۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

بهترین راه

من هر چقدر هم دلیل و فلسفه و مثال بیاورم که «آسان ترین راه همیشه بهترین راه نیست»، خیلی ها به این باور نمی رسند مگر اینکه در زندگی شان اتفاقاتی بیفتند که دیدگاه شان را به این سو دگرگون کند. به گمان من تصمیم گیری های مردم تا حد زیادی به فلسفه زندگی شان بستگی دارد و اینکه به چه چیزهایی در زندگی اعتقاد دارند. تصمیم هایی در زندگی هستند که پیگیری شان همراه با سختی بیشتراست اما پیامد و سود بیشتری دارند.

۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

شعور

مرور داستانی یادآور این بود که همیشه تحصیلات، پایه تغییر فرهنگ و شعور نمی شود. فرهنگ مجموعه پیچیده ای ازعوامل خارجی (خانواده و محیط) و عوامل داخلی (تفکر، خودباوری و خودشناسی و غیره) است. بعضی ها فقط مدرک می گیرند اما یا آنقدر چشم و گوششان به بقیه چیزها بسته بوده است که بجز آنچه آموخته اند چیز دیگری نمی دانند و یا آنقدر از درون منفی و آزاردهنده اند که فکرشان به کار نمی افتد. به گمانم یکبار دیگر در مورد اولین ترمی که اینجا بودم نوشتم و اینکه در یکی از مقالاتی که آن هنگام می خواندیم (Values in Science) حرف از این است که هر چقدر که دامنه فکری یا بازخوردمان از محیط کوچکتر باشد، پیشرفتمان کندتر و متعصبانه تر خواهد بود. یکی از راهها این است که تا می توانیم در مورد شاخه های مختلف مطالعه کنیم. گاهی نقش ما بعنوان انسانی تحصیل کرده آنقدر بالا می رود که شاید به تصمیم گیرنده مهمی در جامعه ای کوچک یا بزرگ تبدیل می شویم یا حتی بعنوان فردی متخصص، پیشرو دگرگونی های مهمی شویم. ما حق داریم ساختار اندیشه خودمان را داشته باشیم اما اگر درک ما از بقیه دنیا تا حد امکان جامع نباشد نه تنها اعتبار خود را از دست خواهیم داد بلکه آسیبهای پی درپی موجب تخریب سازمان یا جامعه زیر دستمان خواهد شد. منظور من از تخریب یعنی کاهش امکان رقابت با فرد، جامعه یا سیستم مشابه و یا مغلوب شدن توسط آنها بگونه ایست که از ما و اندیشه مان چیزی باقی نماند.

حتی اینجا هم در میان برخی دانشجویان دکترا که با عالی ترین نمره در بهترین دانشگاهها تحصیل می کنند، کمی یا فقدان فرهنگ و شعور را می بینم. همانگونه که وقتی در ایران بودم افراد با تحصیلات کمتر ولی بسیار فهمیده را می دیدم. خود باوری و اعتماد به نفس بسیار خوب است اما خودبینی یا بهتر بگویم «خود بزرگ بینی» از انسان چهره ای زشت نشان می دهد. «دیگران را جای خود و خانواده خود گذاشتن و با آنان مانند خویش رفتار کردن» گفتاری کهنه شده است که تکرارش نشان می دهد «تمدن» هنوز راه درازی دارد تا به «مدنیت» برسد.

تحصیلات اگر به معنای اندیشیدن و گسترش دامنه اندیشه و فلسفه ای باشد که منفعت و احترام بیشترین افراد را شامل شود بسیار پسندیده است. انسانی که می تواند فراتر از ساختار معمول جامعه بیندیشد و ارزشهای اخلاقی بیشتری را زنده نگه دارد یا گسترش دهد، حتی اگر مدرکی هم نداشته باشد برای من احترامی بیش ازکسی دارد که با وجود تلاشها برای کسب مدارک دانشگاهی توان رویارویی با مشکلات فردی و اجتماعی را ندارد. تا چند دهه پیش که آموزش تا این حد همه گیر نشده بود، شاید خانواده و خاندان نقشی در انتقال فرهنگ داشت. به گمان من اهمیت ارزش «اصل و نسب خانوادگی» به همین دلیل بوده است. اما امروزه با وجود چنین شبکه های بزرگ اطلاعاتی و مجموعه کتابها و مقالات چاپ شده فراوان و افزایش تعداد بزرگان و فرهیختگان، فرهیخته بودن کار سختی نیست. شاید حتی از دکترا داشتن هم راحتتر باشد چون تمرین ما را خبره می کند و آموختن و تمرین فرهنگ در جامعه ای که در آن زندگی می کنیم کار را برای ما راحتتر می کند. اما می بینم که با وجود گذر زمان خیلی ها در همان چارچوب «اصل و نسب خانوادگی قدیمی» مانده اند. برای تباهی یک فرهنگ هیچ چیزبدتر از سکون و بی تحرکی نیست؛ چیزی که در میان «خود بزرگ بینان» بسیار دیده می شود. من با یک کم تحصیل با فرهنگ تا هر کجا می روم اما با یک تحصیل کرده بی فرهنگ قدم از قدم بر نمی دارم. من ادعایی ندارم اما تفاوت اندیشه آزار دهنده بعضی هموطنان را در مقایسه با خارجی ها می بینم.

برای شروع می توان ازهرجای ممکن شروع کرد. از دور گذاشتن طرز تفکری ناراحت کننده یا نفرت (که البته ضرر اصلی را خودمان می بینیم*) تا افزایش اطلاعات در مورد چیزی که دوست داریم تا اینکه بیاموزیم چگونه بیندیشیم. اینکه آیا اگر ما جای دیگران بودیم دوست داشتیم چگونه با ما رفتار می شد؟ چگونه رفتار کنیم؟

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

مسیر

پشت چراغ قرمز ایستاده ام و به راننده های دور و برم نگاه می کنم. در ذهنم می گذرد که تا آنجا که می دانم شادی آدمها بخاطر همخوانی تصویر ایده آل شان با دنیای واقعی است. گاهی کسانی چیزهایی دارند که در نظر ما ایده آل است اما دشواری اینجاست که اندیشه همه یکسان نیست. همه دنیا را یک جور نمی بینند. خوشحالی آدم ها یکسان نیست چون فلسفه آدمها یکی نیست پس چیزهای که از زندگی می خواهند فرق می کند. این خوشحالی حتی برای یک فرد خاص از یک زمان تا زمان دیگر فرق می کند گرچه چیزهایی هم هستند که تقریباً همیشه ثابت اند.

چراغ که سبز می شود چیز تازه از ذهنم می گذرد! راه که می افتم به فکرم این می رسد که من زمانهایی در زندگیم گونه ای خوشحالی ذهنی داشتم که برای خودم فلسفه ای داشتم و درستی و نادرستی آن را در زندگی روزمره آزمایش می کردم. شاید چون بیش از آنچه که از مقصد بیاموزم از حرکت در طول مسیر می آموختم و لذت می بردم. مثل همین خیابانی که در آن رانندگی می کنم.

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

نیمه دیگر

می‌گویند که نیمی از خلقیات انسان ارثی هستند. به گمان من، نکته مثبت در این است که هنوز 50٪ دیگر هست که می‌توانیم در مورد آن برای خود یا فرزندانمان کاری کنیم. شاید ندانیم که آن 50٪ کجاست و در چه حد است، اما تلاش و پشتکار چیزیست که پرده از اسرار می‌گشاید. اگر برای نیمی از آنچه که در زندگیمان پیش می‌آید کاری نمی‌توانیم بکنیم، هنوز نیمه دیگری هست که ژنتیکی نیست.