۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

کار دل

ماشین را دریکی از پارکنیگ‌های بزرگ دانشگاه پارک می‌کنم و پیاده راهی دانشکده می‌شوم. هوا گرم است و بطری آب خنک را در دستم گرفته‌ام. پشت چراغ قرمز عابر پیاده می‌ایستم و دکمه مخصوص عابرین پیاده را می‌زنم تا چراغ زودتر سبز شود. خیابان پهن 5-6 باندی ست. چشمانم از پشت عینک دود‌ی‌ام چهره آشنایی را می‌بینند. همیشه همین گونه بوده‌ام: قیافه‌ها برایم از نام‌ها ماندگارتر بوده‌اند. یادم می‌آید که آن چهره آشنا، یک سال پیش دانشجوی یکی از کلاس‌هایم بود. پسر تپل باهوش چینی رشته MBA و کمی خجالتی بود اما وقتی سوالات آنقدر سخت می‌شد که کسی نمی‌توانست جواب دهد او جواب می‌داد. برای همین خوشم می‌آمد که آن چند ثانیه سکوت سخت بعد از پرسیدن سوال را که فقط لبخند من کمی پر تحملش می‌کرد، می‌شکست.

با ماشین سبز جلبکی‌اش پشت چراغ قرمز آن طرف خیابان ایستاده است. می‌بینم که او هم گهگاهی به من نگاهی می‌اندازد. پیش خودم فکر می‌کنم اگر اسمش جینگ نباشد یا چانک یا احتمالاً چیزی مانند چن است. به چند ثانیه نمی‌کشد که شیشه ماشین را پایین می‌کشد و وقتی که سرم را به همان طرف برمی‌گردانم با لبخندی داد می‌زند: "سلام بابک... چه خبر؟... اوضاعت چطوره؟...". در حد همان 10 ثانیه از راه دور با هم خوش و بش می‌کنیم. چراغ که سبز می‌شود دستی تکان می‌دهد و راه می‌افتد. اسمش را هنوز به یاد نمی‌آورم!

این را زیاد شنیده‌ام که دانشجویان بعد از تمام شدن درس دیگر کاری به کارت ندارند. در خیابان هم که ترا ببینند سلام هم نمی‌کنند. برای همین هیچوقت توقعی از آنها نداشته‌ام. اما این یکی از چندین موردی ست که دانشجویانم بعد از مدت‌ها حتی اسم کوچکم را که تلفظ سختی در زبان انگلیسی دارد به یاد می‌آورند و چه در رستوران، چه خیابان و چه در ساختمان گاه مسیرشان را عوض می‌کنند که مرا به دوستانشان معرفی کنند.

درس دادن اول کار دل است، بعد کار عقل. اول شوقی ایجاد می‌شود و بعد آن تشنگی فرو نشانده می‌شود. چیزی به آنها تزریق نمی‌شود بلکه خودشان آنچه می‌خواهند را از آدم می‌خواهند و می‌کشند. تنها بر اساس دانش‌شان هم قضاوت نمی‌شوند بلکه تلاش‌شان هم در نظر گرفته می‌شود. همه زندگی "دل" را کم و بیش می‌خواهد.

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

غروب

غروب‌ها برای من نه غمگین اند و نه یادآور هیچ خاطره خاصی از گذشته‌اند. غروب از یک زمان تا زمان دیگر و حتی از یک جا تا یک جای دیگر متفاوت است. به ویژه اگر هوا ابری باشد هیچ غروبی همانند نخواهد داشت. شکل‌ها، نورها، رنگ‌ها و ترکیب‌های مختلفی از ابر و خورشید و زوایا و دیگر خصوصیات یک قسمت از آسمان را می‌توان دید. به کمی حس خلاقیت هم نیاز است. مثلاً کمی مقایسه با تابلوهای نقاشی که تا به حال دیده‌ایم. اگر به گوشه گوشه آسمان نگاه کنیم هم بد نیست. هر چه بیشتر در همان زمان فرو رویم، به ترکیب اجزایی که می‌بینیم بیشتر توجه کنیم و مهمتر از همه فکر کنیم که شاید همانند این غروب در تمام تاریخ و در هیچ جای دیگر دنیا تکرار نخواهد شد، آنگاه به مرحله‌ای می‌رسیم که بتوانیم از آنچه می‌بینیم لذت ببریم.

در نگاه من غروب‌های ایران با غروب‌های آمریکا تفاوت‌هایی دارند. شاید چون از دیدن غروب‌ها حس‌های متفاوتی را درک می‌کنم. این تفاوت به معنی برتری نیست. تنها معنایش یکتا بودن است. به گمان من زیبایی‌ها قابل مقایسه نیستند. برتریی وجود ندارد چون هر زمان و مکان برگشت ناپذیر است. گاهی غرق شدن در همین تصاویر و همین لذت‌ها ذهن ما را برای درگیری با سختی‌ها آماده می‌کند.

بهترین حالتی که یک نفر می‌تواند در آن زندگی کند، زمان حال است. یعنی حالتی که بتوان همان لحظه را حس کرد و لذت برد بدون اینکه به فرو رفتن در هیچ رویایی از گذشته یا آینده نیازی باشد. توانایی لذت بردن به اینکه چقدر مشکل داریم یا دلخوش هستیم ربطی ندارد. به اینکه از کدام لایه جامعه هستیم هم ربطی ندارد. به خوشبخت بودن و یا بدبخت بودنمان هم وابسته نیست. به تحصیلات هم ربطی ندارد. به نظر من لذت بردن به نگاهمان گره بیشتری خورده است. کافی ست که وقت گذاشت و به تصویری خیره شد. گاهی حتی حرکت یک تصویر هم لذت بخش می‌شود مثل حرکت خورشید و ابرها.

یک عصر تابستانی، ایران، 1384 (2005)


یک عصر تابستانی، در بزرگراه، آمریکا، 2008 (1387)


یک هفته پیش (چند روز بعد از عکس قبلی)، جلوی پارکینگ خانه، آمریکا، 2008 (1387)


۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

خانه

از یک دوست ایرانی که مدت‌ها در ایران، اروپا و آمریکا زندگی کرده‌ است می‌پرسم به نظر او کدام کشور برای زندگی مناسب است. آنقدر عاقل است که بگوید نگاهش یک دید شخصی ست. بعد می‌گوید که از دید او انسان جایی احسای خوشبختی می‌کند که در آنجا راحت باشد و بتواند ارتباط عاطفی با محیط برقرار کند. جایی که بتواند آنجا را "خانه" بنامد. می‌گوید اروپا با یک خارجی بعنوان "خارجی" برخورد می‌کند. اما تنهای کشورهای مهاجرپذیرند که هر کسی ارزش نزدیکتری با شهروندان دارد. جایی می‌توان با دل و جان زندگی کرد که ارزشش شناخته شود و یا حداقل به او احترام گذارده شود.

من اینجا بیشتر از ایران کار می‌کنم. بیشتر هم درآمد دارم. چون توقعات و آرزوهای من بیشتر کاری و تحقیقاتی هستند، وقت آزاد و توقعات کمتری برای کارهای دیگر دارم پس می‌توانم پس انداز بیشتری داشته باشم. زندگی روزمره‌ام در اینجا سخت‌تر می‌گذرد. اما همین که کسی به ایده‌هایم گوش می‌دهد، به آنها پر و بال می‌دهد، به نوع نگاهم ارزش و احترامی می‌گذارد و تشویقم می‌کند که فکرهایم را عملی کنم، احساس خوبی پیدا می‌کنم. اینها چیزهایی هستند که متأسفانه در فرهنگ خودم پیدا نکردم. این را حتی بندرت در بین ایرانیان اینجا دیده‌ام. مامانم جمله‌ای داشت که همیشه آویزه گوشم بود. یکی از گرانبهاترین چیزهایی بود که از خانه با خود آوردم: "به عقاید دیگران احترام بگذار". شاید برای باور مردم اینجا به همین جمله است که اینجا هم "خانه" می‌شود.