۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه

شعور

مرور داستانی یادآور این بود که همیشه تحصیلات، پایه تغییر فرهنگ و شعور نمی شود. فرهنگ مجموعه پیچیده ای ازعوامل خارجی (خانواده و محیط) و عوامل داخلی (تفکر، خودباوری و خودشناسی و غیره) است. بعضی ها فقط مدرک می گیرند اما یا آنقدر چشم و گوششان به بقیه چیزها بسته بوده است که بجز آنچه آموخته اند چیز دیگری نمی دانند و یا آنقدر از درون منفی و آزاردهنده اند که فکرشان به کار نمی افتد. به گمانم یکبار دیگر در مورد اولین ترمی که اینجا بودم نوشتم و اینکه در یکی از مقالاتی که آن هنگام می خواندیم (Values in Science) حرف از این است که هر چقدر که دامنه فکری یا بازخوردمان از محیط کوچکتر باشد، پیشرفتمان کندتر و متعصبانه تر خواهد بود. یکی از راهها این است که تا می توانیم در مورد شاخه های مختلف مطالعه کنیم. گاهی نقش ما بعنوان انسانی تحصیل کرده آنقدر بالا می رود که شاید به تصمیم گیرنده مهمی در جامعه ای کوچک یا بزرگ تبدیل می شویم یا حتی بعنوان فردی متخصص، پیشرو دگرگونی های مهمی شویم. ما حق داریم ساختار اندیشه خودمان را داشته باشیم اما اگر درک ما از بقیه دنیا تا حد امکان جامع نباشد نه تنها اعتبار خود را از دست خواهیم داد بلکه آسیبهای پی درپی موجب تخریب سازمان یا جامعه زیر دستمان خواهد شد. منظور من از تخریب یعنی کاهش امکان رقابت با فرد، جامعه یا سیستم مشابه و یا مغلوب شدن توسط آنها بگونه ایست که از ما و اندیشه مان چیزی باقی نماند.

حتی اینجا هم در میان برخی دانشجویان دکترا که با عالی ترین نمره در بهترین دانشگاهها تحصیل می کنند، کمی یا فقدان فرهنگ و شعور را می بینم. همانگونه که وقتی در ایران بودم افراد با تحصیلات کمتر ولی بسیار فهمیده را می دیدم. خود باوری و اعتماد به نفس بسیار خوب است اما خودبینی یا بهتر بگویم «خود بزرگ بینی» از انسان چهره ای زشت نشان می دهد. «دیگران را جای خود و خانواده خود گذاشتن و با آنان مانند خویش رفتار کردن» گفتاری کهنه شده است که تکرارش نشان می دهد «تمدن» هنوز راه درازی دارد تا به «مدنیت» برسد.

تحصیلات اگر به معنای اندیشیدن و گسترش دامنه اندیشه و فلسفه ای باشد که منفعت و احترام بیشترین افراد را شامل شود بسیار پسندیده است. انسانی که می تواند فراتر از ساختار معمول جامعه بیندیشد و ارزشهای اخلاقی بیشتری را زنده نگه دارد یا گسترش دهد، حتی اگر مدرکی هم نداشته باشد برای من احترامی بیش ازکسی دارد که با وجود تلاشها برای کسب مدارک دانشگاهی توان رویارویی با مشکلات فردی و اجتماعی را ندارد. تا چند دهه پیش که آموزش تا این حد همه گیر نشده بود، شاید خانواده و خاندان نقشی در انتقال فرهنگ داشت. به گمان من اهمیت ارزش «اصل و نسب خانوادگی» به همین دلیل بوده است. اما امروزه با وجود چنین شبکه های بزرگ اطلاعاتی و مجموعه کتابها و مقالات چاپ شده فراوان و افزایش تعداد بزرگان و فرهیختگان، فرهیخته بودن کار سختی نیست. شاید حتی از دکترا داشتن هم راحتتر باشد چون تمرین ما را خبره می کند و آموختن و تمرین فرهنگ در جامعه ای که در آن زندگی می کنیم کار را برای ما راحتتر می کند. اما می بینم که با وجود گذر زمان خیلی ها در همان چارچوب «اصل و نسب خانوادگی قدیمی» مانده اند. برای تباهی یک فرهنگ هیچ چیزبدتر از سکون و بی تحرکی نیست؛ چیزی که در میان «خود بزرگ بینان» بسیار دیده می شود. من با یک کم تحصیل با فرهنگ تا هر کجا می روم اما با یک تحصیل کرده بی فرهنگ قدم از قدم بر نمی دارم. من ادعایی ندارم اما تفاوت اندیشه آزار دهنده بعضی هموطنان را در مقایسه با خارجی ها می بینم.

برای شروع می توان ازهرجای ممکن شروع کرد. از دور گذاشتن طرز تفکری ناراحت کننده یا نفرت (که البته ضرر اصلی را خودمان می بینیم*) تا افزایش اطلاعات در مورد چیزی که دوست داریم تا اینکه بیاموزیم چگونه بیندیشیم. اینکه آیا اگر ما جای دیگران بودیم دوست داشتیم چگونه با ما رفتار می شد؟ چگونه رفتار کنیم؟

۱ نظر:

  1. همونطور که گفتيد ؛ داشتن تحصيلات بالا "تضمين" نميکنه که شعور اجتماعي هم در همون حد رشد کرده باشه و اين ، وظيفه تحصيلکرده ها رو بيشتر ميکنه که متناسب با تحصيلشون در يه رشته خاص ، به ساير خصوصياتي که از يک انسان مترقي يا حداقل سازگار انتظار ميره هم توجه کنند
    و اينکار وقتي عملي ميشه که اون فرد ضرورت اين کارها رو درک کنه و براي يادگرفتن يکسري اصولي که بلد نيست وقت بگذاره.
    حالا سوال اينه که چطور ميشه توي ذهن مثلا يه دانشجوي دکترا که فکر ميکنه با مدرکش به اون خواسته هاي مورد نظرش توي زندگي شخصي و اجتماعي و ... ميرسه اتگيزه آموختن اين موارد رو ايجاد کرد؟
    با گرفتن يکسري امتيازات فعلی ازشون... يا ايجاد شرايطي که افراد چند بعدي راحت تر باهاش کنار بيان و اونها ناخودآگاه به اين سمت سوق پيدا کنن ...
    يا...؟

    پاسخحذف