۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

رهایی

اتفاقی که در پست قبلی به آن اشاره کردم شاید زیاد هم بد نبود! یادم انداخت که کجا بودم و الان کجا هستم. نزدیک سالگرد "کوچ" یادآور دلایلی بود که بخاطرش خواستم رنگ آسمانی دیگر را ببینم. همیشه اعتراضم این بود که وقتی باور این است که "حق گرفتنی ست و نه دادنی" کسی فرهنگ رعایت حق را نخواهد آموخت. همین باور است که انسانها را "مهاجم" پرورش می دهد تا "ملایم". سالهای آخر بیشترین توجهم به معانی باورهایمان بود و اینکه چقدر به واسطه ادبیات٬سنت٬ گذشته و فرهنگ چیزهای نادرستی را نسل به نسل تکرار می کنیم. این اتفاق یادم انداخت که چطور رفتار استاد راهنمایم در ایران در چاپ مقاله و چیزهای آکادمیک دیگر یکی از دلایل برای آمدنم شد. اینکه چون تلاش برای تولید اختراعم بخاطر بی نظمی و نا اطمینانی به آینده عملاً بی نتیجه می ماند٬ رهایش کردم و آمدم. اینکه خیلی اوقات حتی ارزش ندارد که زمان مان را به ناراحتی از کس دیگر بگذرانیم چون در این صورت عملاً ثابت کرده ایم که آن فرد برایمان اهمیت داشته است. خیلی اوقات باید چیزهایی را به همان اندازه برخورد نامناسب مردم در خیابان و مغازه خیلی زود یا فراموش کرد یا بخشید و یا "رها" کرد. یادم انداخت خیلی چیزهای دیگری را که "رها" کردم!

یادم انداخت کجا هستم! یادم انداخت که در یکی از بهترین دپارتمانها هستم و با استادانی کار می کنم که در تخصص خودشان پرآوازه ترین اند. یادم انداخت که چطور چشمان استاد راهنمایم (Woody) که از سرشناسان NIH است با شنیدن ایده هایم برای پروژه تحقیقاتی ام برق می زد. و اینکه چطور لذت برد وقتی که در آخرین جلسه Lab meeting هفتگی٬ سوالی را مطرح کردم که خودش و دانشجویان را به فکر برد. یادم انداخت که چقدر چیزهای مهمتر و با ارزش تری در زندگی دارم. اینکه چقدر زندگیم و اهدافم مهم اند. اینکه چقدر آدم در دنیا هست که زندگی شان وابسته به نتایج کارم است. اینکه زمان من فقط مال"من" نیست٬ بلکه مال "دیگران" هم هست و مسولیت من در برابر دیگران. یادم انداخت که آینده چه وسیع می تواند باشد. یادم انداخت که وقتی آینده مبهم باشد چنگ انداختن به گذشته چه مهم می شود و وقتی که آینده پیش رو و روشن باشد "رها" کردن گذشته چه با ارزش. اصلاً انگار اگر هر لحظه اکنون را به خاطر آینده "رها" نکنیم و "تنهایی"مان را باور نکنیم٬ پیشرفت و بخشی از لذت زندگی را نادیده گرفته ایم.

+ نوشته شده در Mon 30 Jul 2007 - نگارنده بابک | 15 انگاره

نویسنده: گلی!!!!!

دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت: 9:45

salam
chiz haee ke neveshti baram kheili jaleb bood,vaghean afarin ,afarin ,afarin.kash hame in tor fekr mikardan va az hame sakht ta kash in tor amal mikardan ,agar to ra nemishnakhtam ,migoftam alaki ye chizi neveshte vali motmaennam ke ina ro vaghean dark kardi ke neveshti.in dovvomin barie ke hasoodim shod,1-parsal ke visa gerefti!2-hamin hala!chon man bayad kheili betalasham!ke intori besham.movafagh bashi.


نویسنده: مریم

دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت: 12:36

این جمله پستتون : وقتی آینده مبهم باشد چنگ انداختن به گذشته چه مهم می شود و وقتی که آینده پیش رو و روشن باشد "رها" کردن گذشته چه با ارزش . واقعا که چقدر فوق العاده بود.


نویسنده: مریم

دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت: 12:38

یادم رفت که بنویسم که چقدر از دوباره و دوباره خوندنش لذت بردم.


نویسنده: بزرگ فیلسوف کوچک

دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت: 15:42

سلام..ممنون که سر زدی.. منظورمنم همین بود که شما نوشتین...شلید اگر انقدر به فرهنگمون افتخارنمی کردیم از خیلی از کشورهای پیشرفته، پیشرفته تر بودیم


نویسنده: رضا

دوشنبه 8 مرداد1386 ساعت: 23:15

سلام،
یه مدته که ازت بی خبرم. کجایی بابا؟ لپ تاپت درست شد؟ نمی خوای یه سر بیای اینورها؟ خسیس پولی نمیشه. قول می دم یه شام و ناهارت هم با من باشه. در ضمن جای خوابت رو هم تضمین می کنم. بازم نمیای؟
موفق باشی،
رضا


نویسنده: مونا

سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت: 4:12

حالت خوبه؟
خوش میگذره؟
وبلاگت قشنگه و پر محتوا


نویسنده: سحر

سه شنبه 9 مرداد1386 ساعت: 4:33

به شخصی که این وبلاگ را گپی کرده است از همین جا یک سیلی محکم می زنم


نویسنده: سلام

چهارشنبه 10 مرداد1386 ساعت: 6:19

سلام
رها می کنیم یعنی یاداوری نمی کنیم؟یعنی چی؟
فکر کنم شاید گذشته ها به آدم کمک می کنه که یجوری آینده روشن باشه
پس شاید گذشته هم بزرگ باشه و قابل احترام.

آفرین به تلاشتون.


نویسنده: حامی

چهارشنبه 10 مرداد1386 ساعت: 22:43

مرسی، پیدا شدم...

یادمه یه برنده جایزه نوبل میگفت: از غرق شدن نباید ترسید، باید لنگرگاه و ترک کرد و تجربه کرد...


نویسنده: pooya

پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت: 9:14

salam.man hanoo US ro nemidoonam vali too englis ye tarhe khoobe tahghighati dashtam ke sesoot rahat azam dozdidan va be name khodeshoon sabt kardan.in chiza hamejaye donya hast agha babak.iran bishtare man ghabool daram vali injoori nist ke baghie jaha behesht bashe.man oonmoghe to englis sare in kar kheili shaki boodam vali hich kas hich ahamiati nadad


نویسنده: شیرین

پنجشنبه 11 مرداد1386 ساعت: 11:42

مطلبت قبلیها خیلی قشنگ بود

تجربه های جالبی میتونه باشه سفر به کشور دیگر شکستن سنتها وفکرهای غلطو...

اما کپی برداری اصلاَ خوب نیست

میخواستم عین خودت کتابی بنویسم دیدم نمیشه

مطمعناَ در حال تجربه یه دوره خاص از زندگیتون هستید و الان برای قضاوت کردن زوده
هم در مورد گذشته ها وتجربه های قدیمتون در ایران وهم به خاطر اینکه زود در مورد مردم وکشورتون تصمیم نگیرید

به هر حال ما گذشته درخشانی داشتیم اما آنچه که مهمه مطمعناَ حال است


نویسنده: بابک

جمعه 12 مرداد1386 ساعت: 0:47

گلی: به آقای شوهر بفرمایید برچسب فارسی برای لپ تاپتان بخرد.

رضا: باورت می شود IBM معروف بعد 15 بار تماس تلفنی و بعد از دوبار که لپ تاپ را فرستاده ام هنوز با مشکل پس فرستاده؟! شاید مشتری Mac شوم! سپتامبر به صورت مهمان مخصوص به یک کنفرانس دعوت شده ام به Springfield. باید سخنرانی ام را تمرین کنم. ترم پاییزه خیلی سنگین است. دسامبر هم می روم سان دیگو برای کنفرانس دیگر. سر فرصت خدمت می رسم!

سلام: قرار نیست که "ضد گذشته" شویم. اگر همیشه به افتادن و پاشدنهای بچگیمان فکر کنیم پس کی بدویم؟ و اگر به گذشته مان ایمان نیاوریم چگونه آینده را بسازیم؟ پس کی "گذشته" ی آیندگان را بسازد؟ چه کسی تغییر ایجاد کند؟ چه کسی عیوب را درست کند؟ چرا آینده "قابل احترام" نباشد؟ اصلاً چرا "بی زمان" نباشیم مثل عاشقی که زمان را نمی فهمد؟!

پویا: اینجا هم از این حرفها هست. من هم باید حواسم باشد که اساتید دیگر ایده هایم را قاپ نزنند! اما کم و زیادش بسته به تحمل آدمی مهمتر است.

شیرین: گوشه وبلاگم نوشته ام که "یک انسان..." یعنی کسی که فرشته نیست! بالا و پایین دارد. افت و خیز دارد. غیر از این باشد غیر طبیعی ست!
تعریف "قضاوت زود" چیست؟
گشتم که حرفی از "کشور" و "مردم" خودم در نوشته هایم پیدا کنم که نتوانستم!!!
کتاب نوشتن خوب است. اصولاً نوشتن کار بزرگی ست. اما چرا در مورد خودت کتاب نمی نویسی؟ ذهن را رها کنی و به "شدن" ایمان بیاوری می شود.


نویسنده: پیمان

جمعه 12 مرداد1386 ساعت: 2:38

در جواب شیرین:
حداقل وقتی بابک از ایران رفت یکی از بهترینها بود نه فقط درس و آکادمیک بلکه از لحاظ فهم و درک بسبت به خود و پیرامون. همان زمان حرفهایش و نظراتش بسیار ارزشمند و راهگشا بود. و یک فرد پخته پس "زود بودن قضاوت" بنظر من بیشتر برای صحبت در مورد او مفهومی ندارد. دوما همه ما در حال تجربه و یادگیری میباشیم واگر نباشیم برای فردی مثل بابک این بدترین و درد اور ترین مرحله است. سوم: اصطلاحی داریم بنام Perfection paralysis اگر قرار است صبر کنیم تا کاری, ایده ای کامل شود هرگز کاری انجام نمی شود. تنها کامل خداست. چهارم هرگز به خودم اجازه "قضاوت" مخصوصا برای ایده ها و نظرات دیگران نمی دهم این کار تنها از "کامل مطلق" انتظار میرود.
در مورد مفهوم "زود"و دیر بودن قضاوت: چه موقع میتوان فهمید وقت آن فرارسیده؟


نویسنده: شبهای روشن

جمعه 12 مرداد1386 ساعت: 17:39

سلام . من یه چیزی در مورد دلتنگی و پرت شدن که گفته بودین نوشتم . خیلی خوشحالم که اون وب لاگمو رو میخونین . اما لطفا بهش لینک ندین و باز هم از کامنت و راهنمایی هاتون ممنون .


نویسنده: نعناپونه

یکشنبه 21 مرداد1386 ساعت: 13:17

این جمله فوق العاده بود و اصلی ترین دلیل من برای فرار از ایران:
وقتی باور این است که "حق گرفتنی ست و نه دادنی" کسی فرهنگ رعایت حق را نخواهد آموخت. همین باور است که انسانها را "مهاجم" پرورش می دهد تا "ملایم". سالهایی آخر بیشترین توجهم به معانی باورهایمان بود و اینکه چقدر به واسطه ادبیات٬سنت٬ گذشته و فرهنگ چیزهای نادرستی را نسل به نسل تکرار می کنیم

همیشه انتظار داشتم حقم رو بدند چون از گرفتن حق متنفر بودم ولی .....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر