۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

آخر تجربه نخست

مطالعات آماری گذشته نگر با آزمون آماری کای اسکور و درجه آزادی 2 بیانگر این است که بین لواشک خوردن من و نوشتن بلاگ ارتباط آماری معنی داری وجود دارد! آزمون آماری اسپیرمن هم نشان می دهد که این ارتباط مثبت است!

دیروز آخرین روز آزمایشگاه دانشجویانم بود. خستگی ام از تنم به در رفت وقتی که آخر یکی از دانشجویان بلند گفت: "Babak, you’re a wonderful TA"!
معمولاً تجربه اول پر است از نواقصی که سرانجام صدای اعتراض همه را بلند می کند، اما ظاهراً تجربه اول من بد نبود. مشکلی که خیلی از دانشجویان خارجی (مخصوصاً چینی ها) در ارتباط با دانشجویان آمریکایی دارند این است که - جدا از لهجه گنگ شان - بسیار خشک، رسمی، و پر از قوانین برخورد می کنند و چندان اجتماعی نیستند. در حالیکه آمریکایی ها آدمهایی هستند که بیشتر به فکر لذت بردن از زندگی اند و ارتباطات "والد-کودکی" (ارتباط از بالا) انگیزه یادگیری را در آنها کاهش می دهد. حتی وقتی که با یکی از دوستان آمریکایی خودم در این مورد صحبت می کردم می گفت که بیشتر دانشجویان امریکایی از اینکه به آنها "درس داده شود" گریزانند! به همین دلیل هم اساس recitation های کلاسهایم را روی سوال و جواب، طرح سوال توسط یک گروه و جواب توسط همه، نمایش کلیپ های آموزشی که در اینترنت پیدا می کردم، و یا کوئیزهایی که نمره ای نداشتند (اما در عوض روز آخر به آنها که بهتر جواب داده بودند شکلات اضافه دادم) گذاشته بودم. اصولاً چیزی که باید قاطی همه چیز بشود تا آمریکایی ها آن را بپذیرند، fun است! هنوز نمی دانم که این توصیه برای ایرانی ها هم موثر است یا نه؟!
گرچه این موقعیت TA باعث شد که در پروژه تحقیقاتی خودم بسیار کند به پیش بروم، اما در ایجاد ارتباط پویای من با جامعه آمریکایی بسیار موثر بود. خوش شانسی بود یا بد شانسی نمی دانم، ولی این درس یکی از درسهای سنگین سطح 100 بود (113). اواسط ترم بود که وقتی به خودم و TA های دیگر همان درس نگاه کردم فهمیدم که کسانی که برای درس انتخاب کرده بودند اگر خارجی بودند قبلاً تجربه تدریس در سطوح ابتدایی تر (مثل 101) را داشتند و اگر آمریکایی بودند خودشان قبلاً سر همان کلاس درس نشسته بودند و به زبان انگلیسی تسلط کامل داشتند. اما من تنها دانشجوی خارجی بودم که بدون تجربه قبلی این درس را ارائه می دادم. شنیده بودم که اگر کسی بتواند این دوره را درس بدهد تقریباً از پس همه کلاس های سطوح دیگر 100 بر می آید. همان مواقع بود که فهمیدم نماینده دپارتمان مربوطه، همراه با رئیس دپارتمان خودم و چند نفر از دپارتمان زبان که در جلسه "تدریس آزمایشی" من حضور داشتند نمره خیلی بالایی به من داده بودند و برای همین من را برای این درس انتخاب کرده بودند. این یکی از آن مواقعی بود که فکر کردم "اول بودن" باعث دردسر می شود!
آخرهای کلاس دیگر (روز چهارشنبه) هم یکی از دانشجویان از من پرسید: "ملیت تو چیست؟!!!" برای من جالب بود که با اینکه روز اول گفته بودم ایرانی هستم، اما کسی توجه چندانی به ملیت من نداشت. آنهایی هم که می دانستند بیشتر از زبان و فرهنگ سوال می کردند تا چیزهایی که این روزها روی آنتن ها از آن صحبت می شود! خاطرات تلخ و شیرین زیادی از تدریس دارم. گاهی دلخوری دانشجویان از بی برنامگی مسول هماهنگی درس یا سخت بودن امتحان یا مبهم بودن یا اشتباه بودن مطالب نوشته شده در جزوه آزمایشگاهی بر سر ما خراب می شد. گاهی هم صحبت های کوچک دوستانه با دانشجویان بسیار دلنشین می شد. هیج کلاسی را بدون اعتماد به نفس نرفتم. حتی اگر درسهایم را کامل آماده نکرده بودم، راهی پیدا می کردم که کلاس را مدیریت کنم (یکی از این راهها این بود که از دانشجویان می خواستم که از درس ارائه شده سوال طرح کنند و بعد سوال را برای بقیه بخوانند تا دیگران جواب دهند).
تصمیم دارم برای ترم تابستانی چیز آسان تری درس بدهم (احتمالاً 101) تا برای پروژه خودم به اندازه کافی وقت داشته باشم. احتمالاً کلاسهای شبانه را بردارم که هم بتوانم روزها درآزمایشگاه کارهای خودم را به پیش ببرم و هم موقعی درس بدهم که هوا خنک تر است.

در طول این ترم یک دانشجوی لیسانس دختر بود که وظیفه اش آماده کردن وسایل و مواد لازم در آزمایشگاهها بود. شاید تنها کسی بود که قبل از شروع هر کلاس، به کلاس سرکشی می کرد تا مطمئن شود که همه چیز سر جایش هست و کم و کسری نیست. اسمش Saba بود! همیشه فکر می کردم که این اسم باید از جایی در خاورمیانه باشد. روز چهارشنبه که برای بررسی آمد پرسیدم: مال خاورمیانه هستی؟
گفت: خودم متولد لس آنجلسم اما پدر و مادرم مال افغانستان هستند. تو از کجایی؟
گفتم: ایران!
به فارسی گفت: فارسی گپ می زنید؟
و مسلماً گپ زدنمان فارسی شد! برایم خیلی جالب بود که دختری که در یک شهر تقریباً بزرگ با هیچ فارسی زبانی در ارتباط نیست، بتواند فارسی را اینقدر خوب حرف بزند طوری که از نسل دومی های ایرانی هم روانتر باشد (که شاید بخاطر شهری بوده که در آن بزرگ شده بود: لس آنجلس). مسلماً پشتو هم بلد بود. بسیار هیجان زده بود که یک فارسی زبان پیدا کرده و خیلی مشتاق بود که با ایرانی ها ارتباط برقرار کند و بقول خودش "فارسی گپ بزند". یک لحظه به این فکر کردم که چرا گاهی خیلی ها در ایران نسبت به "هم زبانانشان" متعصبانه برخورد می کنند؟ چند نفر می دانند که کشورهایی که در آنها زبان فارسی رایج است کدامند؟ چند نفر می دانند که چه سابقه تاریخیی با هم داشتیم؟ چند نفر می دانند که چه وجه مشترکاتی داریم؟ چرا در مورد دیگران بر اساس آن چیزی قضاوت می کنیم که برای آن هیچ حق انتخابی نداشته اند مثل ژنشان، تاریخ تولدشان، پدر و مادر و خانواده شان، جایی که متولد شده اند، زبان مادریشان؟ چرا کسانی که فکر می کنند نسبت به بقیه بالاترند در واقع تو خالی ترند؟! در تاریخ ایران همه چیز موروثی بوده است اما آیا باید باز هم چنین باشد؟ درک "اصل و نسب و خانواده دار بودن" برایم سخت بود. یادم هست جایی خواندم که یک بار کسی پیش ارسطو می رود و می گوید که: "... می دانی! من هم مثل تو آدم بزرگی هستم... پدرم فلانی بود و پدر بزرگم بهمانی و جد بزرگم به فلان خاندان می رسد و ... ". ارسطو هم می گوید: "... راست می گویی... تو هم آدم بزرگی هستی... اما تفاوتش در این است که خاندان تو با تو به پایان می رسد و خاندان من با من شروع می شود"!

دیشب یکی از دوستان ایرانی ام یک فیلم مستند علمی تخیلی (Sci-fi) گرفته بود که بعد از دیدن مقدمه نیم ساعته، آن را بسیار جالب یافتم. کل مجموعه ظاهراً حدود 360 دقیقه است با نام "آینده وحشی ست" (the FUTURE is WILD). هنوز کل فیلم را ندیده ام. در این فیلم مجموعه ای از دانشمندان سعی کرده اند که آینده زمین و اتفاقات آن را پیش بینی کنند. از آنجا که این فیلم دیدگاه تکاملی را در بر دارد و از آنجا که بنابر تخصصم قسمتهای زیادی از آن را درک می کنم برایم بسیار جالب توجه است.

آنهایی که از قدیم با وبلاگ من آشنایی دارند می دانند که قبلاً عکسی از غروب را همین گوشه سمت چپ گذاشته بودم. به نظرم غروب بسیار زیبایی بود که بهار چند سال پیش وقتی که در ایران از یک مسافرت یک روزه به خانه بر می گشتیم گرفتم. برای لذت بردن از زندگی اول به خوب دیدن نیاز داریم. معمولاً کسانی که بی تعصب ترند (باید و نباید کمتری در زندگی دارند)، خوشحال تر زندگی می کنند.

+ نوشته شده در Sat 26 May 2007 - نگارنده بابک |

نویسنده: پیمان

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 16:33

اگر برای نوشتن وبلاگ لواشک کم آوردی بگو بفرستم. به صبا سلام برسان.


نویسنده: pooya

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 18:18

hope to keep up the good job


نویسنده: سعیده

یکشنبه 6 خرداد1386 ساعت: 1:48

سلام بابک : خسته نباشی

امیدوارم در همه ی کار هایت پیروز باشی


نویسنده: یه آدم کنجکاو

یکشنبه 6 خرداد1386 ساعت: 10:53

پس اينطور!والا ازين كه پرسيده بودي من كلاً چي ميخوام!يه احساس عجيبي كردم.احساس كردم با عصبانيت وعجله اومدي ونظر دادي وكامنت هاي من به شدت ناراحتت ميكنه وراستشو بخواي به شدت وجدان درد گرفتم.ميدوني يكي از دلايلي كه به وبلاگت علاقه دارم رو قبلاً گفتم واون يكي برميگرده به گذشته ويك خاطره.ومطمعناً نميتونه برات جالب باشه.
به هر حال ممنون كه يه چيزهايي در مورد اونجا گفتي.اون شعر بوي جوي موليان هم اعتراف ميكنم كه به عمد نوشتم چون به تاثيرش ايمان دارم وميخواستم با شما آن كند كه اين شعر رودكي با امير ساماني كرد.ولي خوب اشتباه كردم.بعدش هم من كي گفتم شما يه جاي بدجوري؟وغربت يعني بودن در يك جاي ناجور!يعني اصلاً جمله ات يه جورهايي بوداره.
بعدش هم به اين نتيجه رسيدم البته اگه ناراحت نميشي كه بدجوري شكمو هستي!يا خيلي به طعم ها اهميت ميدي.زيادم اسم شيرين رو نيار من غيرتيم ها!!!!
بعدش هم منظورت چي بود كه فارسي رو از خيلي از جوون هاي امروزي بهتر صحبت ميكنه؟



نویسنده: مريم

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 11:1

سلام. خيلي خيلي به خاطر نوشتن مطلب راهنماي تحصيل ممنونم. درضمن تحليلهاتون در مورد زندگي در امريكا هم خيلي به درد خور هستن. موفق باشيد!


نویسنده: سحر

سه شنبه 8 خرداد1386 ساعت: 17:14

سلام از زندگی تو آمریکا دوست دارم بیشتر بدونم درضمن من به روزم


نویسنده: گلی!!!!!

چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت: 12:34

salam babak.kheili ghashang neveshti.har vaght miam neveshte hat ra mikhoonam ,zaman az dastam mire!hala ham nazdik bood ghazam besooze!!!!
rasti ma ham lavashak darim.age tamoom shod be peiman begoo ,ma mifrestim!yade oon vaghta oftadam ke mineshastim va ba ham bahs mikardim.


نویسنده: سوگند

جمعه 11 خرداد1386 ساعت: 0:26

سلام
خوشحالم که موفقی ولی برای بیشتر از اینا همیشه تلاش کن نمدونم یکی از همین پروفسور ها یا نویسنده ها یا ... میگه که همیشه از خودت اونقدر که انتظارشو نداری توقع داشته باش. به امید چیزهای خیلی خوب و...


نویسنده: دوستدارت!

شنبه 12 خرداد1386 ساعت: 13:57

اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی، اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ، و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت بسیار کوتاه باشد ،و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد ، بدانی که چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.
برایت همچنین آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،از جمله دوستان بد و ناپاید برخی نادوست و برخی دوستدار …که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی …که کم و نه زیاد … درست به اندازه ،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند ،که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ،تا که زیاده به خودت غره نشوی .
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی ، نه خیلی ضروری …تا در لحظات سخت ،وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند …
چون این کار ساده ای ست ،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند …و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی .
و امیدوارم اگر جوان هستی ، خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای ، به جوان نمایی اصرار نورزیو اگر پیری ، تسلیم نامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد .
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی …هر چند خرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی … تا بدانی که در یک درخت چقدر زندگی وجود دارد .
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل بدان نیازمندی و سالی یک بار پولت را جلویت بگذاری و بگویی : “این مال من است” ،فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری ست .
در پایان ، اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زن باشی ، آرزومندم مرد خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید .اگر همه ی اینها که گفتم برایت فراهم شد ،دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.
ویکتور هوگو


نویسنده: اسم من؟نگم دیگه

یکشنبه 13 خرداد1386 ساعت: 8:40

سلام.
از اول تا آخر متن - به ترتیب- اجازه هست ؟ لواشک آلو یا آلبالو یا ؟
چقدر تعریف!! چرا بعضی آدما مثل من سخت راضی می شن و اصلا نمی تونن از خودشون تعریف کنن؟
مردمان افغانی مقیم ایران هم اکثرا کلام قشنگ و ادبیات زیبای دارن.
این جمله خیلی قشنگه. چرا در مورد دیگران بر اساس آن چیزی قضاوت می کنیم که برای آن هیچ حق انتخابی نداشته اند مثل ژنشان، تاریخ تولدشان، پدر و مادر و خانواده شان، جایی که متولد شده اند، زبان مادریشان؟ ولی راستش قضاوت نمی کنیم!شاید فقط دوست داشتنه.مثلا دوست داریم هم زبان باشیم تا صمیمت بیشتر باشه.
بعد دیگه. غروب!!؟؟بله قشنگه .اما اگه گریت گرفت چی؟؟؟
بازم قشنگه.


نویسنده: علیرضا خجسته

چهارشنبه 30 خرداد1386 ساعت: 19:46

سلام
زندگی همیشه زیباست اگر به آن عاشقانه نگاه کنیم.( و عشق چیزی نیست که همه به آن به راحتی دست رسی داشته باشند و چیزی نیست که همه بتوانند آن را درک کنند.)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر