۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

فعالیت اجتماعی

روز جمعه هفته پیش به تماشای فیلم Jon (یکی از هم خانه های آمریکایی ام) رفتیم. بعد از نمایش آن در موزه شهر، این دومین باری بود که آن را در یکی از سالنهای دانشگاه به نمایش می گذاشت. دیدن این فیلم نه تنها بخاطر اینکه محصول دوستم بود، بلکه برای اینکه من هم در قسمتهایی از فیلم نقش بازی می کردم جالب بود. کل فیلم 40 دقیقه بود و شاید من کلاً در 5 دقیقه آن بودم. اما یادم هست که شاید به اندازه یک ساعت و نیم از حالتها و حرکات مختلف من فیلم برداری کرد. چیز دیگری که در مورد این فیلم دوست داشتم این بود که به من نمی گفت که چکار کنم، اما شاید نیم ساعت در مورد فلسفه، حس و ایده ای که می خواست به تماشاچی منتقل کند با هم صحبت می کردیم. کل موضوع حول ارتباط بین حس و شناخت انسان می چرخید. قسمتی از فیلم را که خیلی دوست داشتم بخشی از آن بود که برعکس قسمتهای اول - که ترکیب تصویر، رنگ، حرکت و چهره ها بود- خود Jon حرف می زد و چقدر هم با مفهوم حرف می زد. حس می کردم که قسمتی از حرفهایش به شبی بر می گردد که توی استودیو حدود دو ساعت با هم حرف زدیم. صحنه بعدی سکوت کامل بود با حرکت ابرها در آسمان! واقعاً بعد از آن همه حرف و حرکت سریع دوربین روی پیاده رو، آن سکوت طولانی خیلی می چسبید. مثل استراحت کردن بعد از یک دویدن سریع بود. این سکانس وقتی تمام می شد که آخرین لکه ابر از صحنه بیرون می رفت و فقط آسمان آبی دیده می شد. اولین باری بود که در یک فیلم بازی می کردم و خوشحالم که در یک فیلم پرمفهوم بازی کردم. مطمئناً یک کپی از فیلمش را برای خود خواهم گرفت. از نزدیک می دیدم که چقدر برای ساختن این فیلم زحمت می کشید. یادم هست که یک شب ساعت ۳ با دل درد شدیدی پیش من آمد و سوال کرد که آیا شماره تلفن مرکز بهداری دانشگاه را می دانم یا نه. من هم به او پیشنهاد کردم که با ۹۱۱ تماس بگیرد اما متوجه شدم که ۹۱۱ برای خدمات بهداشتی (مانند فرستادن آمبولانس) وجهی دریافت می کند. ترس داشتم که نکند آپادیسیت گرفته باشد اما ظاهراً فشار کاری شدید و استرس ناشی از آن علت اصلی دل درد بود.

چند روز پیش اخبار گفت که در یکی از خیابانها پیاده رو ساخته اند. علت هم این بوده است که سال گذشته کسی که در خیابان می دویده است بر اثر تصادف می میرد و شهرداری تصمیم می گیرد که پیاده رویی بسازد. وقتی که به هم خانه آمریکایی ام گفتم که در ایران ما تقریباً در تمام سطح شهرمان پیاده رو داریم تعجب کرد! پیاده رو یکی از اولین چیزهایی بود که وقتی به آمریکا آمده بودم به آن دقت می کردم. در خیابانی که من زندگی می کنم پیاده رو به همان سبک بتونی ساخته می شود که گاهی بر اثر گذر زمان یا بالا آمده یا خراب شده و بصورت "چاله چوله" در آمده است. جز قسمتهایی از خیابان اصلی و نزدیک مرکز شهر، پیاده روی بیشتر جاهای شهر باریک است و به نظر من بی کیفیت! از آنجایی هم که اساس هر چیز پول است، شهرداری رفتگری برای تمیز کردن پیاده رو ها ندارد اما قانونی دارد که هر خانه ای مسول قسمتی از پیاده رو است که در محدوده خانه اش قرار می گیرد. وظیفه صاحبخانه این است که همیشه آن قسمت از پیاده رو را تمیز نگه دارد و در زمستان هم با پاشیدن نمک از یخ زدگی آن جلوگیری کند. اگر کسی هم در زمستان آنجا لیز بخورد و آسیبی ببیند، خانه ای که او روبروی آنجا آسیب دیده مسول پرداخت هزینه های درمان است.
از آنجایی که اغلب ساکنان خیابانی که من در آن زندگی می کنم دانشجو هستند، معمولاً جلوی خانه ها پراست از قوطی ها یا شیشه های آبجوی شکسته یا ظروف یکبار مصرف حاصل از پارتی های آخر هفته! یادم هست که در ایران رفتگری بود که کوچه ما را جارویی می زد و اگر همیشه به او چایی نمی دادیم، حتماً به او پولی می دادیم. بعضی ها اعتراض می کردند که اگر آنها به پول گرفتن عادت کنند دیگر "وظیفه" شان را انجام نخواهند داد. اما تا وظیفه چه تعریف شود و تا دیدگاه نسبت به تمیزی چه باشد؟! در ضمن با آن مقدار پولی هفتگی کسی فقیر نمی شود. در تعریف "وظیفه" هم خللی ایجاد نمی شود. وقتی که به ارزش تمیزی دقت کنیم، می فهمیم که ارزشش را دارد. اگر من بودم پول بیشتری هم می دادم! جدا از شخصیت فردی، هر کدام از ما یک شخصیت اجتماعی هم داریم که ارزشمند است. همانقدر که خرج کردن برای خود مهم است، خرج کردن برای قسمتی از ما که به اجتماع مربوط می شود هم مهم است.

یادم هست در دوره آموزشی که قبل از تدریس می گذراندم، می گفتند که دانشجویانی که فعالیت فوق برنامه اجتماعی بیشتری دارند در تحصیل موفق ترند. مسلماً برای یک آمریکایی تعریف "اجتماع" جایی ست که او در آنجا زندگی می کند. اما برای یک ایرانی ساکن در کشور دیگر این تعریف چگونه است؟ آیا جایی ست که در آنجا زندگی می کند یا جایی که در آنجا زندگی می کرده است یا ترکیب هر دو؟! هنوز برای تعریف این واژه به زمان نیاز دارم، اما دو فعالیت را شروع کردم تا در شکل گیری این تعریف مرا کمک کند. یکی همین وبلاگ نویسی ست که به نظرم حلقه ایست بین جایی که بودم و جایی که هستم. با این حال بیشتر یک فعالیت اجتماعی وابسته به جایی است که از آنجا آمده ام. یکی دیگر از فعالیتهای اجتماعی هم که از همان ایران نقشه اش را در سر می پروراندم، گردهمایی های تاریخ بود. دو فعالیت دیگر هم که در نظر دارم زمانی در آنها درگیر شوم ادبیات و موسیقی ایرانی هستند. وقتی که در این کارها درگیر می شوم٬ احساس می کنم که زنده هستم. یک خوبی دیگر هم این است که فرصت نشستن و غصه خوردن پیدا نمی کنم. بجای غصه خوردن برای گذشته رفته و آینده نیامده بهتر است کمی فکر کنیم که چقدر کار هست که "باید" انجام داد. مسماً برای انجام کاری موانع و سختی هایی وجود دارد. اگر چنین نبود اسمش را کار نمی گذاشتند٬ اسمش می شد "تفریح".
---
Video

+ نوشته شده در Sun 3 Jun 2007 - نگارنده بابک |

نویسنده: به امید آینده ای روشن

دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت: 1:18

سلام بابک،
آقا قضیه این فیلمه چیه که می گن تو آمریکا بازی کردی؟؟؟!!! نکنه صحنه نا جور داشته باشه؟؟؟ بازیگر مقابلت تو فیلم کی بود؟ ما می شناسیم؟؟؟ امسال می ری برای اسکار؟؟؟بابا ما رو تو خیلی حساب می کردیما


نویسنده: ali

دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت: 13:5

i did enjoy .thanks because of wonderful coments

نویسنده: صبا

دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت: 18:37

در عجبم که چرا پیمان اولین انگاره را نزد.

نویسنده: the wild future

سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت: 5:29

axe weblogeto avaz kon, man khosham nemiad azash... rasti lamassab ghashang minvisi ha.

نویسنده: the wild future

سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت: 5:30

rasti ye khoorde azin filmeto ye ja upload kon bebinim, bekhandim...delemoon va she

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر