۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

شیکاگو

شیکاگو: گذشته، حال، آینده

داشتن، بهتر بودن یا برتر بودن چیزهایی هستند که نه تنها به بازی‌های بزرگترها کشیده شده که حتی به ارزش هم تبدیل شده اند. وقتی که وارد بزرگراه شرقی-غربی 90 شیکاگو می‌شوید معنای یک شهر بزرگ آمریکایی را درک می‌کنید. رقابت، از اولین حس‌هایی است که یک نفر در حین رانندگی با آن برخورد می‌کند. هیجانی که به خیلی‌ها حس زنده بودن می‌دهد. رقابتی هیجان آفرین که شاید زاییده مقایسه خود با دیگران باشد نه رقابتی انگیزه ساز که از مقایسه خود ِ واقعی با خود ایده‌آل بیاید. مردمی را می‌یابید که برای "داشتن بهترین" با هم رقابت می‌کنند.

هنگام قدم زدن در مرکز شهر می‌توانید به بزرگی ساختمان‌ها نگاه کنید و خود را در برابر بزرگی آنها، اراده پشت سر ساخت آنها و یا بی‌نظیر بودنشان کوچک بشمارید. یا در خیابان‌های تنگ می‌توانید به دنبال خورشید و آسمان بگردید ولی بفهمید که آن ساختمان‌های بزرگ کنار دست، آن بی‌کران‌های دوردست را از نگاه‌ها دزدیده‌اند. بقول دوستی گاهی حتی نیاز نیست که نگران خیس شدن زیر باران باشید چون آسمان‌خراش‌ها چتر شما شده‌اند.

اما زیبایی دیگر آن دیدن آدم‌هایی ست که به زبان‌هایی گاه ناآشنا سخن می‌گویند. مرکز شهر مانند موزه انسان‌های معاصر متنوعی ست که با خود زبان و لباس و فرهنگ‌شان را آورده‌اند. این موزه را من در حدفاصل Millenium Park (از لوبیا) تا رودخانه شیکاگو دیدم. به نظر من یکی از لذتهای بودن در هر شهر تجربه کردن آن چیزهایی از شهر است که به ندرت می‌توان تجربه کرد. خلوتی خیابان Michigan هم یکی از آن چیزهایی ست که ساعت 2 تا 3 بعد از نیمه شب می‌توان دید. شاید هم تنها زمانی باشد که بتوان با خیالی آسوده دقیقه‌ها به انعکاس نورهای ساختمان‌های بلند در رودخانه شیکاگو نگریست و در افکار خود و دیگران غرق شد.

این شهر چندان که انتظار داشتم مرا به خود جذب نکرد. شاید جذاب‌ترین جای آن برای من باغ گیاهان بود که با حس طبیعت دوستی من سازگاری بیشتری داشت. اگر بخواهم تصوری از طبیعت بهشت داشته باشم، این باغ با آن تصور همخوانی بیشتری دارد. این باغ ارزش یک روز گشتن را داشت. این شهر از آن شهرهایی ست که می‌توانم در آن زندگی کنم و حتی موفق هم باشم همانگونه که در تهران چنین بودم. اما همان سایه‌های بلند زمستانی شمالی بخصوص با آن ساختمان‌های بلند چیزی ست که مرا در خود فرو می‌برد، سایه‌های کوتاه‌تر برایم لذت‌بخش‌ترند.

لذتبخش‌ترین بخش سفر بودن در کنار دوستانی بود که میزبان ما بودند. توفیق دیدار نون-جیم را داشتیم با پذیرایی بی‌نظیرشان. قصد دیدار رکسانا و آشنایی با بابا لنگ دراز درشیکاگو را هم داشتم که میسر نشد، حالا تا سفر دیگر.

--
پ.ن: بخاطر کارهای سنگین تحقیق، فرصت کمی برای نوشتن می‌یابم اما مطلب فراوان دارم.

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

کودکان

اول کودکان مانند ما می شوند. پس برای اینکه آنها کسی باشند که ما می خواهیم، بهتر است خودمان کسی بشویم که می خواهیم کودکانمان باشند. تغییر را از خود شروع کنیم. اما فراموش نکنیم که انگیزه ها بیشتر از دستورات راهنمای فرزندانمان در زندگی شان خواهند شد. این چیزی ست که باعث می شود آنها خلاقانه "خودشان" بشوند، کسانی که مشکلات زمان خودشان را حل کنند. پس ما هم خودمان باشیم.

- ویدئو در گوگل

-این موسیقی-کلیپ با عنوان The Greatest Love Of all از Whitney Houston که جیرجیرک فرستاده را هم ببینید.

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

پندار بی‌کران

Science may set limits to knowledge, but should not set limits to imagination.
-Bertrand Russell
"علم شاید دانش انسان‌ را در چارچوبی قرار دهد اما نباید قدرت تخیل را محدود کند".

خواندن این جمله برای من یادآور نکته‌ای بود که از سال‌ها پیش در خاطر دارم. بارها برایم پیش آمد که هنگام انجام دادن یک کار جدید با مخالفت‌های به ظاهر منطقی دیگران مواجه می‌شدم. آن دلایل به ظاهر منطقی که یک پیام کلی داشت مبنی بر اینکه انجام دادن چنین کاری بی نتیجه، مضر، بی منطق و یا تفکر نشده است. کل این پیغام‌ها "انجام ندادن" کارها بود. چنین رفتاری در بین تحصیل کرده‌ها بیشتر بود و یا به عبارت دیگر تحصیل کرده‌ها با اعتماد به نفس بیشتری چنین پیغامی را منتقل می‌کردند. یک جور وسواس بین تحصیل‌ کرده‌ها متداول شده بود.

نکته در این است که در بسیاری از موارد دلایل ارائه شده شاید درست هم باشد. اما چنین افرادی معمولاً به کلیت یک مسئله توجهی نمی‌کنند بلکه به یک جنبه آن نگاه می‌کنند. در فرآیند آغاز و پیشبرد هر کاری احتمال اتفاقات متفاوتی وجود دارد. بخشی از هر اتفاق هم زاییده تفکر و تصمیم است. در بسیاری موارد آنچه که از آن به "نشدن منطقی" نام برده می‌شود بیشتر "یکی از چندین احتمال منطقی" در مسیر مورد نظر است. بنابراین اگر به جوانب مختلف یک مسئله نگاه شود، راه‌های مختلف و دید کلی‌تری نسبت به آن به دست خواهد آمد. ولی بیشتر افراد فروتنی خود نسبت به علم را از دست می‌دهند و به گونه‌ای کودکانه دانش خود را والاترین حکم می‌دانند. به گمان من یک خصوصیت زیبای علم بی‌انتها بودن آن است و آنگاه زیبایی‌اش افزون می‌شود که بتواند نشدنی‌ها را به شدنی‌ها تبدیل کند و یا از چارچوب اندیشه‌ای به چارچوب کاربردی درآید. منطق بیشتر به دنبال راه حل می‌گردد تا حکم نهایی.

چندی پیش در قسمت "دیگر خواندنی‌ها" مطلبی با عنوان On Being A Scientist: Responsible Conduct In Research گذاشتم. ترم اول در یکی از کلاس‌های درس با این مقاله آشنا شدم. خلاصه مطلب این است که اگر ذهن خودمان را با معلومات متفاوت (و گاه متضاد) در زمینه‌های متخلف آشنا نکنیم، دانش و یافته‌هایمان یا در قالب‌هایی محدود قرار خواهند گرفت و یا کاربردی نخواهند شد. قبلاً هم اشاره‌های به این داشتم که آنچیزی که علم آینده بیشتر به آن نیازمند خواهد بود ترکیب علوم یا منطق‌های مختلف است. این یکی از راه‌های مقابله با حالت وسواس منطق تحصیل کرده‌هاست. ما به پندار بی‌کران نیازمندتریم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

زمان خود

از بین بسیاری چیزها برای دلتنگی از زمان آمدنم به آمریکا، دلم برای "زمان خودم" بیشتر تنگ شده‌ است. منظورم همان زمانی است که معمولاً به کتابخوانی می‌پرداختم، اندیشیدن، احساس کردن، به دیگران فکر کردن، آفریدن و یا نوشتن. اوایل که آمده بودم از دست دادن آن نیم ساعت وقت روزانه برایم بارز و ناخوشایند بود. اما بعد از آن به نوعی به آن عادت کردم. از داشتن آن گونه زمان لذت می‌بردم اما سرعت زندگی اینجا یا شاید تلاش برای تطبیق با سرعت زندگی اینجا از میزان آن زمان کاست. آن زمان به من این فرصت را می‌داد که در مورد مشکلات، محیط، خودم و یک روز فکر کنم. تفکرم نوعی پویایی داشت. اما وقتی که زمان تفکر کم می‌شود، قوانین از پیش تعیین شده که گاهی سطحی، ناسنجیده و نادرست هستند* بیشتر مورد استفاده قرار می‌گیرند. اندیشه، دانش، نوآوری و تلاش همیشه از آن چیزهایی بودند که من را تحت تأثیر قرار می‌دادند. آدم‌هایی همه که چنین خصوصیاتی داشتند جایگاهی ویژه در قلب و فکر من داشته‌اند.

* چیزهایی که انسان را به هدفش نمی‌رسانند.