۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

هویت

من در شهری متولد و بزرگ شدم که متفاوت از جایی بود که والدینم به دنیا آمدند و بزرگ شدند. با این حال خیلی از دوستانم خصوصیات اخلاقی من را متفاوت با "کلیشه" (stereotype) شهری می دانستند که در آنجا بزرگ شده بودم. شاید یک علت این بود که من بیشتر تحت تأثیر ارزشها و تربیت خانواده بودم تا محیط! با این حال محیط هم اثراتش را بر روی من گذاشت. بنابراین شاید خصوصیات من ترکیبی از خانواده و محیط همراه با آموخته های شخصی ام باشد. من هیچ برنامه ای نداشتم که آنجایی که والدینم بزرگ شده اند زندگی کنم و حتی شاید در همان شهری که خودم بزرگ شده ام هم زندگی نکنم. حالا این خوب است یا بد؟!

بعضی ها می گویند که آدم نباید این قدر خودش را گم کند و بی هویت باشد، بعضی ها هم می گویند که آدم نباید این قدر سنتی باشد. یادم هست که دو-سه سال پیش عبارت جالبی در مقدمه کتاب "آینده فلسفه" خواندم. نوشته بود: "...فرهنگ ایرانی مثل آنچه که در داستانهای اسطوره ای خود مانند رستم و سهراب آورده است پسر کش است و آینده را فدای گذشته می کند. فرهنگ غرب هم مانند آنچه در اسطوره هایی مانند آنتیگونه آورده است پدر کش است و گذشته را فدای آینده می کند...". به نظر من، ما در زندگی به قدری از هر چیزی نیاز داریم. در واقع یکی از دلایل "مهاجر پذیری" بعضی کشورها، امکان غنای فرهنگی با تداخل فرهنگهای مختلف است. فرهنگهایی که در عین تفاوت، با هم اختلاط پیدا می کنند تا بهترین خصوصیاتشان باقی بماند و باعث رشد تمدن شود. بنابراین اینکه "ایرانی بودن" در جامعه امریکا چه تعریفی دارد در نظر افراد متخلف متفاوت است. کسانی در ایران هستند که آرزو دارند که ایرانی نبودند. امریکایی هایی هم دیده ام که جذب فرهنگ ایرانی شده اند. داشتن و ارائه دادن چیزهای خوبی که داریم، و دیدن و آموختن چیزهای خوبی که دیگران دارند جزئی از تکامل است. متعلق به جایی بودن وابسته به جایی که متولد شده ایم نیست، حتی وابسته به جایی که بزرگ شده ایم هم نیست. شاید بسته به چیزهایی ست که با آگاهی برای خود می پذیریم.

طبق تجربه ای که تا به حال داشته ام، کسانی که اینجا را بعنوان سرزمین آرزوها و بقول خودشان آخر دنیا می دانستند دچارسر خوردگی بیشتری شده اند. به نظر من یک علت این است که اینجا را بصورتی که خودشان دوست داشتند تصور می کردند نه به صورتی که واقعاً هست. بیشتر به گوش خودشان اعتماد کردند تا عقلشان و بنابراین از امریکا یک بت ساختند. مثل عاشقی که از معشوقه اش یک چهره ساختگی و باب طبع خود می سازد. از حال لذت بردن و همزمان برای آینده برنامه ریزی کردن یک هنر است که اغلب مردم فاقد آن اند. خیلی ها خوشبختی را یا در جای دیگر می جویند یا در زمان دیگر. اما شخصاً این تجربه را دارم که هر وقت به زندگی به چشم "مسیری در زندگی" نگاه می کنم، رضایت بیشتری دارم تا وقتی که به چشم بدست آوردن آنچه در ذهنم ساخته ام نگاه می کنم. "مسیری در زندگی" مثل این می ماند که فقط سعی کنید راه جدیدی که تا به حال نپیموده اید را تجربه کنید. بعبارت دیگر، هدفهای کلی داشتن (آینده نگری) و لذت بردن از لحظاتی که برای رسیدن به اهداف تلاش می کنیم (حال)، باعث احساس شادمانی می شود.

گاهی هم به گروهی از ایرانیانی بر خوردم که تحت تأثیر "باور اجتماعی" که در ایران داشته اند نسبت به امریکا بسیار مثبت فکر می کرده اند و بعد از گذر زمانی نسبت به آن بسیار سرد می شدند؛ انگار که دلتنگ خانه (homesick) شده باشند. در همه دانشگاههای امریکا گذر از این سه دوره را به عنوان یک واکنش طبیعی روانی به دانشجویان خارجی گوشزد می کنند: عاشق امریکا، متنفر از امریکا (homesick)، متعادل نسبت به امریکا. با این حال بعضی ها هستند که در یکی از دو مرحله اول می مانند. بعضی ها هم این مراحل را با سرعت طی می کنند و بعضی ها بسیار کُند.

بعضی از افراد هم بجای اینکه برای زندگی زحمت بکشند، توقع دارند که دنیا "سهم" آنها را بدهد و چون خیلی از این توهمات از چارچوب فیلمهای هالیوودی فراتر نمی رود، سرخورده می شوند که "کسی آنها را دوست ندارد". قدری از دوست داشتن خود نشانه یک روح سالم و پویاست که باعث افزایش اعتماد به نفس می شود. این، متفاوت از خود پسندی ست.

گرچه مثل همه جای زندگی و مخصوصا اینجا، "هدف" بسیار مهم است، اما باید در نظر گرفت که تغییر و انعطاف پذیری نقش بسیار مهمی در زندگی دارد. اینجا شاید بشود همه کار کرد. اما یکی از علل دست به همه کاری زدن و در آخر هیچ کار نکردن، عدم امنیت روانی ست! کسانی که اعتماد به نفس مناسبی دارند برای رسیدن به اهداف زندگی پشتکار به خرج می دهند و زحمت می کشند. یادم هست که یکی از اساتید اینجا به این نکته اشاره کرد که "دانشجویی را در حد دانشجوی ممتاز می داند که پشتکار و خلاقیت داشته باشد". آنهایی که با مفاهیم کتاب "وضعیت آخر" آشنایی داشته باشند می دانند که خلاقیت حاصل بخش "کودک" و "بالغ" انسان است و پشتکار از بخش "والد" سرچشمه می گیرد. تغییر نوعی تنش است و خودشناسی یکی از پیش نیازهای زندگی در این جامعه.

+ نوشته شده در Sun 4 Feb 2007 - نگارنده بابک |

نویسنده: به امید آینده ای روشن

سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت: 9:39

سلام بابک،
تو نمی خوای شروع کنی به خاطره نویسی. اون کار برای من جذابتره. بابا با اون کارت رفیقاتو از خودت با خبر می کنی همیشه. نمی دونم حتی می تونی مخلوطی از خاطره و تجربه یا بحث علمی باشه. ولی بخش خاطرش بیشتر باشه من بیشتر می پسندم.


نویسنده: حامی

دوشنبه 30 بهمن1385 ساعت: 15:2

همه اینایی که گفتی و من دیدم... مرسی که نوشتی شون..

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر