۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

مد

ز من نگارم خبــر نـــدارد

به حـال زارم نظر نــدارد

خبر ندارم من از دل خود

دل من از من خبر ندارد

تا شروع به نوشتن کردم، به صورت اتفاقی روی یکی از آهنگهای کامپیوترم کلیک کردم. آهنگ "ز من نگارم" شجریان بود. این شعر را بخاطر کسی که دلش اخیراً گرفتار شده و در فکر یار دور است نوشتم.

باورهای اجتماعی در هر جامعه ای یکی از عوامل هدایت کننده جامعه محسوب می شود، اما نکته در این است که معمولاً نقش "باور اجتماعی" مهمتر از منطق است و جامعه امریکا هم از این قاعده مستثنا نیست. قبلاً هم اشاره کردم که اهمیتی که به پذیرش اجتماعی می دهند در مواردی بیش از حد است.

از زمان قدیم "شمایل" افراد برای مشخص شدن رتبه اجتماعی به کار می رفته است. حتی در میان جانوران هم این رفتار دیده می شود. با این تفاوت که ظاهر جانوران هنوز هم از طریق ژن به ارث می رسد اما انسان به لحاظ پیچیدگی رفتاری و قدرت خلاقیتی که دارد، در طول زمان از روشهای دیگری هم بهره جسته است. بسته به این بوده است که در دوره زمانی مشخص چه عاملی بعنوان برتری اجتماعی محسوب می شده است. زمانی زور بازو بوده است، زمانی قدرت علم، زمانی هم ثروت...

شاید امروزه پول و ثروت عامل مهمی در جوامع مختلف باشد. همان طور که پیشتر گفتم جامعه امریکایی هم -بر عکس آنچه که تبلیغات می شود که با اینکه به تحصیلات ارزش می دهد- به کار و موقعیت کاری اهمیت می دهد. در باور اجتماعی اینجا، تحصیلات به عنوان پیش نیازی برای بدست آوردن شغل مناسب اهمیت دارد نه صرفاً بخاطر پیشبرد علم.

با این حال شاید امروزه ظاهر عامل اصلی نباشد اما هنوز اولین عامل تعیین کننده در ارتباطات به شمار می رود. برای همین گروهها همدیگر را با نوع لباس و دارایی هایشان شناسایی می کنند. مارک تجاری یکی از موثرین علائم شناسایی است. چون کسانی که توانایی مالی بیشتری دارند اقدام به خرید اجناس گران تری می کنند. چرا این کار را می کنند؟ چون می خواهند در گروه افراد هم نوع خود پذیرفته شوند. چه درست، چه غلط این یک باور اجتماعی ست.

دانش آموزان و حتی دانشجویان خودشان را بر اساس میزان سطح اقتصادی یا سطح اجتماعی در گروههای مختلف قرار می دهند و اجازه ورود افرادی در سطحهای پایین تر را به گروه خود نمی دهند. کسی به من پیشنهاد کرد که برای درک قسمتی از این تبعیض، فیلم "Never been kissed" را ببینم.

با این حال اگر از لحاظ اقتصادی به قضیه نگاه شود، معلوم می شود که چه حرکت زیرکانه ای ست! اقتصاد در یک جامعه با گردش پول می چرخد. هر چقدر چرخش پول بیشتر باشد، فرصت های شغلی بیشتری ایجاد می شود. فرصتهایی حتی برای کارگر همان شرکت با مارک تجاری معروف! گرچه باور بر این است که حتی در امریکا هم پولدار شدن یک گروه به قیمت فقیر شدن گروه دیگر تمام می شود، اما به نظر من پولدار شدن همان گروه، امکان پولدار شدن گروه فقیر را هم ایجاد می کند. شاید به قول ویل دورانت (در تاریخ تمدن)، "... تجارت و بازرگانی نوعی راهزنی متمدنانه است...".

بهر صورت فعالیت اجتماعی و مورد قبول بودن در اجتماع فاکتور مهمی محسوب می شود. اینجا هم ارزشها را در اغلب موارد جامعه تعیین می کند نه خود فرد. گرچه که طرز تفکر عاقلانه ای نیست، اما مگر کجای دنیا کامل است؟! در هر جامعه ای معدود افراد متهوری (پیشرو) وجود دارند که ارزشها و طرز فکر گروه وسیع (پیرو) را تعیین می کنند. این خصوصیات شخصی و خود-پروری افراد است که تعیین می کند در کدام گروه باشند.

+ نوشته شده در Sat 3 Feb 2007 - نگارنده بابک |

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر