12:0

salam.daghighan ba ta'rifi ke az chegoonegie be vojood oomadane tanaffor kardi movafegham,va ba maryam ham hamin tor,chon age nefrat be vojood oomad vaghe'an dige nemishe az beinesh bord!albatte man omidvaram ke ye rahe halli baraye khodam dar in mavared peida konam.age kasi mitoone be man neshoonesh bede ,kheili azash mamnoon misham.


نویسنده: آسمان

چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت: 9:31

سلام.گفتید نظرات مختلفی راجع به عشق وجو دداره که یکیش نظر شریعتیه.
نظر شما راجع به مقایسه ی شریعتی از عشق و دوست داشتن چیه؟ قبولش دارید؟
من فکر میکنم اگر ویژگیها و مقایسه ای که شریعتی داشته را در نظر بگیریم . عشق میتونه راحت تبدیل به نفرت بشه و لی دوست داشتن نه.
مدیریت عشق به گونه ای که در شرایط بحرانی تبدیل به تنفر نشه هم کار سختیه.حتی اگر قبول هم بکنیم که دوست داشتن برتر از عشق است ( که یک دلیلش اتفاق نیفتادن یا کمتر اتفاق افتادن تبدیل دوست داشتن به نفرت است) باز هم رسیدن از عشق به دوست داشتن سخت است.
حالا این کارهای به این سختی هیچ تکنیکی ندارند که بشه ازشون استفاده کرد؟ یا شاید هم نمی شه یه نسخه واحد برای همه آدم ها پیچید.
پستی در مورد عشق و نگاه نوشتم خوشحال میشم نظرتونو راجع به اون بشنوم.


نویسنده: سمیرا

پنجشنبه 19 مهر1386 ساعت: 2:35

خواستم یاد آوری کنم که روز جهانی حافظ رو از یاد نبرید.البته اگه به حافظ هم علاقه مندید

۱ نظر:

  1. آقا یه سوال صادقانه:بلوند ای آمریکایی به ما پسرای ایرانی پا میدن یا نه.نه اینکه تو کف فیلمای هالیوودی باشم و به خاطر این بخوام یبام آمریکا ولی میخوام ببینم نشه تو آمریکا از تنهایی رنگ موهامون شبیه دندونامون بشه

    پاسخحذف