۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

دو سال پیش

دو سال پیش در چنین هفته‌ای بود که چیزی را دریافت کردم که مدت‌ها برایش تلاش کرده بودم. چنین زمانی بود که اجازه ورود به این کشور به یکی از مدارک مهم زندگی‌ام چسبانده شد. وقتی که برای گرفتن آن مجوز ورود رفته بودم از مدت‌ها قبل خودم را آماده می‌کردم که بخشی از اندیشه‌ها و روش زندگی جدید را در محیطی دیگر پایه ریزی کنم. آن مدرک برایم بیشتر بویی از تلاش بیشتری می‌داد تا یک زندگی آرام و معمولی. آن مدرک، مجوز ساخت و ساز من در جایی جدید، با اتفاقات جدید و با آدم‌های جدید بود. راهی برای نوعی از خودسازی بود که گهگاه در اینجا می‌نوشته‌ام.

برای داشتن آن مدرک حریص نبودم. اعتقادم بر این بوده است که از موقعیت قدرت تصمیم بگیرم. یعنی خوب نگاه کنم و امکانات "تصمیم گیری" را برای خودم مهیا کنم. آنگاه از بین شرایط مختلف بهترین را برای خودم انتخاب کنم. در این صورت می‌دانم که با چه هدفی و با در نظر گرفتن چه هزینه‌هایی آن تصمیم را گرفته‌ام. پس هر بار که خسته یا ناامید می‌شوم به تصمیمم نگاه می‌کنم و دوباره حرکت می‌کنم. یا اگر می‌بینم که هدفم با واقعیت زندگی منطبق نبوده است راه خود را تغییر می‌دهم. آمدن به اینجا را از بین راه‌های خوب مختلف "انتخاب" کردم. ولی وقتی که انتخابی می‌کنیم دیگر کار انجام شده است.

بعضی چیزها در زندگی اینگونه‌اند وقتی که چیزی در زندگی‌مان خواسته یا ناخواسته اتفاق می‌افتد، دیگر اتفاق افتاده است. یک دلخوشی‌مان می‌تواند این باشد که با خودمان رو راست بوده‌ایم و برای خودمان یا دیگران فکر بد نمی‌کردیم یا بقولی پیش وجدان و یا خدای‌مان راضی هستیم. آن تصمیم و تصمیمات بعد از آن، چیزهایی را از من و اطرافیانم گرفت، چیزهایی که شاید دیگر برگشت پذیر نباشند. چیزهایی که بخاطر از دست رفتن‌شان حتی ارزش غصه خوردن هم ندارند مثل زمان. اما چیز‌هایی را هم به من داد. چیزهایی که گاه هزینه‌های گزافی برای‌شان پرداختم اما می‌دانم که شاید نه امروز بلکه زمانی دیگر شیره زندگی‌ام شوند.

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

شایسته سالاری

معمولاً وقتی که با استاد راهنمایم در مورد یک مسئله عملی صحبت می‌کنیم، گریزی هم به مسائل اجتماعی می‌زنیم.‌ یک بار بعد از بحث‌های علمی حرف از کار مناسب من بعد از فارغ التحصیلی بود و اینکه تا چه رتبه‌هایی می‌توانم پیشرفت کنم. حرف‌ها به سیستم اجتماعی و مدیریتی آمریکا کشیده شد. می‌گوید یکی از بهترین شاگردانش بعد از اینکه در دانشگاه دیگری یک فوق دکترا (Post Doc) گرفت در یکی از سیستم‌های بهداشتی شیکاگو مشغول به کار است. اما رئیس او که تخصصی ندارد تنها به واسطه ارتباطات، آن موقعیت را بدست آورده است. بیشتر زحمات به دوش زیر دستان رئیسی ست که تنها کارش امضا کردن کاغذها، تحویل گرفتن گزارش‌ها از یک زیردست و تحویل دادن آن به زیر دست دیگری ست.

بعد از سیستم اجتماعی آمریکا می‌گوید. اینکه بسیار خوشحال است که این کشور به واسطه مهاجرانی که توانایی‌های متنوعی دارند در حال قوی‌تر شدن و پیشرفت است. اما همزمان از این شکایت دارد که گروه‌هایی از این افراد چیزهایی مثل تقلب کردن، دزدی و چیزهایی که در آن "ارزشی" وجود ندارد را هم با خود می‌آورند. چیزهایی که مانع پرورش و رشد انسان‌ها و ارزش‌هایشان در اجتماع می‌شود در صورتیکه سیستم ارزشمند "شایسته سالاری*" است. در این سیستم استعداد و صلاحیت عادلانه جای خود را به "قدرت" می‌دهند. در این حالت هر کس بیشتر به حال و آینده خود ارزش بگذارد و بیشتر زحمت بکشد نتیجه بهتری خواهد دید. در این سیستم حتی کسانی با اصل و نسب پایین هم می‌توانند وحتی مستحق اند که به مراتب بالا برسند و از زندگی شیرین خود بهره‌ مند شوند.

به نظر می‌رسد در فرهنگ ما کلمات بیشتر از آنکه مفهوم را منتقل نمایند، تقدس را می‌رسانند. کلمه شایسته سالاری در چند معنای خاص خلاصه نمی‌شود بلکه هر کدام از معانی‌اش وابسته به باورها و عملکردهای خردی ست که گاهی در برخی آدمها یا فرهنگ‌ها جا نیفتاده است. تکرار یک کلمه به بهانه "با ارزش" جلوه دادنش و یا استفاده آن در هر جایی که می‌خواهیم کارهایمان را توجیه کنیم، نه تنها ارزش خود کلمه را پایین می‌آورد بلکه ما را از توجه به تلاش و کارهایی که ما را به آن نقطه می‌رساند منحرف می‌سازد. نقطه شروع شایسته سالاری از خودمان است، از ایجاد نقاط مثبت در خودمان است. هیچ سیستم شایسته سالار کاملی وجود ندارد اما رقابت بین این سیستم‌ها خودبخود باعث جذب افراد شایسته‌تر به سیستم‌های بهتر می‌گردد.

* Meritocracy

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

اشتباهات منطقی

بعضی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند که آدم‌های منطقی اصلاً اشتباه نمی‌کنند. بعضی‌ها هم فکر می‌کنند آدم‌های تحصیل‌ کرده اشتباه نمی‌کنند یا اشتباهات بزرگ نمی‌کنند. این طرز تفکر مانند این است که بعضی‌ها فکر می‌کنند آدم‌های مرفه بی درد هستند.

اما فرض کنیم آدم‌های مرفه مشکلات بقیه آدم‌ها را ندارند بلکه مشکلاتی از جنس و ماهیت دیگری دارند که حل کردن آنها گاه سخت‌تر است. پس می‌توانیم بگوییم که آدم‌های منطقی شاید اشتباهات معمول را انجام ندهند ولی گاهی اشتباهاتی می‌کنند که مدت‌ها خودشان هم متوجه‌شان نیستند چون به آنها برچسب "منطقی" زده‌اند. این برچسب مانع از آن شده است که درستی یا نادرستی طرز فکرشان را بررسی کنند. بقیه هم شاید به خاطر ایمانی که به این آدم‌ها دارند یا شاید بخاطر اینکه آنقدر سرشان با مشکلات خودشان گرم است که بقیه مشکلات را نمی‌بینند، فکر می‌کنند که هر کاری که آدم‌های "منطقی" می‌کنند درست است. در این شرایط، کسی که با منابع اطلاعاتی بیرونی در تماس است می‌تواند دوباره منطقی فکر کند. مطالعه و یا مشورت با یک آدم زبده که از بیرون نگاه کند می‌توانند راهگشا باشند.

گاهی با پردازش اطلاعات موجود به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. یک علتش نبود اطلاعات کافی برای پردازش است. برای دستیابی به این اطلاعات یا به مطالعه نیاز است یا کمک خارجی یا خلاقیت. خلاقیت، راهی با ریسک بالاست. اما مشورت و مطالعه تخصصی تجربه‌های آزمون شده‌ای هستند که بیشتر می‌توان به آنها اتکا کرد. به هر صورت مهم این است که اطلاعات صحیح و مطمئنی وارد سیستم تجزیه و تحلیل خود کرد.

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

مهارت در عشق

جدا از تجربه‌های شخصی، سال‌ها مشاور دوستانی بودم و یا در بالا و پایین زندگی‌های آدمهای زیادی قرار گرفتم. مطالعاتی داشتم و خودم هم با متخصصانی مشورت کردم. گاهی چهره نه چندان دلنشین بعضی قسمت‌های زندگی باعث شد که به موضوع ارتباط بین آدم‌ها بیشتر فکر کنم. داستان ارتباط آدم‌ها همیشه برایم جذاب‌ بوده است. حتی با اینکه آمریکایی‌ها علاقه چندانی به حرف زدن در مورد ارتباطات‌شان ندارند اما -چه خوب چه بد - سعی کرده‌ام که از لابلای حرف‌هایشان آن پازل را بسازم.

آدم‌های زیادی دیده‌ام که درست یا نادرست "آدم زندگی‌شان" را انتخاب کرده‌اند. آدم‌هایی هم دیده‌ام که اعتقاد داشته‌اند تنها یک عشق در زندگی‌شان وجود داشته ولی بعدها به این نتیجه رسیده‌اند که حس بالاتری را با فرد دیگری تجربه کرده‌اند. من به این نتیجه رسیده‌ام که دوست داشتن در زمان تعریف می‌شود. یعنی می‌توان در زمان‌های مختلف، شکل‌های متفاوتی از احساس دوست داشتن را تجربه کرد. یک شاهد این گفته عمیق‌تر شدن احساس بین زوج‌ها در طی زمان است. چیزی که به شناخت و رشد دو طرف بستگی دارد. یادم هست که کمی قبل از ترک ایران هنگام خداحافظی تلفنی با یکی از دکترهای مشاور پرسیدم که ازدواج یک ایرانی با یک آمریکایی چگونه است. او هم جواب داد که "اگر با هم توافق کنند چرا که نه"!

در تئوری هر دو آدمی در روی این کره خاکی می‌توانند شادمانه و عاشقانه با هم زندگی کنند به شرطی که هر دو"بخواهند" و "مهارت"های لازم را داشته باشند. نوعی هماهنگی در این بین لازم است. بسیاری از خصوصیات ارزشمند یک نفر که دیگران را جذب می‌کنند، اکتسابی اند. این روزها خصوصیات ظاهری یا جای خود را به خصوصیات شخصیتی داده‌اند یا در مواردی قابل تغییر هستند. اما مهارت‌ها بعنوان توانایی‌های مثبتی در نظر گرفته می‌شوند که حس "اطمینان" از ادامه ارتباط را فراهم می‌کنند. بسیاری از کسانی که مورد توجه افراد بیشتری در جمع قرار می‌گیرند مهارت‌های بیشتری نسبت به بقیه دارند. این خصوصیات می‌توانند مهارت در ایجاد و حفظ ارتباط، حل مشکلات، ابراز احساسات، تفکر عاقلانه، انعطاف پذیری، پشتکار،‌ خلاقیت، خوشحالی، قاطعیت، آینده نگری، ریسک پذیری، شجاعت، همدلی، همرهی و چیزهایی از این دست باشند. بسیاری از آدم‌ها هم جذب این خصوصیات می‌شوند و بعد به این نتیجه می‌رسند که عاشق شده‌اند. به این ترتیب "خواستی" برای بودن با یک فرد در وجودشان شکل می‌گیرد. وقتی به نکاتی که در چشمان تمام باز اشاره شد نگاه کنید در میا‌‌بید که بسیاری از خصوصیات لازم برای یک زندگی عاشقانه اکتسابی هستند. کسب مهارت نوعی از تغییر است. تغییر می‌تواند هم ما را دوست داشتنی‌تر و هم عاشق‌تر بکند.

-مرتبط: مهارت