۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

دو پرده

نه بدان امیدوارم که نوای من بدانی نه نوای آشنایی دهدم امیدواری

پرده نخست- این ترم کلاسهای شبانه را درس می دادم. هم وقت برای کارهای آزمایشگاهی خودم داشتم و هم اینکه از آنجا که دانشجویان شبانه معمولاً شاغل و مسن تر هستند با جان و دل بیشتری درس می خوانند. به بیان دیگر می دانند که از زندگی چه می خواهند وگرنه چرا کسی اینقدر به خودش زحمت بدهد؟! دیشب بعد از اینکه آخرین کلاس این ترم را هم با لذت تدریس کردم و دانشجویان با خوشحالی کلاس را ترک کردند به خانه آمدم و خوابیدم. ترمهای پیش پارتی های همسایگان خواب را از چشمانم می دزدیدند ولی دیشب از ساعت حدود ۴ صبح با "آسمان قرمبه" (اصطلاحی که از بچگی یاد گرفتم بجای رعد و برق) بیدار شدم. بچگی جبهه های جنگ آسایش مان را گرفته بود و حالا جبهه های هوای آمریکایی! صداها بی شباهت به صداهای ضدهوایی ها نبود. آسمان هم شده بود مثل لامپ مهتابی سوخته ای که "صاحبخانه" اش با نگاه به چشمک زدنش٬ حس فلسفی اش گل کند. از آنجا که همیشه دوست داشته ام با خورشید مسابقه بدهم که کی زودتر بیدار می شود بلند شدم و کمی به دانشم افزودم و کمی هم عطر و بویی به احساسم دادم. اما بعد از اینکه فهمیدم خورشید از ناراحتی برنده شدن من پشت ابرها قایم شده٬ انگیزه بیدار ماندن و چشیدن لذت پیروزی را فدای خواب پشت پلکهایم کردم.

۹ صبح دوباره برخاستم و راهی دانشگاه شدم٬ دیدم که در قسمتی از فضای سبز بزرگ دانشگاه یک درخت تنومند را از بیخ بریده بودند اما نه اثری از حتی یک شاخه شکسته بود و نه حتی یک برگ. آن درخت را با آن نیمکت زیرش می شناختم. چند باری روی آن نیمکت نشسته بودم و هیبت چندین ده ساله درخت را ستوده بودم. همیشه فکر می کردم آیا این درخت سایه دانشگاهی اش را بر سر چند آدم و چند دانشمند انداخته است؟ ولی نمی دانم چرا این فلسفه بافی "صاحبخانه" گریبان گیر درخت و نیمکت شده بود. درخت را زمین گیر کرده بود و نیمکت را تنها. حالا نمی دانم این نیمکت بود که تنها شده بود یا درخت! نیمکت یک خش هم بر نداشته بود٬ شاید برای اینکه باید بقیه سالهایش را رنجی بکشد از آفتاب و برف و باران!

به اینجای متن که می رسم پیش خودم می گویم از کجا معلوم که آن درخت و این نیمکت اینقدر "بدبخت" شده اند؟ از کجا معلوم که سالها را با خوشبختی کنار هم نبوده اند؟ از کجا معلوم که در آنچه که از آن دو باقی مانده زیبایی نباشد؟ یعنی اگر من نمی بینم دلیلی بر این نیست که زیبایی نیست. آن درخت می توانست زودتر برود. این نیمکت هم می توانست خرد شده باشد! به کدام گوش دهم: خرد یا احساس؟!

پرده دوم- همخانه ای جدیدمان یک دختر فرانسوی دانشجوی رشته حقوق است. تمام ناراحتی اش این است که از دوست پسر و خانواده اش دور شده است. جدا از بعضی تشابهات فرهنگی اش با ما (شاید بواسطه تبادلات فرهنگی نسلهای پیشین ما) انگشتر سنگ نشان (کهربا) دستش که بی شباهت به انگشترهای زمرد و عقیق و فیروزه ما نیست توجه مرا جلب کرد. اگر سوالی در ذهنم باشد که جوابش را حتی نتوانم حدس بزنم٬ چاره ای نیست جز اینکه برای پیدا کردن جوابش تلاشی کنم.
گفت که انگشتر را مادر دوست پسر قبلی اش برای جشن تولدش به او داده بود. آن مادر فلج بود و این دختر کارهایش را می کرد٬ لباسش را عوض می کرد٬ جایش را عوض می کرد و خلاصه از او مراقبت می کرد تا اینکه آن پیرزن می میرد. حالا هم او بخاطر ارتباط نزدیکی که با مامان دوست پسر قبلی اش داشته به این انگشتر علاقه خاصی دارد و آن را در انگشت انگشتری اش کرده است.
به او گفتم که مهربانی اوست که از آن زن مراقبت می کرده. گفت: "هر کس که به کسی که نیازمند کمک است علاقه ای داشته باشد٬ کمکش خواهد کرد".
فکر کردم این همان فرهنگ قدیمی ماست که امروزه مانند جزئی از فرهنگ چند هزارساله مان دارد به تاریخ سپرده می شود! در ذهنم به دنبال دوستی گشتم که وقتی با جفت قبلی اش (دوست یا نامزد) ارتباطش به هم خورد٬ او را از سریر عریض بر خاک حضیض نکشانده باشد حالا چه رسد به گرامیداشت یک یادگاری آن هم در حال ارتباط با کس دیگر. تعدادشان به تعداد انگشتان یک دست نمی رسید.

نوبت آن رسیده که به فلسفه یونانی که نقطه مقابل منطق را احساس می دانست دوباره نگاه کنیم. متضاد منطق٬ " بی منطقی" ست و متضاد احساس٬ "بی احساسی"! بیش از یک دهه است که هوش عاطفی یا هوش هیجانی٬ "منطق" و "احساس" را با هم ترکیب کرده است. برای پیروزی و خوشبختی و خلاصه برای زندگی نو آن را بیاموزیم.

مرتبط: انتقاد به نظریه "هوش هیجانی"

+ نوشته شده در Fri 17 Aug 2007 - نگارنده بابک | 11 انگاره

نویسنده: سلام

جمعه 26 مرداد1386 ساعت: 2:34

قشنگ بود.


نویسنده: pooya

جمعه 26 مرداد1386 ساعت: 5:24

nice post


نویسنده: پرستش

جمعه 26 مرداد1386 ساعت: 13:17

ِخیلی برای نوشته هاتون احترام قائلم


نویسنده: فرزانه

شنبه 27 مرداد1386 ساعت: 0:49

سلام. خیلی جالب فکر می کنید... موفق باشید


نویسنده: سلام

شنبه 27 مرداد1386 ساعت: 14:2

هنوز درست نشد.


نویسنده: دوباره سلام

شنبه 27 مرداد1386 ساعت: 14:5


نویسنده: بابک

شنبه 27 مرداد1386 ساعت: 15:6

سلام: دفعه پیش بعد از یک روز خسته کننده و قبل از خواب این را نوشتم که بی اشکال نبود و بعد درستش کردم. الان هم آخر ترم است و من مشغول نمره دادن هستم بنابراین دقتم بالا نیست چون مسولیتم در حال حاضر چیز دیگری ست. به هر صورت متوجه نشدم مشخصا توضیح بفرمایید سپاسگزار خواهم شد.


نویسنده: آهو

یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت: 13:37

ارتباط همیشه دو طرفه است. کشیده نشدن (کل رابطه) به خاک حضیض چیز قشنگیه. اما احتیاج به رفتار درست هر دو طرف داره. چه در طول رابطه که چه آزادی هایی باید به همدیگر بدهیم هم بعد از رابطه.


نویسنده: به امید آینده ای روشن

یکشنبه 28 مرداد1386 ساعت: 16:39

سلام بابک،
خوب بود.


نویسنده: گلی!!!!!

سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت: 11:51

سلام

kheili jaleb bood!
computeret dorost nashod?


نویسنده: بهنام

سه شنبه 30 مرداد1386 ساعت: 18:6

سلام
آیا اطلاعاتی در مورد دانشگاه A&M میتونی در اختیارم بزاری؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر