۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

مسیر

پشت چراغ قرمز ایستاده ام و به راننده های دور و برم نگاه می کنم. در ذهنم می گذرد که تا آنجا که می دانم شادی آدمها بخاطر همخوانی تصویر ایده آل شان با دنیای واقعی است. گاهی کسانی چیزهایی دارند که در نظر ما ایده آل است اما دشواری اینجاست که اندیشه همه یکسان نیست. همه دنیا را یک جور نمی بینند. خوشحالی آدم ها یکسان نیست چون فلسفه آدمها یکی نیست پس چیزهای که از زندگی می خواهند فرق می کند. این خوشحالی حتی برای یک فرد خاص از یک زمان تا زمان دیگر فرق می کند گرچه چیزهایی هم هستند که تقریباً همیشه ثابت اند.

چراغ که سبز می شود چیز تازه از ذهنم می گذرد! راه که می افتم به فکرم این می رسد که من زمانهایی در زندگیم گونه ای خوشحالی ذهنی داشتم که برای خودم فلسفه ای داشتم و درستی و نادرستی آن را در زندگی روزمره آزمایش می کردم. شاید چون بیش از آنچه که از مقصد بیاموزم از حرکت در طول مسیر می آموختم و لذت می بردم. مثل همین خیابانی که در آن رانندگی می کنم.

۳ نظر:

  1. انطباق تخیل و واقع می تونه یکی از علل شادی باشه،ولی چون خیلی کم اتفاق می افته فقط گاهی می شه خوشحال بود
    ولی شادی درونی مال کسیه که نه آرزویی داره و نه تصویری بزرگتر از زندگی...انتظار و توقعی از زندگی نداره...
    آزاد...لحظه برای لحظه
    فکر کردن زیاد..نقشه کشیدن برای آینده،آدمو برای لذت بردن و چشیدن طعم واقعی لحظه ها، دست و پا چلفتی می کنه

    پاسخحذف
  2. اگر تخیل و آرزو منطبق با واقعیت و همراه با «تلاش» باشد، می توان طعم خوشحالی را به فراوانی چشید.

    با قسمت دوم موافق نیستم! در نظر من آرزو نداشتن و انتظار نداشتن از زندگی واکنشی انفعالی به زندگی ست که در پست «هوش برتر» (دو پست قبلی) در مورد منفعل بودن نوشته ام. انسان با آرزو زنده است.

    با زندگی در لحظه مخالف نیستم به شرطی که با تجربه گذشته و برنامه برای آینده همخوانی داشته باشد. افراط یا تفریط در بودن در هر یک از سه زمان برای شادی (یا حداقل شادی من) خوب نیست. به همین گونه فکر کردن و برنامه داشتن برای آینده خوب است به شرطی که همراه با تلاش و عمل باشد حتی اگر نتیجه اش شکست (به معنای عمومی) باشد می توان به آن به چشم «تجربه» نگاه کرد و از آن به شیوه ای دیگر لذت برد.

    پاسخحذف
  3. سنگینی رو معنای در قید ارزو یا انتظارات نبودن بود ...پویایی و تجربه گری شزط اصلی یک حیات سالمه ...توی این حرفی نیست.. با افراط و تفریط نکردن توی هر کدوم از سه زمان هم موافقم...ولی منظورم وقتهایی که به خاطر رنگ زیادی که به تخیلاتمون میدیم و خیلی وقتها بروفق مراد پیش نمیرن حرکت و شادی و حس تجربه گری مون روخراب نکنیم...سعی کنیم یکم زندگی رو فارغ از نتایج دم دستی تجربه کنیم...یه مثال ساده و اخلاقی:ببخشیم بدون انتظار اینکه بخشیده شیم

    پاسخحذف