۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

سه مضراب

یک: باید زود بروم چون امروز دانشجویانم امتحان میان ترم اولشان را دارند. میزان اضطراب آنها کمی از میزان اضطراب من بیشتر است. گاهی حس می کنم که برای پدر و مادرها چه سخت است وقتی که بچه خودشان را تنبیه می کنند. به همان اندازه که برای من سخت است که به دانشجویانم نمره ای را بدهم که کسب می کنند. اگر چنین نکنم "عادلانه" نخواهد بود.

دو: امروز یاهو ۳۶۰ را می گشتم. می خواستم ببینم بیشتر چه کسانی را می توان پیدا کرد و بیشتر چه حرف هایی می زنند. قبلاً هم چیز های دیگری از این نوع بوده است (orkut, myspace, gazzag, hi5, facebook ... ). همه جور آدمی دیدم چه پسر٬ چه دختر ولی همه جوان. همان طور که آدم ها را می دیدم به این نتیجه رسیدم که "سادگی زیباتر است".

سه: هنوز هم نفهمیدم که چرا ما معمولاً با ساعتی که روی دستمان می بندیم "دوست" نیستیم. گاهی اوقات احترامش را نگه نمی داریم. در واقع احترام وقت خودمان را نگه نمی داریم! بعضی ها هم هستند که اصلاً چیزی به اسم ساعت ندارند! با اینکه فرهنگ استفاده از یک چیز پیش نیاز داشتن همان چیز است اما نمی دانم در مورد ارتباط بین داشتن ساعت٬ صمیمی بودن با آن٬ و نوع استفاده از آن از یک طرف و میزان خوشبختی از طرف دیگر مطالعه ای صورت گرفته است یا نه! (اگر کسی چیز می داند یا لینکی دارد٬ من تشنه را با جرعه ای آرام کند).

+ نوشته شده در Mon 16 Apr 2007 - نگارنده بابک |

نویسنده: به امید آیند ه ای روشن

دوشنبه 27 فروردین1386 ساعت: 12:48

سلام،
بابا اینقدر به این بچه ها سخت نگیر. اذیتشون نکن. یادت باشه که خودت هم یه وقت باید امتحان بدی ها. من معمولا سر امتحانها سعی می کنم تا اونجا که بتونم از اضطراب بچه ها کم کنم. اگه سوال بپرسن یه جوری جواب می دم که اگه درس رو بلد باشن راه بیفتن و شروع به حل کردن کنن. به قول دکتر نیکخواه بهرامی "دانشجو حتی آزاده سر امتحان تقلب کنه و اول یه راه حل رو ببینه و بقیش رو خودش بنویسه ولی به شرطی که 5 رو هنگام کپ زدن مثل S ننویسه." به نظر من حرفش کاملا منطقیه. چون حکمت امتحان آزمایش سطح علمیه آدمه نه وضعیت اعصاب.


نویسنده: رضا

دوشنبه 27 فروردین1386 ساعت: 17:11

قبلا گاهی فکر میکردم اگر دانشجویانم متوجه شوند چقدر برایم مهمند چیز خوبی نیست. اما الان نه
اولین کاری که میکردم تصحیح امتحان بود چون از آنها نگران تر بودم.امتحان را سخت میگرفتم چون بیشتر قدر نمرهشان را میدانستند و از دانششان لذت میبردند اما همیشه دنبال بهانه بودم که یک جوری نمرهشان را بیشتر کنم. بعدش هم به هرکدام حتی تا 5-6 نمره اضافه کرده ام. شاید یکی از بهترین نعمتهای خدا دانشجوی خوب باشد. بیشتر از هر کسی ازش یاد میگیری و بعد می دانی که سرمایهگذاری برای تمام عمر کردهای. مهم نیست تو را به یاد بیاورند یا نه برایم مهمترین چیز این بوده که آیا انچه از من یاد گرفته ان به نسل بعدشان یاد میدهند یا نه....


نویسنده: یک نفر از چند نفر

شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت: 12:28

شاید قبالا" ساعت به ظاهر برایم مهم بود.
شاید قبلا" وقی زمان از دستم در میرفت ودر واحمه ای بودم برای کنترل زمان تنها کاری که میتوانسم این بود که بگذارم زمان مسیرش را طی کند ومن فقط شاهد گذر آن باشم به امید اینکه زندگیم را فردا یا فرداهایی با تسلط بر زمان بگذرانم.
شاید قبلا" فقط به امید ومنتظر آن فرداها بودم.
ولی حالا من بر زمان تسلط دارم و با ان فردا ها کمی تفاوت دارد.
من تمام سعم را برای رسیدن به آن فرداها کردم ولی شاید تا وقتی کسی چیزی را به من نگوید تمام و کمال رعایت نکنم . یکیشم همین ساعت.
مرسی که تو آن یه نفر بودی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر