۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

رویای آبراهام

می گویند در هر ایالت آمریکا جایی به نام Springfield وجود دارد برای همین هم کسی نمی داند جای دقیق The Simpsons کجاست! اما شاید یک Springfield باشد که با بقیه Springfield ها تفاوت داشته باشد، آن هم جایی ست که آبراهام لینکلن تصمیم گرفت "تغییری" در آمریکا ایجاد کند. غیر از 4 ساعتی که در کنفرانس سخنرانی هایمان را ارائه دادیم (و البته دیدن خیلی کسانی که موقعی که ایران بودم برای گرفتن موقعیت تحصیلی با آنها تماس گرفته بودم) بقیه اش به گشت و گذار در شهر گذشت. از خانه آبراهام گرفته تا موزه اش و دریاچه Springfield. بیشتر بازدید کنندگان افراد مسنی بودند که با تور برای اولین بار (و شاید هم آخرین بار!) قسمتی مهمی از تاریخ کشورشان را می دیدند. موزه به نوعی بازسازی شده زندگی آبراهام و خانواده اش با عروسکهایی در اندازه طبیعی بود. چیزی که بیشتر توجه مرا جلب می کرد این بود که آمریکایی ها چگونه تاریخ را می سازند و با تاریخی که ما داریم چه تفاوتهایی دارد. چند ماه پیش که با یکی از بچه های ایرانی پارک گلهای رز شهر خودمان را می دیدیم، دوستم به تاریخ کنار گلها اشاره کرد! بعضی تاریخها به 150 سال پیش بر می گشت و ما کمی متعجب که اینها چگونه گل به این شکنندگی و حساسی را به تاریخ تبدیل می کنند.

تفاوت دیگری که به چشم من آمد نوع نگاه مردم به "شخصیت های کشوری" شان بود. چیزی که در نگاه اغلب مردم خودمان دیده بودم توجه شان به "اصل و نسب" بود. برای بیشتر مردم این مهم بوده است که پدر و مادر و جد و جده یک نفر چه کسانی بوده اند. در حالیکه راهنمای تور خانه آبراهام تاکید می کرد که "کسی که در یک کلبه چوبی کوچک بدنیا آمد و بزرگ شد، تاریخ یک کشور را تغییر داد". شخصیتی که از آبراهام می ساختند بسیار بسیار ساده تر، خودمانی تر و کم ابهت تر از شخصیتهایی ست که ما برای مردمان تاریخی مان ساخته ایم و می سازیم!

به نظر من توجه بیش از حد به "اصل و نسب" بیشتر باعث پس رفت می شود. متاسفانه کسانی هم هستند که بجای ساختن آینده خود را پشت نقاب اصل و نسب گذشته شان پنهان می کنند. داستان سرایی برای گذشته ای که کسی از آن شناختی ندارد و تلاشی هم برای شناختش نمی کند ساده تر از کمر همت بستن برای ساختن چیزی ست که دیگران می توانند آن را ببینند و گاه – حقیقتاً به نادرست - در مورد آن قضاوت کنند.

آبراهام لینکلن آرامشی در زندگی نداشت. آخرین فرد از نسل آبراهام در دهه 80 میلادی از دنیا رفت اما برای این کشور و این مردم یادگاری بزرگ بر جا گذاشت. شاید مهمترین اش این مفهوم بود که هر کس می تواند رویاهایش را دنبال کند حالا هر گذشته ای که داشته باشد.

+ نوشته شده در Sat 22 Sep 2007 - نگارنده بابک | 12 انگاره

نویسنده: آسمان

یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 7:35

داستان سرایی برای گذشته ای که کسی از آن شناختی ندارد و تلاشی هم برای شناختش نمی کند ساده تر از کمر همت بستن برای ساختن چیزی ست که دیگران می توانند آن را ببینند و گاه – حقیقتاً به نادرست - در مورد آن قضاوت کنند.
مخلص کلام رو خیلی جالب گفتین.
متاسفانه ما به گذشتمون مینازیم.یعنی به چیزی که دیگه وجود نداره.نه این که صحبت را جع به گذشته بد باشه ولی در دنیای امروز از ما نمی پرسند چی بودی بلکه میخوان بدونند چی هستی!
نه؟


نویسنده: امید

یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 17:58

من وقتی دنبال راهنمای تحصیل در خارج کشور بودم وبلاگتان را پیدا کردم و خیلی هم برایم مفید بود اما حالا بخاطر نوشته های خوبتان در موارد دیگر مثل مهارت و تجارب زندگی و غیره اینجا می آیم.واقعا مطالب این وبلاگ را دوست دارم. امیدوارم که آنرا ادامه دهید.
در یکی از پستهای قبلیتان به مهارت "در حال بودن" اشاره کردید.من مدت کمی است که با آن آشنا شده ام و عمدتا از طریق کتاب نیروی حال از اکهارت تول.و خیلی هم کنجکاوم بیشتر بدانم.اما واقعا تا چه اندازه مفید است؟و عملا چه تجاربی از آن دارید؟ ممنون میشوم کتاب یا منابع خوب دیگری در این زمینه معرفی کنید.
در ضمن فضولی نباشد رشته دانشگاهی تان چیست؟
پیشاپیش ممنونم


نویسنده: بابک

یکشنبه 1 مهر1386 ساعت: 19:27

آسمان: احترام به گذشته ای که مثبت و مفید است بسیار هم خوب است. اما این نباید به قیمت از دست دادن حال و آینده تلف شود. نیازی نیست زمان را صرف "گذشته سازی" کنیم. وقتی "چه بودن ما" ارزش پیدا می کند که حرفی برای "آنچه که هستیم" داشته باشیم. شاید در زمان قدیم که سرعت حرکت به آینده کند بود، متصل بودن آدمها به ارزشهای گذشته شان مهم بود، شاید بخاطر کمبود اطلاعات و دانش و یا کسب دانش بر محور "تجربه گذشتگان". اما در دنیایی که بقولی حجم اطلاعات هر ساله پنچ برابر می شود، نیاز داریم که بهتر فکر کنیم و سریعتر عمل کنیم.

امید: من این کتاب را نمی شناسم. "در حال بودن" را هم بنا بر تجربه زندگی آموخته ام. بنابراین دقیقاً نمی دانم که دیدی که شما از این مفهوم دارید چیست. شاید آنچه که از آن به "در حال بودن" نام بردم، دور بودن از برنامه های زندگی روزانه و مشاهده کردن و لذت بردن از محیط بدون دل نگرانی از آینده و یا غصه خوردن بر گذشته باشد. این کار به افزایش اعتماد به نفس کمک می کند و افزایش اعتماد به نفس باعث می شود که انسان بیشتر بتواند "در حال" باشد. اصولاً گرچه گاهی کتابهای اینچنینی را می خوانم اما معمولاً کتابهای خود شناسی هستند که به من در یافتن مفاهیم زندگی ام کمک می کنند.
در یکی از رشته های گمنام علوم پایه پزشکی-بهداشتی درس می خوانم. کار من تحقیق در مورد ناقل یکی از بیماریهای مهم است. (این با پزشکی و تخصصهای آن تفاوت دارد. در مورد هر چیزی در پزشکی - از بیماریهایش گرفته تا گرفتن پذیرش- سوال کنید، جوابش را نمی دانم!)


نویسنده: مسعود بهزاد

سه شنبه 3 مهر1386 ساعت: 2:11

ممنونم که اجازه تبادل لینک دادین


نویسنده: طاهره

چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت: 0:29

سلام
متاسفانه گاهی اوقات از گذشته های خوب افسانه می سازند به نوعی که به خود مغرور می شویم و از حال و آنچه برایمان اتفاق می افتد می مانیم.
بعضی وقتها فکر می کنم که این رفتار چقدر مخرب است.که فقط باعث از دست دادن زمان و البته اعتماد به نفسمان در مواجهه با مشکلاتی است که در پیش رو داریم و بجای آمادگی در برخورد با مسائل روز (از هر نوعی) مدام خود و دیگران را به گذشته ارجاع می دهیم.هیچ کس منکر گذشته نیست ولی آدم عاقل در حال زندگی می کند تا گذشته ای زیبا و آینده ای پر بار برای خود و دیگران بسازد.


نویسنده: هدیه

چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت: 8:22

لطفا از رییس جمهور و سخنرانی اش در دانشگاه کلمبا بنویس.
شما که اون طرفا هستی از جو اونجا بیشتر آگاهی.
بیطرفانه از واقعیت ها بگو.
فکر کنم خوانند گان وبلاگت دوست داشته باشند این خبر را از زبان تحلیلگر شما بخونن.
خوشحالم که یبا یه وبلاگ پر محتوا برخورد کردم.
موفق باشی.


نویسنده: بابک

پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت: 11:51

هدیه: وقتی نوشتن در اینجا را شروع کردم تصمیم گرفتم جای خالی چیرهایی را پر کنم که رها شده اند. گفتن از چیزی که همه از آن می گویند مثل بشکن زدن در بازار مسگرهاست! گوگل را جستجو کنی صدها صفحه می آید!

اینجا نمی نویسم تا "ماهی" به کسی بدهم، می نویسم تا "ماهیگیری" - آن گونه که خود آموخته ام - را یاد بدهم (اولین بار این ماهی و ماهیگیری را از برادر کوچکم شنیدم). اصول را که بیاموزی خود، تحلیلگر می شوی. یک راهنمای این گونه اصول را هم گوشه بالای صفحه وبلاگم گذاشته ام: کتابی که به نظرم خواندنش از واجبات است. وقتی بخوانی اش و تمرینش کنی، می توانی تحلیل کنی که اگر کاری درست نیست علتش چیست. اگر از خودمان شروع کنیم و بدانیم که "برچسب زدن" به همدیگر قوی را ضعیف می کند و ضعیف را قوی، آن وقت ارزش درست "انتقاد" کردن و جواب انتقاد دادن را درک می کنیم.


نویسنده: سلام

پنجشنبه 5 مهر1386 ساعت: 18:5

مطالبی در مورد کانادا دارد
http://diaryincanada.blogspot.com/2007/09/blog-post.html


نویسنده: shirin

جمعه 6 مهر1386 ساعت: 11:20

.kheili bamaze bood ke gerefti chera neveshtam nostalgic


نویسنده: مسعود بهزاد

شنبه 7 مهر1386 ساعت: 2:24

در مورد نگاه به آینده با شما موافقم.ولی ما یه تفاوت مهم به غرب داریم و اونم اینه که گذشته ما قابل فراموش شدن نیست.آیا کشورهایی مثل زاپن و چین گذشتشون رو فراموش کردن که الان موفق شدن؟ اگه منظئر از گذشته همون اشاره به اصل و نسب باشه که کار بیهودیه
موفق باشین


نویسنده: داود یاراحمدی

شنبه 7 مهر1386 ساعت: 11:24

و خدایی که در این نزدیکی هاست


نویسنده: بابک

یکشنبه 8 مهر1386 ساعت: 18:21

مسعود: زندگی هر روز ما محدود به 24 ساعت است که هر لحظه اش معمولاً در یکی از سه زمان سپری می شود. حالا به نظر شما این زمان چگونه باید تقسیم بندی شود؟ ضمناً گذشته دو قسمت دارد: مفید و غیر مفید. اگر این دو قسمت دقیقاً تعریف شود، سوء تفاهمات در مورد فراموش کردن یا حفظ گذشته رفع می شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر