۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

تقلب

یک درسی گرفته بودم که اگر ایران هم این درس را کسی ارائه می داد٬ من مطمئناً می گرفتم. اینجا بغیر از دانشجویان تحصیلات تکمیلی یک سری از دانشجویان دوره لیسانس هم این کلاس را گرفته بودند. حق هم داشتند٬ درس جالبی بود. برای همین کلاس را گذاشته بودند توی سالن اجتماعات دپارتمان که بیشتر از ۲۵ تا صندلی نداشت در حالیکه ۲۰ تا دانشجو بودیم که چسبیده به هم مثل کارمندان یک شرکت کنار هم می نشستیم. اولین امتحانی که در "ینگه دنیا" دادم٬ امتحان میان ترم همین درس بود که البته سه ساعت طول کشید. روز امتحان وقتی که وارد سالن شدم٬ دیدم استاد درس نان و مخلفات روی میز گذاشته. به من هم گفت که "از خودم پذیرایی کنم"! گرچه که وقتی که نانش را توی دهانم گذاشتم٬ یاد نانوایی های خودمان افتادم که برای اینکه کسی نفهمد نان "وَر" آمده یا نه٬ گونی نمک را توی خمیر گیر خالی می کردند! اما تفاوتش این بود که اصلاً نوع این نان شور بود! برای من کمی عجیب به نظر رسید چون طبع امریکایی ها معمولاً شیرین یا تند است.

اینکه می گویم امتحان سه ساعت طول کشید برای این بود که از ۵ سؤالی که داده بود٬ یکی ۳ برگ کپی شده از یک فصل از یک کتاب بود و از ما خواسته بود که این نظریه را تحلیل کنیم. برای رشته های انسانی مثل فلسفه یا جامعه شناسی این روش سؤال دادن عادی ست٬ اما برای رشته من کمی عجیب غریب بود.

ایران که بودم موقع امتحان وقت بازیگوشی من بود. تمام لذتم این بود که به همکلاسی ها تقلب برسانم و البته جواب سؤالات را باهم چک کنیم. یادم هست که یک بار سر یک جلسه آزمایشگاه به یکی از بچه ها یک تقلب رساندم٬ یک کسی که آنجا کاره ای نبود (بی تعارف: "فضول" بود) بلند به من گفت که چرا تقلب می رسانم؟ من هم اولش انکار کردم. یعنی اگر اعتراف می کردم برای همکلاسی خوب نمی شد وگرنه اینقدر من را می شناختند که کاری به کارم نداشتند. ولی بعد یک جایی که مسؤل جلسه هم بود گفتم: "...اصلاً تمام مزه این دوره تحصیلی برای من این است که با همکلاسی هایم خاطره بسازم... تمام مزه زندگی به این است که گاهی آدم کاری کند که دلهره ای هم دارد...". هر وقت هم امتحان تمام می شد٬ بلافاصله سؤالات را می نوشتم که به بچه های دوره بعدی بدهم.

اما اینجا استاد جلسه را ترک کرد٬ ولی یک نفر "جیکش" در نیامد! همه پیش هم طوری نشسته بودند که دیدن از روی دست دیگری هیچ کاری نداشت٬ اما کسی سر برنگرداند! می رفتند دستشویی و می آمدند٬ کسی کارشان نداشت. اگر کسی در ایران از این کارها می کرد می گفتیم که "بی عرضه" است. اما ظاهراً "بی عرضه ها" بیشترین پیشرفت را در دنیا می کنند... هم خودشان٬ هم مملکتشان! نزدیک آخر جلسه هم استاد گفت: "... خب! سه تا از بچه ها نتوانستند امتحان را بدهند... فقط لطفاً توی دفتر خودتان ناخودآگاه در مورد امتحان صحبت نکنید..."! مطمئناً می خواست به آنها هم همین سؤالات را بدهد!!! بماند که جلسه قبل امتحان هم نمونه سؤال داده بود! دیگه کم مانده همین طوری از دم به همه A بدهد خیال همه را راحت کند! (شما هم اگر جای من بودید توی این پاراگراف همین قدر علامت تعجب می گذاشتید که من گذاشتم).

گاهی فکر می کنم اگر برای "درست انجام شدن کاری" انرژیی مصرف می کردیم٬ میزان انرژی مصرفی کمتر از وقتی بود که برای "زرنگ بودن" مصرف می کردیم. اگر همه آن پولی که "کسانی" خوردند واقعاً صرف همان کار می کردند٬ همان "کسان" الان ثروتمندتر بودند! بی تدبیری ست دیگر! شاید هم به خاطر کمی اعتماد به نفس است که بعضی ها (که تعدادشان اکثریت جامعه است!) سعی می کنند با مغشوش کردن ذهن دیگران٬ امنیت خودشان را بدست بیاورند. یعنی بجای اینکه واقعاً کار خودشان را بکنند٬ نقشه می کشند که چطور کار بقیه را به هم بزنند مبادا جای آنها گرفته شود. متأسفانه این بی تکلیفی و بی برنامگی در هر سطحی تبدیل به یک جور ناامنی شده است. خدا آخر عاقبت این مردمان را به خیر کند.

+ نوشته شده در Fri 9 Feb 2007 - نگارنده بابک |

نویسنده: به امید آینده ای روشن

شنبه 21 بهمن1385 ساعت: 2:1

سلام،
من هم عاشق تقلب دادنم. باورت می شه که گاهی با اینکه حل تمرین درس هستم باز هم سر جلسات امتحان یادم می ره و به هر کی که سوال می کنه تا اونجا که می تونم کمک می کنم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر