۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

دگردیسی

بعضی وقتها فکر می کنم که بازیگر یک نمایشنامه هستم. اتفاقاتی پشت سر هم طوری پیش می آید که باعث می شود که طور دیگری به زندگی نگاه کنم (یاد فیلم the Truman show افتادم).

امشب با یکی از دوستانم صحبت می کردم که شراره ای در ذهنم روشن شد! به دور از همه آنچه که دیگران "منطق" می نامند و پر معنا از آنچه که "خلاقیتی" در آن است. جالب است که ذهنم با این بارقه پویا شد٬ به تکاپو افتاد٬ راهها را در خیالاتش درنوردید٬ مقاوم شد٬ با دل و جرات شد٬ با انگیزه شد٬ هوشیار شد٬ با خودش رفیق شد٬ "اهلی" شد٬ به خوشی گذشته فکر کرد٬ بی انتهایی آینده یادش آمد٬ متفاوت شد٬ بیدار شد٬ شاعر شد٬ عاشق شد...

تعصبات برایم مهم نیستند٬ محدودیتها هم (یاد فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind افتادم). چیزهای دیگری در زندگی هستند که به آن معنا می دهند. این معنی برای هر کس فرق می کند و برای من هم! رضایت از زندگی چیزی ست که باید با دل حس شود و اگر نباشد زندگی معنایی ندارد. زندگی تلاش می خواهد٬ گذشت می خواهد٬ بخشش می خواهد٬ روشنگری می خواهد٬ روشنفکری می خواهد٬ استقلال می خواهد٬ وابستگی می خواهد. چه مطلب جالبی خواندم امشب که "خدا در هر لحظه به شکلی متفاوت متجلی می شود". مهم این است که لحظه ها را فراموش کنیم و در پی "ساختن" لحظه هایی جدید باشیم. کینه ها را به امید پیوندها فراموش کنیم. جدا از خطرهای احتمالی٬ همراه با امید و تلاش٬ آنچه را که فکر می کنیم درست است انجام دهیم. آنچه که از عزت نفس ناشی می شود٬ آنچه که از درون سرچشمه می گیرد٬ آنچه که وجودش گرما بخش است٬ آنچه که هویت شخصی مان را نشان می دهد گوهری که درخشش اش چشم ها را می نوازد.

آینده را نمی دانم٬ درستی راه را نمی دانم٬ اما می دانم که من اینگونه ام! من خودم هستم٬ کسی که به روش خویش عمل می کند. درستی یا نادرستی فقط با پایان زمان معلوم می شود و از آنجا که زمان را پایانی نیست٬ درستی و نادرستی را قضاوتی نیست! تغییر نیاز است تا راه حلی جدید پیدا شود۱. آینده را نمی دانم. اما این بارقه برایم با ارزش است چون نمادهایی از ارزشهای والایی در آن نهفته است. در این اندیشه نو٬ بازنده ای وجود ندارد چون منشاء وجودیش با ارزش است. این دگردیسی ست!

۱ اشاره به این جمله آلبرت اینشتین: Problems cannot be solved by the same level of thinking that created them

+ نوشته شده در Mon 14 May 2007 - نگارنده بابک |

نویسنده: سمیه

دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت: 1:16

سلام
ميخواهم آينه اي باشم زلال.هرچه شکسته تر بهتر.تا هفت هزار بار در من تکثير شوي.

تا هفت هزار خورشيد شکفتن خويش را در من تماشا کنند.

ميخواهم ترانه اي باشم در کوچه اي که جز عاشقان رهگذري ندارد و به روزهاي

خاطره انگيز ديدار خوشامد بگويم

ميخواهم پروانه اي باشم در دامنه شمعهاي غريب و شبانگاهان با پيراهني از شعله

آواز بخوانم و سرانجام به پايان آرزوهايم سفر کنم
وبلاگ پرمحتواي دارين چند تا از مطالبشو خوندم خيلي با احساس قلم زده شده بود
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨) ¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)


¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨) ¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨منتظرتم ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.

منتظر قدموم مبارک شما هستم
موفق و پيروز باشي


نویسنده: پیمان

دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت: 13:59

عالی بود. ولی راستشو بگو چی به ذهنت رسید؟


نویسنده: آرامش

دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت: 14:59

پادشاهی جایزهء بزرگی برای کسی که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. .
تابلو های بسیاری به قصر فرستاده شد.، تصاویر مختلفی بودند. پادشاه سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی با دقت به تابلو نگاه می کردی ، در بریدگی صخره ای بزرگ ، جوجهء پرنده ای را می دیدی . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."


نویسنده: رضا

دوشنبه 24 اردیبهشت1386 ساعت: 23:56

درستی و نادرستی را قضاوتی نیست


نویسنده: بابک

سه شنبه 25 اردیبهشت1386 ساعت: 0:55

نه نیست! چون قضاوت تابعی از زمان است و اگر تفکر یا هر چیزی در زمان دیگر تغییر کند، قضاوت هم تغییر خواهد کرد. مگر اینکه بخواهی انسان را بر اساس آنچه که "بوده" بسنجی نه انچه که "هست".


نویسنده: مژگان

سه شنبه 25 اردیبهشت1386 ساعت: 5:12

حقیقتا با نوشته هاتون لذت میبرم.موفق باشید.


نویسنده: رضا

سه شنبه 25 اردیبهشت1386 ساعت: 13:33

امروز صحبت از این بود که قبل از آنکه مراکز مغزی بالا تر در مورد درستی کاری قضاوت کنند. بخشهای پائین تر بخصوص در جلو مغز واکنش نشان میدهند که بصورت احساس در احشا (بدلیل تغییرات سمپاتیک و پارا سمپاتیک است) شاید به همین دلیل است که میگویند اگر کاری میخواهی انجام دهی یا تصمیمی بگیری به دلت رجوع کن. به هر حال در مورد "درستی یا نادرستی" نمی توان به این سادگی قضاوت کرد


نویسنده: hami

دوشنبه 31 اردیبهشت1386 ساعت: 14:55

Agha man harchi F8 zadam avaz nashod,
poste jalebi zadi
etefaghan manma chanruze pish ba dustam dar morede shadi vaghei sohbat mikardim
shadi e vaghei ehsase rezayate amighe darunie az khude adam,
va mohem ineke daruni beshe
va mandegar

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر