۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

قصه رفتن

پاسخ اینکه "آیا رفتن به جای دیگر [هر جا باشد] ارزش زحماتش را دارد؟" را نه من می دانم و نه هیچ کس دیگر! بستگی به شخصیت افراد دارد و نگاهشان به زندگی، ارزشهایشان، توقعشان از زندگی، اهدافشان، داشته هایشان، آرزوهایشان و خیلی چیزهای دیگر. از یک فرد تا فرد دیگر هم تفاوت دارد. شنیده ام که ایرانی بوده که بعد از 6 ماه هوس ایران کرده، یا حتی 7 سال یا 40 سال! من هم تا قبل از آمدن نمی دانستم که نگاهم بعد از یک سال چه خواهد شد و نمی دانم در 5 سال دیگر چه خواهد شد! اما من با نشستن و فلسفه بافی مخالف بوده و هستم وقتی که امکان عمل کردن و تجربه کردن هست، حالا هر چقدر که زحمت داشته باشد. به قول برادرم "کل زندگی یک ریسک است".
بگذارید به سه چیز بپردازم: جا، ارزش، و زحمت!
استاندارد زندگی در اروپا معمولاً بالاتر از آمریکاست. اما تنوع نژادی در اینجا بیشتر است. حداقل چیز که تا کنون برای من داشته تجربه زندگی در جای دیگر بوده است با آدمهای دیگر، زبان دیگر، نگاه دیگر، آموخته های دیگر و شناخت دیگری از خودم. چون من اهل تجربه کردن و خطر کردنم، سفر کردن، کشف کردن (از طبیعت و فرهنگ و جامعه تا خود)، اهل شناختن و آموختن، آموزش دادن... "کیمیاگر" پائولو کوئیلو مثال خوبی ست. قبلاً تلنگری زده بودم که برای من افکار پیرامونم مهمترند تا خود پیرامونم. این از تعریف "جا".
اما تعریف "ارزش" چیست؟ آیا اهمیت دادن به یک چیز است؟ اگر هست آن یک چیز چیست؟ شاید زمان باشد. شاید بقول یکی از دوستانم "چشم پوشی از خوشبختی های کوچک دم دست برای رسیدن به خوشبختی های بزرگ آینده" باشد. شاید هم اولویت داشتن یک چیز از بین همه چیزهای موجود باشد. آن وقت به چیزی نیاز است که در همه حال ارزشمند باشد، چیزی که کمترین اثری از "شکست" یا "باختن" در آن باشد. چیزی که حس برنده بودن را در ما اغنا کند. "تجربه" با این "ارزش" چه مأنوس است!
اگر کتاب انسان در جستجوی معنی ویکتور فرانکل را نخوانده اید حتماً بخوانید بخصوص آنجا که که از معنی شناسی رنج می گوید. اینکه گاهی چیزی برای انسان با ارزش و معنی دار می شود بخاطر زحمتی که برای داشتنش می کشد. مثل زحمتی که مادر برای حمل نوزاد متحمل می شود. یا عمیق تر شدن یک عشق برای ما نه بخاطر اینکه کسی می گوید دوستمان دارد، بلکه برای اینکه ما دوست داشتن را به او ابراز می کنیم. درست یا غلط مثل پرداخت هزینه برای داشتن چیزی می ماند، مثل سرمایه گذاری کردن. چیزهایی مهم می شوند چون برایشان هزینه هایی کرده ایم و برای بدست آوردنشان زحمت کشیده ایم. درد و رنج جزئی از واقعیت زندگی ماست که به زندگی مان معنی می دهد. اگر قرار بود طلا مثل میوه درختی در دسترس باشد، ارزش طلایی خود را از دست می داد. این هم از تعریف "زحمت".
آیا باید "ترس" داشته باشیم که شاید همان طوری که فکر می کردیم نشود؟! اگر معنی ترس از "ناشناخته بودن" بیاید، راه چاره اش شناخت است. شناخت هم بی تجربه بدست نمی آید. چه خوب است که موقعیت جدیدی که در پی اش هستیم با تصور ما همگون باشد. اما اگر نبود هم چرا جای جدید را منطبق با تصورمان تغییر ندهیم؟ و اگر ناشدنی ست چرا از جای جدید به همان گونه که هست نیاموزیم؟! اگر سرسختی ارزش است، انعطاف پذیری هم در جای خودش ارزشمند است. تغییر سخت است چون وضعیت موجود، تجربه تضمین شده ای ست که بواسطه تطبیق با آن احساس رضایت داریم. چارلز داروین می گوید: "قویترین گونه ها نیستند که بقا می یابند و نه حتی باهوشترین آنها، بلکه آنهایی که در برابر تغییر بیشترین واکنش مناسب را نشان می دهند".
زمانی یکی از بهترین دوستانم در ایران – که اکنون در کاناداست- از من پرسید که آیا در زندگیم کاملاً احساس خوشبختی می کنم.
گفتم که خوشبختم!
گفت: پس تو دیگر هیچ پیشرفتی نخواهی کرد!
متعجب شدم و معترض.
گفت: اگر معنی خوشبختی رضایت از موقعیتی باشد که داری، پس برای زندگی و تغییر آن تلاشی نخواهی کرد. چون همان ذره ای از تمایل برای تغییر شرایط است که بهانه ای برای دگرگونی می شود...
زندگی می تواند قسمتی رضایت باشد تا به بهانه آن از زندگی لذت ببریم و قسمتی نارضایتی تا دلیلی برای دگرگونی و شناخت شود. زندگی متوقف نمی شود زیرا "تکامل" یک مسیر است نه یک هدف. "زندگی" نیازمند معانی بی انتهایی ست تا به آن "زندگی" بدهد!
پاورقی: آهنگ "آینه در آینه" (Spiegel im Spiegel اثر Arvo Part در سال ۱۹۷۸) در YouTube .
+ نوشته شده در Fri 22 Jun 2007 - نگارنده بابک |
نویسنده: پیمان
جمعه 1 تیر1386 ساعت: 4:13
چند وقت پیش پس از سالها به شهری رفتم که در آنجا درس خوانده بودم. تغییرات زیاد بو. یاد این جمله افتادم:
Change or die


نویسنده: اندکی تا سحر
جمعه 1 تیر1386 ساعت: 4:20
معنی زندگی برای هر کسی متفاوت است. برای من:
“خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش … نبماند هیچش الا هوس قمار دیگر"


نویسنده: مریم
جمعه 1 تیر1386 ساعت: 16:53
همه چیز باید به اندازه باشد: هم درد هم بی دردی
هم خوشی هم ناخوشی
هم مرگ هم زندگی
هم... هم...
فقط این طوری زندگی معنا دارد
این روزها دارم اینو خوب می فهمم
برای اینکه بفهمم واقعیت حضور همه چیزهای خوبی را که دارم


نویسنده: به امید آینده ای روشن
جمعه 1 تیر1386 ساعت: 17:4
سلام بابک،
سعی کن یه چیزی بگی که ما کم سوادها هم بفهمیم. بابا به چه زبون بگم که گاهی هیچی از حرفات نمی فهمم؟؟؟


نویسنده: سوال
جمعه 1 تیر1386 ساعت: 17:48
من معنی این دو خط رو نفهمیدم میشه بیشتر توضیح بدی؟

"...برای من افکار پیرامونم مهمترند تا خود پیرامونم. "

"..."زندگی" نیازمند معانی بی انتهایی ست تا به آن "زندگی" بدهد!..."


نویسنده: بابک
جمعه 1 تیر1386 ساعت: 18:10
"...برای من افکار پیرامونم مهمترند تا خود پیرامونم." یعنی آدمهای دور و برم مهمترند تا خود محیط اطرافم و جایی که در آن زندگی می کنم.

"..."زندگی" نیازمند معانی بی انتهایی ست تا به آن "زندگی" بدهد!..." یعنی چیزهایی در زندگی هستند که اگر اصلاً در قالب نگنجند، شناخت انسانی نسبت به آنها احاطه پیدا نکند و بی کرانی خودش را داشته باشد بهتر است مانند خدا، عشق، تکامل، زندگی... گاهی حتی تنها به دنبال شناخت اینها گشتن به زندگی رنگ و بو می دهد!


نویسنده: پیمان
شنبه 2 تیر1386 ساعت: 13:29
تا به آن "زندگی" بدهد:
یاد این جمله افتادم
"life is dance, dance is life"
من هم فکر میکنم در برخی موارد بهتر است "در افسون گل سرخ شناور باشیم"


نویسنده: rozita
سه شنبه 5 تیر1386 ساعت: 15:41
belakhate nafahmidim ta injaye kar amrica ro vase zendegi bishtar mipasandy ya irano?


نویسنده: بابک
سه شنبه 5 تیر1386 ساعت: 23:10
همیشه سعی کرده ام نه ذهنم را با مکان محدود کنم و نه مکان را در ذهنم محدود!


نویسنده: حامی
چهارشنبه 6 تیر1386 ساعت: 0:23
به قول سعدی مثل باد بی وطن و مسافر که باشی دلتنگ هیچ کاشانه ای نمی شوی...


نویسنده: معصوم
چهارشنبه 6 تیر1386 ساعت: 14:29
سلام
به دلایل جالبی اشاره کردید من به وبلاگتون لینک دادم به من هم سر بزنید
موفق باشید


نویسنده: rozita
پنجشنبه 7 تیر1386 ساعت: 19:37
as shoar ke begzarim har soali ye javabe ghashangi dare....


نویسنده: قلب خوشبخت
شنبه 9 تیر1386 ساعت: 12:36
بابک عزیز با اجازه به علت شباهت زیاد تجربه مان دو پست قبلیت رو لینک دادم . ممنون و همیشه موفق باشی


نویسنده: مریم
یکشنبه 10 تیر1386 ساعت: 1:11
سلام
اول می خواستم تشکر به خاطر "راهنمای تحصیل"...عالی بود...
راستش تو فکرم بود که هر وقت سرم خلوت شد همچین چیزی بنویسم که ملت اینقدر مثل من سر در گم نباشند. ولی فکر کنم نوشته شما the best
باشه.ولی یه چیزی فکر می کنم یکی از نگرانیهای (خودم) بچه ها هزینه ها تحصیلی مثل شهریه اجاره و....باشه.اگر اون قسمت رو بیشتر باز کنید یا از تجربه ها و کارهائی که بچه ها در این زمینه انجام میدهند بنویسید بهتر باشه من که استقبال میکنم.
دوما ...

راستش همین اولا رو هم به زور تایپ کردم...
متشکرم .خداحافظ.
PS :رشته شما احیانا ریاضی نیست؟


نویسنده: نیمه شب
یکشنبه 10 تیر1386 ساعت: 19:29
سلام بابک خان. کاملا قبول دارم که دلشادی و تکامل و اعتماد به نفس همه راه هستند نه مقصد. و راستش در جواب کامنتتون باید بگم که خیر ایمیل از شما نداشتم لطفا دوباره پیغامتون رو بفرستید.


نویسنده: دخترخوب
چهارشنبه 13 تیر1386 ساعت: 12:47
دوست عزیز بسیار خرسندم که قلب خوشبخت عزیزم باعث شد که به اینجا برسم
دلهره ها و دودلیهایی که دارم و همون احساس خوشبختی که بسیار جالب گفتی که اگر صددرصد شود جای پیشرفتی نمی ماند، همه اینها هر روز ذهنم رو به خودشون مشغول کرده . نوشته هاتون رو که شروعش با 06-06-06 بود خوندم و حس کردم چقدر بهتر میشه به تغییرات و شرایط فکر کرد و گامها رو استوارتر برداشت.
میدونی به مهمترین چیزی که فکر میکنم اینه که خوب اونجا باید از کجا شروع کنم و کدام شروع بهترین تصمیمه:درس خوندن یا کارکردن؟
من فوق لیسانس دارم ولی خیلی دوست دارم که اونجا درابتدا ادامه تحصیل بدم که بتونم با شرایط مناسبتری از نظر موقعیت اجتماعی و درآمد وارد بازار کار بشم ولی نمیدونم که کدوم راه بهتره. ضمنا منظورم از اونجا استرالیاست. باتوجه به تجربه ای که توی این مدت به دست آوردی فکر میکنی کدوم شروع بهتره؟
راستی ویزای دانشجویی در امریکا قابل تبدیل به اقامت هست؟
ضمنا این قسمت نوشتت : "زندگی" نیازمند معانی بی انتهایی ست تا به آن "زندگی" بدهد! بسیار پرمعناست و در من حس تازه ای ایجاد کرد.
همیشه موفق باشید


نویسنده: دخترخوب
چهارشنبه 13 تیر1386 ساعت: 12:51
چقدر نوشتم!!!!!!
راستی اینهمه کتاب رو چه جوری بردی؟


نویسنده: پیمان
چهارشنبه 13 تیر1386 ساعت: 13:44
به سختی برد. تا فرودگاه رو منهم کمکش کردم بعدش نمیدونم


نویسنده: خسرو احسنی قهرمان
پنجشنبه 14 تیر1386 ساعت: 12:14
من بلاگ شما رو از طریق معصومه دیدم. به شما تبریک می گم مطلالب دلنشینی می نویسید.
این بحث محیط پیرامون را که کردید، به شما بگم که در روانشناسی کامیونیتی خیلی شناخته شده است. کسانی مثل پروشانسکی می گن انسان اصولا در یک شبکه ای از روابط زندگی می کنه. من وقتی هجرت کردم. بیشتر از همه احساس کردم که حضور فیزیکی دوستان اندکی را که بعد از سال ها چیدا کرده بودم از دست دادم، نه مثلا محیط فیزیکی تهران رو. این جنبه خیلی مهمه اینا فهمیدن که وقتی می خوان برای یک محله جغرافیایی برنامه ریزی کنند باید این شبکه های انسانی رو هم در نظر بگیرند و خیلی ماجراهای جالب دیگه، ورود عامل روانشناسی خودش فدیمی تره ، شاید ماجرای هاثورن رو بدونید.
اون کتاب چالمرز هم بگم انگلیسیش تجدید ویراست شده و من اون رو هم دارم و همیشه به دوستام توصیه می کنم.
در مورد فرانکل و فروم هم قبلا بیشتر علاقه داشتم ولی حالا در خود فروید و روانکاو های امروزی مطالب عمیق تری پیدا می کنم. اگه یک سر به دیتا بیس من بزنید آخرین مطلب اون یکم مرتبط به همینه.
با آرزوی بهروزی برای شما، باز هم سر می زنم.


نویسنده: حسین
شنبه 16 تیر1386 ساعت: 9:48
می خواستم بدونم که آيا راهی برا تحصيل من در اونجا وجود داره يا اينکه خودتون پيشنهادی نمی دونم راهی برا کمک به من می تونید پیشنهاد کنید. رشته من در اینجا تجربی بوده و از خدمت معاف هستم . سرتون رو درد آوردم ولی برا اين نياز بسيار مرا مستحق بدانيد . با تشکر از اينکه حرف هام رو می خونيد .


نویسنده: nerd
دوشنبه 18 تیر1386 ساعت: 17:29
الان اسم شاعر یادم نیست، ولی واضح است که معاصر است. خواستم متن کامل شعر را برایتان ایمیل کنم که ایملتان را پیدا نکردم.


نویسنده: بابک
دوشنبه 18 تیر1386 ساعت: 18:49
مریم: تعداد دانشگاهها و هزینه زندگی و میزان شهریه در آمریکا بسیار متنوع است. تنها توصیه من این است که بخش "شهریه و هزینه ها"ی وبسایت دانشگاه مورد نظر را مطالعه کنید. مقداری اطلاعات اولیه هم در همان سایت دانشجویان دانشگاه MIT آورده شده است. یا اگر شما اطلاعات بیشتری می دانید وبلاگ بسازید آنجا بگذارید من هم در همان صفحه تحصیلات آمریکا به آن لینک خواهم داد.

دختر خوب: البته من با تجریه کوتاه زندگی آمریکایی خودم نمی توانم در مورد زندگی استرالیایی شما اظهار نظری کنم. شما یک شخصیتی دارید که متفاوت از هر کس دیگری ست بنابراین روش زندگی شما هم منحصر به فرد است. در محیطی هم خواهید بود که با اینجا فرق می کند. اما کلا به نظر من در زندگی چیزی به اسم "بهترین راه" وجود ندارد. در عوض لذتبخش ترین راه می تواند معنایی داشته باشد. در هر یک از این دو راه هم جوانب مثبت هست و هم منفی! اگر نمی دانید کدام را انتخاب کنید ببینید با کدام راضی تر هستید.
ویزای دانشجویی آمریکا هم قابل تبدیل به اقامت هست. از آن همه کتاب هم 5-6 تا بردم که توی این لیست نیست. این لیست حداقل 4-5 کارتن شد و آوردنش ناممکن.

خسرو خان: (بالاخره درست است که هوخشتره همان خسرو است؟!) ممنون خواهم شد لینکی در مورد "شبکه انسانی و ..." معرفی نمایید. ماجرای هاثورن یا یادم رفته یا اینکه نمی دانم! فروید تحول عظیمی انجام داد اما مقداری از دیدگاهش به شخصیت "فردی" خودش بر می گردد. بقول هارپر و الیس (در زندگی عاقلانه) دائما فکر گذشته را کردن چیزی از گذشته را تغییر نمی دهد "الان" باید کاری کرد! سر فرصت مطالب شما را مطالعه خواهم کرد.

پیمان: آنهایی که کمکم کردی تا فرودگاه آوردی لواشک و گز و سوهان و صنایع دستی و سبزی خشکه و این چیزها بود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر