۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

چهار سال کنفرانس

بعد از سه سال باز به سن دیگو رفتم تا در کنفرانس سالیانه شرکت کنم. آن سال چیز زیادی از سخنرانی های دیگران نمی فهمیدم. در کنفرانس سال بعد ایده های جالبی در سخنرانی ها پیدا کردم اما هنوز بعضی از سخنرانی ها برای من آشنا نبود. در سومین کنفرانس (پارسال) می فهمیدم که دیگران در چه موردی سخنرانی می کردند و سخنرانی ها برای من جالب بود. و سخنرانی های امسال بیشتر بازتابی از ایده های من بودند. انگار که دیگران دفتر ایده های تحقیقاتی مرا خوانده باشند و آزمایشهای مورد نظر من را انجام داده باشند. فکر نمی کنم که کیفیت تحقیقات در این چند سال تغییری کردند بلکه درک من نسبت به شاخه کار من تغییر کرده است که بیشتر آن را مدیون خواندن مقاله های بیشتر هستم.

قسمتی از بی توجهی ما به آنچه پیرامون ما می‌گذرد به دلیل ناآشنایی ما یا دید محدود خود ما نسبت به آنهاست. افسوس که هنوز کسانی (حتی متخصص یا محقق) هستند که دنیا را تنها از دید محدود خود می‌بینند و حاضر به گسترش آن نیستند. شاید چون ماندن در وضعیت موجود راحتتر از تغییر و بسط آن است اما متاسفانه به بهای ارزش و اعتبار آینده او تمام خواهد شد.

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

نابودی

می گویند برای اینکه یک تمدن را نابود کنید فقط کافی ست که آموزش و پرورش و سیستم قضایی را خراب کنید. بر همین اساس برای خراب کردن فرهنگ رانندگی در یک شهر هم کافی ست که به گروهی آموزش ندیده اجازه داد که در خیابان های بی چراغ و بی پلیس رانندگی کنند!

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

هویت

زمان فوق لیسانس یک هم اتاقی با اصلیت افغانی در خوابگاه  داشتم. رشته دندانپزشکی می‌خواند. مدتها پیش همراه خانواده‌اش از افغانستان به ایران مهاجرت کرده بودند. پدرش را در جنگ عراق و ایران از دست داده بود. آدم آرام و همراهی بود. اما اجازه کار در ایران نداشت چون ایرانی نبود. مجبور بود در مطب دیگران به صورت قراردادی کار کند. نمی‌دانم بعد از اتمام درسش چه کرد.

حدود شش ماه از آمدنم به امریکا نگذشته بود که یک افغان دیگر را در دانشگاه پیدا کردم و در مورد آن در وبلاگم نوشتم. گرچه متاسفانه ایرانی‌هایی هستند (حتی در قشر تحصیل کرده های دانشگاههای امریکا) که به افغانی ها نگاه خوبی ندارند، اما من آنها را آدمهای فهمیده، متفکر و قابل معاشرتی یافتم. حتی همانهایی که در ایران بقولی «کارگری» می‌کردند حرفهایی برای گفتن داشتند که یک شهروند ایرانی نداشت. برایم بسیار جالب است که بسیاری از ایرانی‌هایی که سعی می‌کنند خود را افغانها جدا کنند، از فرهنگ و تاریخ آنها چیزی نمی‌دانند. افغانستان و ایران تا حدود ۲۶۰ سال پیش، یک سرزمین بودند. کسانی مانند مولوی زاییده سرزمینی اند که امروز افغانستان نامیده می‌شود. اما ما  هر چه که خوب است را مالک می‌شویم و هر آنچه که به مذاقمان خوش نمی‌آید را به تقصیر «دیگران» می‌اندازیم. من بسیاری از انسانهای آن سرزمین را که از نزدیک با آنها سر و کار داشته‌ام بسیار پاک و درستکار یافتم. شاید هم همان درستکاری شان، بازار برخی نابکاران را چنان کساد کرد که به زور آنها را مجبور کردند از سرزمینی که اجدادشان می‌توانستند براحتی در آن زندگی کنند، برانند. بعضی از مردمان آن سرزمین را از دانشگاه (در ایران) می‌شناسم و وبلاگ تعدادی از آنها را هم دنبال می‌کنم. امروز این پست وبلاگ "زندگی در بامیان" را می‌خواندم که مرا به این فکر فرو برد که واقعا این «هویت» چیست که از فرهنگ تا فرهنگ و از آدم تا آدم اینقدر متفاوت است.

به عمق آدمهای دور و نزدیک که می‌روم، تعریف هویت را به اندازه تعریف عشق مبهم و وسیع می‌یابم. برخی از دوستانم برای حفظ قسمتی از هویت، تلاش می‌کنند که کلمات فارسی قدیمی را دوباره زنده کنند. برخی دیگر، نامهای فارسی بر فرزندانشان می‌گذارند. گروهی دیگر، تاریخ کهن را از دل کتاب و خاک بیرون می‌کشند. آداب و مراسم خاص هر اتفاقی هم، روش برخی دیگر برای حفظ هویت است. گاهی هم بین آدمهای امروزی که درگیر هویت‌های دیروزی اند، ناسازگاری و جنگی پیش می‌آید. تنها برای اینکه با زور نگاه خود از هویت را همه گیر کنند. شاید یک دلیل آنها برای چنین درگیری این است که می‌دانند آنقدر حرفشان ناحساب است که جز با زور به پیش نخواهد رفت.

به گمان من هویت تعریفی وابسته به زمان و مکان است. مثلا زبان همیشه تغییر کرده است. زبانی مادری امروزی - که به غنی بودن آن می‌بالیم، با زبان نیاکانمان در یکی- دو هزار سال پیش آنقدر تفاوت دارد که شاید به نگاه قدیمی‌ها ما هویتمان را از دست داده‌ایم. سرزمین ما نیست که به ماهویت می‌دهد بلکه ما هستیم که به سرزمین مان هویت می‌دهیم. رفتار ماست که نشان می‌دهد از فرهنگ چه بر دوش داریم. هنوز هم نمی‌دانم چرا سطحی نگری و ظاهر بینی آنقدر رواج دارد که اگر کسی نتواند به زبان آبا و اجدادش سخن بگوید یا مانند آنها لباس بپوشد، برچسب بی هویتی می‌خورد. اگر گروهی «باید» دنباله رو گذشتگان گردند، پس تنوع، یادگیری ماهیت رفتارها، و مهمتر از همه توانایی تصمیم گیری به عنوان یک فرد مستقل چه ارزشی خواهند داشت؟ آنوقت از کجا بدانیم که به «والد» درونمان ارزشی بیشتر از «بالغ» نداده‌ایم؟ هویتی که بر مبنای احترام به خود نباشد چه ارزشی خواهد داشت؟ بر چه اساسی بدانیم که بهتر است تغییر کنیم یا نه؟ مهمتر از آن، آیا این حق را داریم که نظر دیگران را مطابق نظر خود تغییر دهیم؟ اگر زمانی بفهمیم که نظر دیگران بهتر از نظر ما بوده است، چه می‌کنیم؟

هویت یک نگاه خودخواهانه به خود یا گروه خود یا مجموعه آدمهای محدود به مکان نیست. به نظر من اگر اهمیت هویت به بهای زیر پا گذاشتن حق دیگران با هویت دیگری باشد، بیشتر معنایی از بی هویتی دارد. دست یازیدن به هر وسیله‌ای برای رسیدن به هر آنچه که می‌خواهیم، پیوندی با حفظ هویت ندارد. به گمان من هویت نه با زور و نیرنگ به دیگران تحمیل می‌شود و نه از تغییر هراسی دارد. به درختی پر میوه‌ای می‌ماند که اگر لازم باشد هنگام توفان خم می‌شود. چون می‌داند که اگر خم نشود، می‌شکند!

نگذاریم که هر چیزی به نام هویت به کام مان ریخته شود که چنین چیزی از بی‌هویتی واقعی سرچشمه می‌گیرد و تنها به کام کسانی شیرین است که به دنبال لگام یا بردگی جماعتی می‌گردند که فرمانبرانی رام باشند. اگر توانایی زیر سوال بردن چیزهای کوچک و بزرگ را از دست بدهیم، توانایی کشف ماهیت را از دست خواهیم داد. مهم است که بدانیم تا چه حد رفتار دیگران به ما مربوط است یا نیست. همگون بودن یا همگون کردن،‌ بیشتر نابود کننده هویت است تا تقویت کننده آن. اگر همه مجبور باشند که مانند هم فکر کنند و یا تنها از یک الگو پیروی نمایند، پس چه چیزی آنها را از یکدیگر متمایز می‌کند؟

این مطلب، انتهایی ندارد. ولی بدانیم که همانگونه که گاهی تعریف منطق مورد سوء استفاده قرار گرفته است، بر هویت هم چنین جفایی رفته است. بهتر است حتی فراتر از چارچوب فرهنگی خود، با نگاهی از بیرون، بیندیشیم که هویت چیست.

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

پول دار

پاراگراف آخر این پست وبلاگ اقتصادانه بسیار مهم است. به گمان من پول داری، بویژه از آن جهت خوب است که با افزایش قدرت خرید، شناخت ما را از خود بیشتر می‌کند. همانند همه چیزهای مهم زندگی، وقتی که توانایی انتخاب بیشتر داشته باشیم می‌توانیم درک کنیم که در زندگی و از زندگی چه می‌خواهیم. درک این حرف سخت نیست. لحظه‌ای فکر کنید به زمانهایی که با خود کلنجای مي‌رفتید که کدام جنس را بخرید. در همان لحظه‌های کوتاه می‌فهمیم که چه چیزهایی برایمان مهمتراند. با محروم ماندن، تنها با رویا، سودا و حسرتِ داشتن چیزهای مختلف زندگی می‌کنیم بدون اینکه لحظه‌ای فکر کنیم آیا چقدر به آنها نیاز داریم! به گمان من نشانه یک جامعه سالم این است که افراد آن جامعه بتوانند چیزهای مختلفی را داشته باشد، نه اینکه «همه» به دنبال «همه» چیزهایی باشند که دیگران دارند. چون تقاضای زیاد برای کالاهای محدود، باعث تقاضای بیش از حد، تولید بیش از حد و در پایان رکود و ورشکستگی بیش از حد می‌شود. شاید یکی از علتهای مشکلات اقتصادی -چه در سطح فردی و چه اجتماعی- بی سوادی اقتصادی ست.

هر چه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که چیزی مثل طبیعت (طبیعت دست نخورده) و هر سیستم مشابه آن، بهتر کار می‌کند. بین تمام اجزایش توازنی حاصل از خطا  و تجربه * چندین میلیون ساله است. برهم زدن این سیستم طبیعی مشکلات بیشتری پیش می‌آورد و آن وقت هزینه بیشتری باید صرف حل آن مشکلات یا حفظ توازن بین اجزا کرد. هر چقدر که توازن بین اجزای یک سیستم -حتی کوچکترین آنها - بیشتر باشد، آن سیستم پایاتر است.

---
*جهش ژنها و انتخاب طبیعی

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

آینده رانندگی

اولین بار پشت یک چراغ قرمز در یک شهر کوچک بودم که دیدم چراغ پر نوری که روی میله چراغ راهنمایی نصب شده بود روشن شد و بعد از چند ثانیه چند ماشین آتش نشانی از خیابان رد شدند. بعد از چند لحظه آن چراغ خاموش شد و چراغ ترافیک برای ما سبز شد (تصویر نمونه).

یک سال و اندی طول کشید که شهر به نسبت بزرگتر ما هم به تدریج این تکنولوژی را در خود دید. به نظر می‌رسد که این تکنولوژی بر پایه ارسال سیگنال از سوی آمبولانسهای در حال ماموریت به چراغهای راهنمایی باشد تا تمام چراغهای مسیر را سبز کند و با روشن کردن چراغ کوچکی به ماشنیهایی که پشت چراغ قرمز ایستاده‌اند اخطار دهد که آمبولانسی در راه است و باید کمی صبور باشند.

چند سال پیش یکی از دوستان در مورد رانندگی در آینده می‌گفت و اینکه به تدریج خود ماشین‌ها و ارتباطات رادیویی بین آنها، نقش بیشتری نسبت به یک راننده امروزی خواهند داشت. حتی امروزه هم خیلی از رانندگان فقط برده دستگاههای GPS شده اند.

---
لینکهایی برای مطالعه بیشتر:



۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

آلزایمر

ناراحت می‌شویم که چرا بیمار آلزایمری گذشته را به یاد نمی‌آورد. اما در آن لحظه به یادنمی‌آوریم زمانهایی را که آرزو می‌کردیم گذشته را فراموش کنیم. شاید یک آلزایمری در شادترین زمان خود است چون همیشه در «حال» است!

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

قصد سفر

خرده خرده به حسی نزدیک می‌شوم که سالها پیش، قبل از اینکه به اینجا بیایم داشتم؛ شوق آموختن و آزمودنی داشتم که تنها با تغییر مکان به جایی مثل اینجا دست یافتنی بود. هر چه می‌توانستم، چه در دانشگاه و چه در کار  در ایران انجام دادم ولی باز اشتیاق به شکستن آن محدوده‌هایی را داشتم که مرا از شناخت خود و دنیا دور می‌کرد. چنین شد که «ره توشه برداشتم».

بعد از چند سال آن حس در حال بازگشت است. ایده‌هایی دارم که برای انجام دادن آنها یا به آزمایشگاه متفاوتی نیاز دارم و یا به استاد دانشگاهی که در آن موضوع چیره دست تر باشد. استادی که -همانطور که گفتم- مقاله‌های خوبی چاپ کرده باشد و یا نسبت به ایده‌های جدید بازتر باشد. دوباره آن حس قدیمی شکستن مرزها در فکرم در حال شکل گیری ست. دوباره قصد سفر دارم.

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

Becoming Human

در راستای پست پیشین، اگر به روند تکامل انسان علاقمند هستید می‌توانید Becoming Human را در PBS دنبال کنید. هنوز هم برایم جالب است که در کشوری که چنین برنامه‌هایی ساخته می‌شود، کسانی هستند که به «باور» خود بیشتر از زبان طبیعت اهمیت می‌دهند. اینکه کسانی هستند که ترجیح می‌دهند بجای آموختن طبیعتی که گاه درک آن مشکل است، ایده‌های ساده ثابت نشده‌ و بی پایه بسازند و آنها را ترویج دهند. این، دست کم نشان می‌دهد که نادان پروری بسیار ساده‌ تر از آموزش دانش است.

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

زمان در تکامل

آنهایی که در دانش زیست شناسی دستی دارند می‌دانند که جهش در ژنها (یا DNA) امری ست که بسیار اتفاق می‌افتد. مثلا سرطان یکی از عوارض جهش در ژنها ست. خوشبختانه سلولها سیستمی دارند که اغلب جهش‌ها در ژنها را به گونه‌ای تعمیر (یا تصحیح) می‌کنند. هر چقدر که موجود زنده سریعتر تولید مثل کند و تعداد فرزندان بیشتری به دنیا بیاورد، امکان تغییرات ژنتیکی در آن گونه بیشتر است (مانند برخی ماهی‌ها، حشرات یا حتی باکتری ها). 

همه جهش های ژنتیکی هم بد نیستند. موجودات جهش یافته وقتی می‌توانند به بقای خود ادامه دهند و تولید مثل کنند که جهش های ژنتیکی آنها با محیط زندگی هماهنگی داشته باشد. همانطور که محیط بخاطر اثر موجودات زنده و شرایط دیگر تغییر می‌کند، موجودات زنده هم باید بطور ساختاری (فیزیولوژیکی) و یا رفتاری تغییر کنند تا بتوانند در محیط جدید زنده بمانند و تولید مثل کنند. 

مهمترین نکته که در این روند کمتر به آن اشاره می‌شود، اثر زمان است. اگر سرعت تغییر موجود زنده نسبت به سرعت تغییر محیط کندتر باشد، امکان بقای آن موجود بسیار کم خواهد بود. وگرنه تغییر به خودی خود اهمیت چندانی ندارد. برای همین است که موجوداتی با سرعت تولید مثل بیشتر و تعداد نسل بیشتر در سال موفق تر هستند. مانند باکتری ها یا سوسری های آلمانی که در بیشتر خانه‌ها پیدا می‌شوند. حتی در رابطه بین شکار و شکارچی هم، آنکه سریعتر نسبت به طرف مقابل واکنش نشان می‌دهد موفق تر است. هر جایی که ارتباطی بین موجودات زنده با همدیگر یا با محیط دور و بر دیده می‌شود، رد پایی از زمان هم می‌توان دید. 

اثر زمان در ما آدمها هم چه در طول نسلهای متوالی، چه بطور فردی و چه در جمعیت، گسترده و عمیق است. ما در تمام زندگی در کشاکش با زمان هستیم. آنهایی که به چیزهایی مثل پول بیشتر یا «داشته»های بیشتر اهمیت می‌دهند، به فکر این هستند که زمان بیشتری برای خود و زندگیشان بخرند و به گونه‌ای توانایی (در انجام کارهای مورد علاقه و یا مقابله با اتفاقات غیر منتظره) را در واحد زمان بیشتر کنند. حتی کسانی که به دنبال علم و کشف هستند، می‌خواهند سرعت یادگیری و تقابل با محیط اطرافشان را بیشتر کنند تا از پس تغییرات اطراف برآیند. و این یکی از تفاوتهای بین موجودات دیگر (با توانایی تولید مثل بیشتر و یادگیری کمتر) و انسان (با توانایی یادگیری بیشتر و تولید مثل کمتر) است.

انسان بر خلاف موجودات زنده دیگر به تولید مثل بیشتر (در سن و سال کمتر و یا به تعداد بیشتر) نیاز ندارد. حتی در موجودات زنده دیگری که امکان یادگیری وجود دارد (مانند بونوبو) میزان تولید مثل کمتر از موجودات زنده کمتر تکامل یافته است. یک علت این است که تولید مثل بیشتر برای موجودی مانند انسان، همراه با تغییرات ژنتیکی سریعتر و عمیق تری که بتواند با تغییرات محیط زیست هماهنگی کنند، نخواهد بود. برای انسان، تغییر رفتار کلید مقابله با تغییرات محیطی در زمان محدود است. برای همین هم بیشتر کسانی که تعداد فرزند بیشتری دارند، زمان کمتری برای افزایش کیفیت زندگی (آموزش) هر یک از فرزندان خود داشته و بنابراین نسل آنها در دراز مدت امکان تطبیق با محیط را نیافته و بالاخره توانایی مقابله با  محیط جدید یا با موجودات دیگر با کیفیت تر، حتی انسان، را نخواهند داشت. این قانون طبیعت است که با تغییر محیط، هر موجود زنده‌ای حتی انسان هم باید تغییر کند تا بتواند بقا یابد. قوانین چند هزار سال پیش حتما در دنیای امروزی موفق نخواهند بود* همانطور که قوانین امروز ما به درد آینده نخواهند خورد.

در تکامل، زمان نقش اساسی دارد. و در مورد آدمها، تغییر رفتار در واحد زمان کلید موفقیت است. 


---
مرتبط:

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

تصمیم در پژوهش

خوش قلبی و خوش اخلاقی استاد راهنمایم همیشه احترام مرا نسبت به خود برانگیخته است. اما بعضی وقتها بخوبی مرا راهنمایی‌ نکرده است. علم هیچوقت کامل نیست و هیچوقت هم کامل نخواهد شد و برای همین بخوبی راهنمایی کردن کار آسانی نیست. پژوهش مجموعه‌ای از تلاشها، خطاها و یافتن راه حلهای جدیدی ست که هر روز به واسطه کشف نکات بیشتر، کار کردن در آن مشکل تر می‌شود.

تا یک سال پیش روی پروژه‌ای کار می‌کردم که تا بحال کسی نتوانسته است در مورد آن جوابی بگیرد چون کار کردن با آن ارگانیسم کار سختی ست. یک سال روی آن کرده بودم اما استاد راهنمایم و یکی دیگر از استادهایی که روی کارمان نظارت می‌کردند از جواب آزمایشها چندان راضی نبودند. به من توصیه کردند که با تغییر کوچکی روی جنبه دیگر آن ارگانیسم کار کنم. تا آنکه یکی دو ماه پیش، بعد از شرکت در یک سمینار و دیدن یک سری داده‌ها و کمی مطالعه جانبی به این نتیجه رسیدم که حتی در مورد موجودات مشابه تا به حال هیچکس نتیجه کاملی گزارش نکرده است و همه وقتی که به سطحی از جواب مثبت رسیدند آن را گزارش کردند. یعنی اینکه با تحلیل آماری مناسب جواب مورد قبولی گرفتند.

من همیشه داده‌های خام را در جلسات هفتگی گزارش می‌کردم چون یک راه برای یافتن راه حل، پیدا کردن راه درست تحلیل مسئله است. برای این می‌گویم استاد راهنمایم بخوبی مرا راهنمایی نکرد چون بجای اینکه راه حل واقعی را پیدا کند به دنبال یک جواب «کامل» بود. هدفی که با تکنولوژی و اطلاعات ناقص موجود حداقل تا ده سال دیگر دست نیافتنی ست. تکامل علم یک راه است، نه یک مقصد. بنابراین هر کس که بخواهد این راه را کامل پیماید، به سختی می‌تواند آن را به آخر برساند و مقالات کمتری چاپ خواهد کرد یا قبل از اینکه به مرحله چاپ برسند توسط گروه دیگر کشف خواهند شد. کافی ست نگاه کنید که یک استاد دانشگاه در سال چقدر پیشرفت داشته است و چقدر مقاله و در کدام مجلات چاپ کرده است. بیشتر استادان بنام هر سال تعداد متوسطی مقاله خوب و هر دو-سه سال یک مقاله بسیار خوب یا عالی چاپ می‌کنند. استادم در شاخه خود مشهور است و تعدادی مقاله هم چاپ کرده است اما برای اینکه سریعتر پیشرفت کند بهتر است که آنقدر به دنبال جواب عالی نگردد. قضاوت کردن و تصمیم گرفتن در پژوهش، مهارتهایی هستند که اثر بزرگی در پیشرفت تحقیق می‌گذارند و خود به تجربه، مطالعه و فروتنی در علم بستگی دارند. اینکه با تواضع بگوییم که هر یافته، ابتدای کشف دیگر ناشناخته‌هاست و نه پایان آنها.

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

کاهش مالیات

اینجا بین جمهوری خواهان و دمکراتها در مورد به سر آمدن برنامه «کاهش مالیات» بوش بحثی هست. جمهوری خواهان (پیرو اقتصاد باز) اعتقاد دارند که باید از شرکتهای بزرگ مالیات کمتری گرفت تا آنها بتوانند درآمد بیشتری داشته و افراد بیشتری استخدام کنند (و البته کارکنان آنها باید مالیات بپردازند). در حالیکه دمکراتها اعتقاد دارند که شرکتهای بزرگ، بیش از حد بزرگ شده‌اند و چون درآمد بیشتری دارند باید مالیات بیشتری بپردازند.

با یکی از بستگان مقیم فرانسه که آخر هفته مهمان من بود در مورد شرایط اقتصادی اروپا و امریکا حرف می‌زدیم. می‌گفت برنامه مشابهی را در فرانسه پیاده کردند. برای نمونه، مالیات رستورانها از ۲۰٪ به ۵٪ کاهش یافت. اما رستوران داران یا قیمت غذاها را تغییر ندادند یا بسیار کمتر از ۲۰٪ تغییر دادند. دلیل شان هم این بود که هنوز به سختی می‌توانند کسب و کار خود را نگه دارند.

منتظریم ببینیم حرف کدام گروه به کرسی می‌نشیند و نتیجه آن چه می‌شود.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

سالگرد

در سالگرد تغییر مکانم،‌ تصمیم گرفتم تغییری در قالب اینجا بدهم. حتی خودم هم نفهمیدم که این چند سال چقدر خواسته یا ناخواسته تغییر کردم.

این قالب هنوز هم به تغییراتی نیاز دارد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

Most Popular

هر چقدر کسی مرتبه علمی بالاتری داشته باشد، وظیفه‌اش برای درک و دریافت از شرایط پیرامونش بیشتر است. هر چقدر که مسئولیت بالاتری داشته باشد، به مطالعات فراگیرتر و نگاه‌های تازه تری برای حفظ مسئولیت خود و تدبیر بهتر نیاز دارد. آنان که شجاعت دارند که کتاب یا روزنامه‌ای در دست بگیرند که مخالف دیدگاه شان باشد، از پیروزمندان روزگار خواهند بود. آنان شخصیت والای تحمل کردن نظر مخالف را همراه با افزایش دانایی و در نتیجه دید بازتر خواهند آموخت. چون «همه چیز را همه کس دانند»، با ارتباط بیشتر می‌توان از دیدگاه‌های بیشتری اطلاع یافت و افراد بیشتری را خرسند نگه داشت. اما از طرف دیگر زمان چنین افرادی بسیار کوتاه است. آنها گاهی آنقدر کار و مسئولیت دارند که فرصت خواندن همه مطالب را نخواهند داشت.

بسیاری از مجلات و روزنامه‌ها در درک دنیای پیرامون ما مهم هستند. از بین دریایی از مجلات و روزنامه‌های به زبان انگلیسی چهار مورد را توصیه می‌کنم. بیشتر اینها بخشی با عنوان Most Popular دارند که شامل موضوعاتی ست که بیشتر از همه خوانده شده‌اند یا برای دیگران ایمیل شده‌اند. اگر وقت کمی برای مطالعات جانبی دارید، می‌توانید بخش Most Popular را بخوانید:
  • New York Times
  • Time
  • Newsweek: بخش Popular ندارد. اما می توانید آخرین موضوعات را اینجا بیابید. این مجله هفته‌ای یک بار چاپ می‌شود بنابراین انتخاب موضوعات مورد علاقه چندان مشکل نیست.
  • The Economist: این مجله هم هفته‌ای یک بار چاپ می‌شود. بخش Most Recommended آن را می توانید در سمت راست وبسایت، در میانه صفحه (کمی به سمت پایین) بیابید.

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

Mac

گاهی توصیه‌هایی که اینجا می‌کنم نه بخاطر سود رسانی به گروه یا شرکتی خاص بلکه بخاطر  دوری از ضرر بیشتر برای دیگران است. اگر در راه آمدن به این سرزمین* هستید و از بین همه چیزهایی که می‌خواهید بیاورید یا بخرید هنوز در مورد کامپیوتر به نتیجه‌ای نرسیده‌اید، توصیه می‌کنم که فکر هر سیستمی که با ویندوز کار می‌کند را از سر بیرون کنید و بجای آن Mac را در نظر داشته باشید. می‌دانم که برخی با خواندن این جمله به مشکلات همخوانی نرم افزارها و سیستم‌ها و غیره فکر می‌کنند. اینها چیزهایی بودند که خودم در همان چند ماه اولی که اینجا بودم هم می‌گفتم. تقریبا تمام ایرانی‌های تازه وارد  هم (مخصوصا غیر کامپیوتری‌ها) تعصب شدیدی نسبت به ویندوز دارند (کاربر کلمه «وفاداری» در اینجا کاملا بی منطق است)! اما وقتی که چند سالی گذشت و مشکلات ویندوز- حتی ورژن‌های جدیدتر- بیشتر رو شد، پیش خود فکر می‌کنید که چرا کسی توصیه نکرد که از سیستم عامل دیگری استفاده کنید. 

وقتی چند سال پیش lenovo را خریدم فکر کردم که با هیچ مشکلی مواجه نخواهد شد. اما طولی نکشید که مشکلاتش شروع شد. از یک سال و اندی پیش که سیستم عامل آن را با Ubuntu عوض کرده‌ام هم سرعت بهتری پیدا کرد و هم اینکه دیگر مشکلات ویروس و غیره را ندارد. کارهای معمولی تایپ و اسلاید سازی و کار با داده را با Openoffice انجام می‌دهم که تقریبا با Microsoft Office تفاوتی ندارد. بسیاری از نرم افزارهای مورد نیاز را هم می‌توانم رایگان از Software center خودِ Ubuntu نصب کنم. فقط کافی ست که به اینترنت وصل باشم. برای یکی دو برنامه‌ تخصصی که باید روی ویندوز باز شوند هم Virtualbox را نصب کردم تا بتوانم روی آن ویندوز بریزم. آن را هم بیشتر از ماهی یکی دو بار استفاده نمی‌کنم. غیر از نصب برخی برنامه‌ها که دستور نویسی خودش را می‌خواهد، همه چیز رایگان و سریع است؛ از سیستم عامل تا برنامه‌ها.

مطمئن هستم لپ تاپ بعدی که خواهم خرید یک Mac خواهد بود. درست است که قیمت بیشتری دارد اما دردسرهای بقیه سیستم‌ها را ندارد. خدمات پس از فروش بهتری دارد، سیستم Backup قویتری دارد و برای مدت طولانی تری عمر می‌کند. یک دانشجو آنقدر کار و مشکلات درسی دارد که سر و کله زدن با یک کامپیوتر برایش یک دردسر اضافی خواهد بود. تقریبا تمام دوستانی که گفتم در گذشته تعصبی نسبت به ویندوز داشتند، الان Mac خریده‌اند و آرزو می‌کنند که ای کاش از همان روز اول این انتخاب را کرده بودند.

اگر هم کامپیوتری دارید که از عملکرد آن راضی نیستید می‌توانید یک سیستم Linux مانند Ubuntu را امتحان کنید. اینکه در نهایت چه چیزی را انتخاب کنید با خود شما خواهد بود ولی آنقدر تحقیق کنید که با دید باز تصمیم بگیرید. 

----
* در هر جایی قیمت پرداختی را هم در نظر داشته باشید.

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

بهانه

هفته پیش به دنبال آپارتمان بزرگتری می‌گشتیم. جایی از صاحبخانه‌ای که بخش خنک کننده کولر گازی آن را از حیاطش دزدیده‌ بودند پرسیدم: "چرا دور حیاط را نرده نمی‌کشی؟" آرام جواب می‌دهد: "می‌بینی که در رکود اقتصادی هستیم...!" کمی به حرفش فکر می‌کنم. به نظرم می‌رسد که چیزی مشابه آن در گوشه‌ خاک خورده ذهنم نجوا می‌کند. یادم می‌افتد که سالها پیش در ایران هر وقت به افزایش یا گرانی چیزی اعتراضی می‌کردیم،‌ جواب را با "گرانی قیمت بنزین" می‌دادند. بعد از دو سال رکود اقتصادی،‌ شاید اولین بار بود که چنین جمله‌ای در امریکا می‌شنیدم.

آن گونه جواب دادن صاحبخانه یکی از دلایلی بود که آن خانه را نپسندیدیم. صاحبخانه‌ای که مشکلات قدیمی خانه چندین ده ساله‌اش را به شرایط کنونی ربط می‌دهد، تمام مشکلات پیش رو را هم با همان منطق جواب خواهد داد. اینگونه حرف زدن برخی‌ها برایتان آشنا نیست؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

پیر و جوان

هر چیزی زمان خود را دارد؛ مثلهای قدیمی مثل «بزرگان چنین گفته‌اند» در این زمانه همیشه آن کاربرد قدیمی را ندارد. در قدیم که آموزش بر محور تجربه بود، حرف «بزرگان» نوعی آموزش برای نسل جدید به شمار می‌رفت. شاید حتی آن احترام به بزرگتر به نوعی احترام به آموزشی بود که با تجربه روزگار و تدبیر آموخته بودند. اما در این روزگار که آموزش فراگیر شده است و کارهای گروهی به نوعی جایگزین تجربه‌های فردی گشته است، گاهی گوش کردن به حرف «بزرگانی» که فقط سن و سال را شرط برتری خود می‌دانند، پشت پا زدن به تجربه های خوب و موفق انبوهی ست که شاید حتی جوان باشند. در فرهنگی که احترام یک گروه سنی از گروه دیگر بیشتر است، آموزش ندادن یا مطالعه نکردن ِ نسل «محترم»، یا نسل دیگر را به بیراه می‌برد و یا اعتبار و اعتماد به آنها را از بین می‌برد.

به گمان من احترام گذاردن، به نسل یا سن ربطی ندارد. با دیگران مانند خود رفتار کردن، به حرف‌هایشان گوش دادن (و نه حتما اطاعت کردن) و با آنها  مثل هر کس دیگر رفتار کردن نوعی احترام است. اما چرا نگاهمان را از سن افراد به دانایی آنها تغییر ندهیم؟ اگر دو نفر در موردی با هم بحث می‌کنند، دلیل بر بی احترامی آنها به همدیگر نیست. تفکر منطقی با بحث کردن زنده می‌ماند و خاموش کردن هر اختلاف نظری، این مهارت را از بین می‌برد. استثنا هم ندارد. متاسفانه برخی‌ها سوال کردن را بی‌احترمی به خود یا باورهایشان می‌دانند شاید چون به بلوغ فکری نرسیده‌اند یا امکان مجزا کردن بخشهای مختلف ارتباط با یدیگر را ندارند. یک راه شناسایی تفکر سطحی شان این است که اگر در مورد ریشه باورهایشان سوال شود، یا اگر حس کنند کسی در حال زیر سوال بردن باورهایشان است، برای قطع ارتباط (سوال و جواب)‌ برافروخته می‌شوند. از دیدگاه تحلیل روابط متقابل، اگر شما با «بالغ» خود قصد ارتباط با «بالغ» چنین افرادی داشته باشید، آنها با «کودک» خود سوال را دریافت کرده و برای همین با «والد» خود جواب شما را می‌دهند. علت عمده این است که «بالغ» چنین افرادی رشد نکرده است. پرخاشگری،‌ کتک زدن، مسخره کردن، تحقیر کردن و یا تظاهر به تحقیر شدن از خصوصیات چنین افرادی ست. برخی از این افراد در فقر فرهنگی تربیت شده و دامنه کتابهای مورد مطالعه‌شان بسیار محدود بوده است و متاسفانه در بیشتر مواقع یا خود برای تغییر دیدگاه ‌شان تلاشی نکرده‌اند و یا گاهی محیط، چنین شرایطی را برای آنها فراهم نکرده است (فقر آموزشی). برخی دیگر هم از معتبر شناختن دیگران، تغییر نگاه خود و یا صدمه دیدن از محیط خارج ترس دارند. عمیق تر که نگاه کنید این آدمها معمولا عشق‌های آتشین و یا باورهای آتشین دارند و گمان می‌برند که دنیا باید از یک نژاد،‌ یا یک ایده،‌ یا فقط یک ملت برتر ساخته شود (مانند هیتلر). تفاوت برای چنین افرادی غیر قابل تحمل است.

ساده انگاری و سطحی نگری ست که بجای اینکه به «منطق» و ریشه‌های آن را اهمیت دهیم، به ظواهر آن - که گهگاه در قدیم نشانه‌ای از تدبیر بوده‌اند- اتکا کنیم. بدتر اینکه میزان باور ما به آنها آنقدر قوی باشد که امکان تجدید نظر در درستی آنها را نداشته باشیم. احترام، کلمه‌ای دوست داشتنی ست که تعریف آن از فرد تا فرد دیگر متفاوت است مانند تعریفی که هر کس از خوشبختی یا عشق دارد. آشنایی با تعریف «احترام» دیگران و گاه نقد آن، گاه ارتباط آدمها را بهبود می‌بخشد. ترس، بخش محترم انسانها نیست.

مطالعه و تفکر و آموزش باعث شده است که بلوغ فکری انسانها از روش هزار سال پیش «پیروی» از یک نفر یا یک گروه کوچک بر توده‌ای از مردم، به روش امروزی «همفکری» تبدیل شود. تغییر این روش تفکر به شکل امروزی، پشت پا زدن به روش قدیمی نیست. اما وقتی که دنیا به جلو می‌رود، تکرار یک روش قدیمی ارزش آنرا کمتر می‌کند. ارزش یک مهارت در اهداف و زمینه پیشرفت آن تعریف می‌شود و اگر مهارت یک نفر - بدون توجه به سن - توانایی تطبیق با آن شرایط را نداشته باشد، بقا نخواهد یافت. منظور این نیست که کهن سالان، هم ارزش جوانان نیستند. همه، در هر مرتبه‌ای، ارزش انسانی یکسانی دارند. مشکل ارتباط، از تعریف احترام و از آنجا آغاز می‌شود که انسانها مهارتها و تجربیاتشان را آنچنان جزوی از هویت خود می‌دانند که انتقاد به آن مهارتها یا عدم عملکرد آنها را به عنوان از دست دادن هویت و در نتیجه بی احترامی به خود تلقی می‌کنند.

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

آواز با عشق

اولین بار «آواز با عشق» را از رادیو پیام شنیدم. آن نگاه به «آواز» و «پرواز» در روزگاری که تازه کتاب «چنین گفت زرتشت» نیچه را به دست گرفته بودم، با آن صدای پُر محمد نوری مرا «پرواز» می‌داد. آن «آواز» برای من یادآور آن جمله‌ای از کتاب بود که می‌گفت: "عقاب نیستید. از این رو شادکامی هراس‌های جان را نیازموده اید. آن که پرنده نیست همان به که بر فراز مغاک‌ها آشیان نسازد."

صدای محمد نوری یکی از معدود صداهای پاپ بوده‌است که همیشه دوست داشته‌ام. تمام آهنگ‌های قدیم و جدیدش را گوش کرده‌ام. گرمی صدایش همراه با شعرهای دلگرم کننده‌اش، همیشه مرا دلشاد می‌کرد. او «تا بود خواند».

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

Inception

فیلم Inception را چند شب پیش دیدم. آنقدر جذابیت داشت که مرا روی صندلی سینمای سرد نگه دارد اما آن تازگی فلسفی را نداشت. فیلم‌هایی مثل The Matrix و The Truman Show  و Fight Club قبلا این فلسفه (دنیای واقعی و غیر واقعی) را از گوشه‌هایی دیگر به تصویر کشیده‌اند. اما داستان فیلم هنوز مرا به دنبال خود می‌کشید؛ برعکس Avatar که داستان Pocahontas گونه ساده‌اش جذابیت را فقط در جلوه‌های تصویری و سه بعدی بودنش محدود کرده بود. داستانی که انتهای قابل پیش‌بینی داشته باشد، اندیشه را به کار نمی‌اندازد و برای همین جذابیت چندانی ندارد.

مدتها فکر می‌کردم اگر مردم می‌دانستند که آنچه که فکر می‌کنند یا آرزو می‌کنند یا می‌گویند بخشی از زندگی واقعیشان می‌شود، آن وقت چگونه فکر می‌کردند؟ خود را کنترل می‌کردند یا رها؟ به عمق اندیشه‌هایشان می‌رفتند یا به حاشیه آن؟

شاید به همین علت این فیلم برایم جذاب بود.

۱۳۸۹ تیر ۲۳, چهارشنبه

امانتدار علم

کسی مالک علم نیست. علم موجودی پویاست که از نسلی به نسل دیگر به امانت می‌رسد. وظیفه محققان و دانشمندان نگهداری، رشد و پرورش علم است، همچون کودکان خود. نام نویسنده روی مقاله بیانگر مالکیت او بر آن پژوهش نیست بلکه نشان می‌دهد  چه کسی مسؤولیت رشد و پرورش آن بخش از علم را بر عهده داشته است.

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

گذشته نگر

کسی که به مرور گذشته علاقه دارد می‌تواند تاریخ بخواند. کتابهای تاریخ را همه جا می‌توان خواند حتی زیر سایه. هنوز خیلی از دوستان دانشگاه رفته نمی‌دانند که افغانستان و ایران چگونه از هم جدا شدند*. برای بعضی‌ مردم مرز بین کشورها پذیرفته است ولی مرز بین بخش‌ها و ایلات چنین نیست اما نمی‌دانند چرا.

اگر سایه و آفتاب مهم نیست، مردم می‌تواند روی فسیل‌ها کار کند یا روی بناهای قدیمی. به تازگی دانشمندان فهمیدند که دایناسورها در واقع نوعی پرنده بودند.

یا اگر کسی واقعا به پول بیشتر از دانش اهمیت می‌دهد می‌تواند کلکسیونر شود و هر چیزی را که دوست دارد جمع کند. ارزش یک کلکسیون از ارزش تک تک قطعات آن بیشتر است.

همه این کارها بهتر از این است که مردم کنار هم بنشیند و بگویند که چرا زندگی دیگران چنین و چنان می‌گذرد. این رفتار آنها بیشتر به خودشان آسیب می‌زند تا دیگران. آن زمانی که می‌توانستند به کار مفیدی بگذرانند به بیهوده سازی گذارند. گاهی فکر می‌کنم که شاید ریشه چنین رفتاری به تنبلی و بی مسولیتی بر می‌گردد. چون کار کردن و خطر کردن بسیار سخت‌تر از سرک کشیدن به کار دیگران است. اگر واقعا کسانی هستند که می‌خواهند زندگی شان را در گذشته بگذرانند، می‌توانند آن را به گذشته‌ای بگذرانند که مفید باشد.

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

مقاله نویسی

از دسته مطالب مربوط به مقاله نویسی یکی دیگر را در زیر آورده‌ام:

Kaj Sand-Jensen. 2007. How to write consistently boring scientific literature. Oikos. Vol. 116(5): 723 - 727. 

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

نوشتن

سال اول که در اینجا وبلاگ نویسی را شروع کردم، با وبلاگها و وبلاگ نویسهای زیادی آشنا شدم؛ کسانی که در ایران، در اینجا یا در کشورهای دیگر بودند و حتی کسانی که در حال مهاجرت بودند. برای من دلیل بزرگی از نوشتن همانی ست که در اولین پست آورده‌ام. نوشتن و خواندن نه فقط به خاطر اینکه از پایه‌های تمدن اند اهمیت دارند بلکه بخش مهمی از ارزش آنها به خاطر شریک شدن در نگاه‌ها و آموختن از آنهاست. نوعی هنر ارتباط است که با آن می‌توانیم اندیشه‌هایمان را با دیگران در میان بگذاریم و از دیگران بیاموزیم. ارتباط خوب یکی از پایه‌های حل مشکلات است همان گونه که همه موجودات زنده با خصوصیات ارتباط اجتماعی، نوعی از توانایی ارتباط را در خود دارند. 

اما مدتی ست که تعداد وبلاگ نویسها و تعداد پستها کاهش یافته اند. تعدادی از وبلاگ نویسان نوشتن را کنار گذاشته‌اند. مثال کارهای نیمه کاره‌ای شده‌اند که با شور و غوغا آغاز می‌شوند اما بعد از مدتی رها می‌شوند. اگر به هر دلیلی وبلاگی را تعطیل می‌کنید، چرا جای دیگر شروع به نوشتن نمی‌کنید؟ نشود که مردم به هر دلیلی چنان از دنیای نوشتن قهر کنند یا آن را واگذار کنند که جای آنها را کسانی بگیرند که نوشته‌هایشان یا تکرار مکررات و یا سطحی باشد، چنان که تفاوت نگاه‌ها از بین برود. نشود که تفاوت بین آدمها آنقدر عمیق شود که حرفهای همدیگر را نفهمند یا بدتر از آن نتوانند با همدیگر هیچگونه ارتباطی برقرار کنند. نشود که دلسردی، مشغولیت یا حتی انتقاد دیگران، وبلاگ نویسان را از دور خارج کند. نشود که فرهنگ پشتکار و جدیت از بین برود. نشود که نوشتن و خواندن همه گیری خود را از دست بدهد.

در دنیایی که فاصله بین آدمها زیاد می‌شود، نوشتن یکی از راههایی ست که فاصله طبقاتی در کسب و انتقال اطلاعات را کمتر می‌کند. وبلاگ نویسی جایی ست که هر غریبه‌ای می‌تواند آن را بخواند و اندیشه‌هایش را در میان بگذارد. اگر کتاب چاپ کردن (برای خوانده شدن) سخت است، وبلاگ نویسی چنین نیست. وبلاگ جایی ست که حرفهایمان را از محدوده دوست و آشنا به دورترها می‌برد. جایی که نوشتن و خواندن در آن هزینه‌ای ندارد یا هزینه‌ای ناچیز (اینترنت و کامپیوتر) دارد. نشود که چیزی مثل اینجا و آنجایی بودن دلیل بر محرومیت از اطلاعات و دانش بشود. فاصله طبقاتی یا بخاطر انحصاری شدن امکاناتی در گروهی ایجاد می‌شود و یا در عدم حس نیاز در گروهی که واقعا به آن نیازمندند. وبلاگ جایی ست که می‌تواند این فاصله طبقاتی  در تبادل اطلاعات را کمتر کند. وبلاگ دانشگاهی پهناور- و در عین حال کوچکی- ست که هر کسی می‌تواند هر سمیناری بدهد و هر کسی آزاد است که در آنچه که بیشتر دوست دارد شرکت کند؛ همه استادند و همه دانشجو. جایی ست که مردم می‌آموزند چگونه حرف بزنند و بنویسند که جذابتر باشد یا چگونه بیندیشند که راهبرتر باشند. دنیای ارتباطات بی اشکال نیست، اما نشود که ترس از اشکال داشتن دلیلی بر کناره گیری شود. نشود که قهر کردن چنان تکرار شود که بخشی از فرهنگمان گردد.

شناس یا ناشناس، آنگونه بنویسیم که می‌اندیشیم؛ ساده و صادقانه. به دیگران نشان بدهیم که آنقدر انسانیم که اشتباه می‌کنیم  وآنقدر شجاعت داریم که اشتباه خود را بپذیریم. بیاموزیم که چگونه بنویسیم و بنویسیم که چه آموخته‌ایم.

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

شانس

اینکه قسمتی از اتفاقات زندگی بر اساس تصادف (شانس) است برای بیشتر مردم قابل لمس است. حتی بیولوژیست ها در موارد زیادی به آن اعقتاد دارند. چگونگی تشکیل یک نطفه بر اساس مجموعه‌ای از دلایل منطقی و تصادف است. جهش در ژن هم نوعی تصادف است. کلیت تکامل بر اساس تصادف است و برای همین است که رشته‌های زیست شناسی و علوم پزشکی در حالت پیشرفت هستند*. بعضی از پیشرفتهای علمی هم تصادفی به دست آمده‌اند. اما چیزی که باعث شد که آن تصادفها، چهره‌ای علمی به خود بگیرند و باعث پیشرفت گردند این بود که کسی یا کسانی به آن اتفاقات اهمیت دادند، روی آنها زمان گذاشتند و ریشه آنها را یافتند.

به گمان من، تفاوت آدمهای به قول معروف «خوش شانس» با «بد شانس» در توجه به نکته‌هاست. شانس، توانایی در دیدن و پذیرش موقعیت‌ها یا اتفاقات خاصی ست که در طول زندگی به فراوانی در سر راهمان قرار می‌گیرند. اگر کسی توانایی بهتری در یافتن آن موقعیت‌ها داشته باشد (بخاطر تحصیلات، شرایط خانوادگی و تربیت، خودشناسی فرد،‌ و باز هم قسمتی شانس)، از اتفاقات زندگی استفاده بهتری می‌برد و یا آنها را برای خود خلق می‌کند. قسمتی از فلسفه آموزش، انتقال آموخته‌هایی ست که گذشتگان از هر اتفاق یاد گرفته‌اند. دیگران شانسها را می‌آزمایند و احتمال وقوع آن را با دیگران شریک می‌شوند و نام «تجربه» یا «تدبیر» به آنها می‌دهند. اگر احتمال وقوع اتفاقی بالا باشد نسلهای بعدی هم آن رفتار را تکرار می‌کنند و با آزمودن آن احتمال خطا را کاهش می‌دهند. برای همین است که کسانی که در زندگی دید بازتری دارند معمولا زندگی بهتری دارند یا بقولی «خوش شانس»تر به نظر می‌رسند. آنها به نکاتی از زندگی که دیگران یا از کنار آنها می‌گذرند و یا - بر اساس باور نادرست- منکر می‌شوند اهمیت می‌دهند.

دید بازتر، شانس دیدن اتفاقات بهتر در زندگی را بیشتر می‌کند. برای دید بازتر هم باید مطالعات بیشتر و دامنه‌دارتری داشت. به تجربه یافته‌ام که بیشتر تنگ نظران، متعصبان، و کسانی که زندگی روزانه‌شان را به باور(ها) سر ‌می‌کنند (بجای تلاش کردن)، متاسفانه جزو بدشانس‌ترین افراد هستند!

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

دستکش

یکی از کانالهای تلویزیونی مورد علاقه من Create است. نکات آشپزی که بکار می‌برم را هم بیشتر از برنامه‌های آشپزی همین کانال آموخته‌ام. اما نکته‌ بسیار جالب این است که آشپزها در بیشتر موارد دستکش به دست ندارند. از این جهت می‌گویم جالب است که تا زمانی که ایران بودم، تلاش بسیار زیادی برای همه گیر کردن فرهنگ استفاده از دستکش می‌دیدم و آشپزهای  رستورانها هم موظف به استفاده از دستکش بودند. در حالیکه آن سختگیری در استفاده از دستکش در رستورانهای اینجا وجود ندارد.

جستجوی ساده‌ای در اینترنت انجام دادم تا ببینم قانون امریکا در این مورد چه می‌گوید. قانون استفاده از دستکش در تهیه مواد غذایی بالا و پایین های بسیاری داشته است. جامع‌ترین توضیح را در وبسایت این مجله پیدا کردم. با بروز بیماری E. coli سختگیری‌ها بیشتر شد و بعد از مدتی به بهانه وجود مشکلات استفاده از دستکش، قانون تغییراتی کرد. قانون از ایالت به ایالت دیگر تفاوت دارد اما در کل برای تهیه غذاهای آماده خوردن* (بدون نیاز به طبخ) مانند ساندویچ و سالاد، کارکنان یا باید از وسایل مخصوص آشپزخانه مانند کفگیر و قاشق سالاد و غیره استفاده کنند و یا دستکش به دست داشته باشند. اگر کارکنی لاک ناخن داشته باشد باید از دستکش استفاده کند. دستکش هم باید فقط برای یک منظور استفاده شود، مواد خام را با دستکش مشابه جابجا نکنند و دستکش باید عوض شود (حداقل هر دو ساعت یکبار +).

استفاده از دستکش برای دست زدن به مواد غذایی خام مانند گوشت بسیار مهم است. تعدادی از بیماریهای رایج و حتی خطرناک مانند بعضی تبهای هموراژیک از طریق گوشت آلوده و زخم روی دست انتقال می‌یابند و استفاده از دستکش می‌تواند در سلامت کارکنان بسیار نقش داشته باشد.

البته قانون دو شرط دیگر هم گذاشته است: کارکنان دستها را بشویند و در صورت بروز بیماری سر کار نیایید. اما تاکید بر استفاده از دستکش بر این است که ماموران اداره بهداشت براحتی می‌توانند بگویند که آیا کسی دستکش پوشیده است و با نگاه کردن به تعداد غذاهای سرو شده و تعداد دستکشهای مصرف شده (در سطل زباله) می‌توانند قضاوت کنند که آیا قانون رعایت شده است یا نه. در صورتیکه امکان اثبات اینکه دستها شسته شده اند یا نه وجود ندارد. 

در اینجا دو مشکل عمده استفاده از دستکش مشخص می‌شود. اول اینکه بعضی افراد به دستکشهای از جنس لاتکس (Latex) حساسیت دارند و شاید مصرف کننده‌ای که غذای او با چنین دستکشی آماده شده باشد نشانه‌های حساسیت را بروز دهد (و گاه به اشتباه آن را فساد غذایی بداند). دوم اینکه طبق تحقیقات انجام شده (Page 20)، کسانی که دستکش استفاده نکرده بودند اما دستان خود را هر چند ساعت یکبار شسته و ضدعفونی کردند، آلودگی کمتری نسبت به کسانی که از دستکش استفاده کردند داشتند. بعضی گمان دارند که استفاده از دستکش، از عادت کارکنان بخش غذایی در دست زدن به چیزهای آلوده کننده دیگر (سر و صورت، یا برداشتن وسایل آلوده) جلوگیری نمی‌کند و حتی برخی از کارکنان با این تصور که دست‌هایشان آلوده نشده‌اند به میزان کمتری دست خود را می‌شویند یا کمتر از تماس با چیزهای آلوده خودداری می‌کنند. آنها دست را منشا آلودگی، و پوشانده شدن آن را دلیلی بر کاهش آلودگی می‌دانند.

بنابراین، یک باطن تمیز بسیار مهمتر از یک ظاهر تمیز است. تبلیغ استفاده از دستکش تا وقتی که فرهنگ تمیز بودن جا نیفتاده باشد، چیزی جز هزینه بالاتر و سر در گمی بیشتر پدید نمی‌آورد. از آن جهت می‌گویم سردرگمی چون گاهی موقع تحقیق درباره اینکه آلودگی از کجا آمده، سیستم به اشتباه کارکنانی که دستکش به دست داشته‌اند را از بازرسی دقیقتر خارج می‌کند. برای بعضی هم تصور اینکه غذاهایشان پیشتر توسط یک غریبه لمس شده باشد، چندش‌آور است هر چند که شاید دست بدون دستکش آن غریبه تمیزتر از دستکش آلوده کس دیگر باشد. 
اما یک سوال هنوز برایم باقی‌ مانده است: اینکه میزان بیماری ناشی از مواد غذایی در ایران با امریکا یا اروپا چه تقاوتی دارد؟ گرچه هنوز نمی‌توانم با اطمینان حرفی بزنم اما حدس من این است که نظارت بر مواد غذایی در امریکا شدیدتر و سختگیرانه تر از ایران باشد، گرچه شاید هنوز به سختگیری اروپا نرسد.

---
*ready-to-eat food

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

مرگ و میر نوزادان

با اینکه میزان مرگ و میر نوزادان (جنین ۳۷ هفته یا بیشتر) در اغلب کشورهای جهان در حال کاهش است، کاهش این میزان در امریکا سرعت کمتری دارد تا آنجا که بسیاری از سیاستگذاران بهداشتی را به فکر برده است. این میزان در سال ۲۰۰۵، امریکا را در رده ۳۰ قرار داد (۱). این میزان تا سال ۲۰۰۸ فقط یک دهم درصد کمتر شد (۲). میزان مرگ و میر نوزادان در یک کشور بسیار مهم است زیرا بیانگر کیفیت سیستم بهداشتی آن کشور است (۳). 

گزارشهای CDC در سالهای گذشته نشان می‌دهد که زنان امریکایی‌های افریقا تبار* و سایر اقلیتها، میزان مرگ و میر نوزاد بیشتری (دو برابر) داشته اند تا جایی که به افزایش مرگ و میر مادران هم منجر شده است (۴). سایر دلایل افزایش مرگ و میر نوزادان مانند آلودگی هوا (یا سیگاری بودن مادران)، شرایط اجتماعی-اقتصادی پایین، تحصیلات کم، سن مادر هنگام حاملگی و غیره اند که در مورد آنها مطالعه شده است (۵). دخترانی که در سنین پایین‌تری حامله می‌شوند، با خطر به دنیا آوردن نوزادان نارس بالاتری روبرو هستند و در نتیجه شانس مرگ و میر نوزادان در یک کشور را افزایش می‌دهند (۶). متاسفانه با وجود اقدامات متمرکز دولت قبلی امریکا برای ارزش دهی به ایجاد رابطه جنسی در سن بالاتر، میزان حاملگی دختران کم سن (زیر ۱۸ سال) بالا رفت که منتقدان یک علت آن را توجه کمتر به راههای پیشگیری از حاملگی می‌دانند و حاملگی ‌Bristol Palin دختر Sarah Palin، که از یک خانواده به شدت مذهبی است، را برای مثال می‌آورند. واقعیت این است که در یک جامعه، افراد گوناگونی زندگی ‌می‌کنند و تنها با روشهای همه گیر می‌توان به نتیجه دلخواه رسید. گاهی بی‌فکری و بی تدبیری مسولان یک سیستم را از بی نتیجه ماندن اقدامات آنها می‌توان فهمید.

یادم هست که یکبار از npr شنیدم که یکی از دلایل اصلی اینکه این میزان  مرگ و میر نوزادان هنوز در امریکا کاهش چشمگیری نیافته است، بیشتر به دو دلیل تحصیلات کم و نوع سیستم بهداشتی امریکا ست. به دلیل گرانی بیمه درمانی،‌ بسیاری از کسانی که از تحصیلات و درآمد کمی برخوردارند، نمی توانند از عهده مخارج سنگین بیمارستانی برآیند و در نتیجه امکان اینکه در خانه یا هر جای آلوده‌ای زایمان کنند بالاتر است. به این ترتیب هم خود و هم نوزاد را در خطر جانی سنگینی قرار می‌دهند. 

مخالفان سیستم درمانی جامع در سنای امریکا، تمام جمهوری‌خواهان و تعدادی از دموکراتها بودند که به هزینه بیشتر سیستم درمانی جامع تر و ضرر دهی شرکتهای بیمه توجه می‌کردند. این یکی از جاهایی ست که چیزی مانند مکتب اقتصادی شیکاگو و یا هر سیستمی که در آن حداقل چیزی به نام آگاهی و آموزش وجود نداشته باشد، به مردم زمان خود ضرر می‌زند تا اینکه سودی برساند. حتی من شک دارم که انتخاب طبیعی (یا شاید هم انتخاب اجتماعی-اقتصادی!) آنقدر نیرومند باشد که بتواند خلا ناشی از کمبود افراد متنوع را جبران کند و جامعه بتواند دوباره رشد کند. نمونه دیگر هم جریان اخیر نشت نفت شرکت BP است که نشان می‌دهد بی‌قانونی می‌تواند زیانهای بسیار سختی در یک جامعه یا حتی کل دنیا ایجاد کند. 


 ----
* اشاره به رنگ پوست (سیاه پوستان) برای بسیاری یادآور تبعیض نژادی زمان گذشته است و برای همین برعکس زبان فارسی در نوشته‌های انگلیسی به به ندرت به رنگ پوست اشاره‌ای می‌شود. 
** این پست، یک مقاله علمی با قابلیت استناد بعنوان یک سند علمی نیست.در اینجا، نویسنده فقط نظر خود را با توجه به بعضی مستندات به اشتراک گذاشته است.

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

ترس، خشم، پسرفت

ترس در بقای زندگی تقریبا تمام موجودات نقش دارد. شاید در زبان زیست شناسی، بسته به موجود زنده، به آن نامهای مختلف بدهند اما نهایت همه آن رفتارها زنده ماندن برای دمی بیشتر است. هر چقدر که موجود زنده تکامل یافته تر و دارای رفتارهای اجتماعی پیچیده تری می‌شود، نسبتِ رفتارهای پرخاشجویانه به فرار از موقعیت افزایش می‌یابد (+، ++ و +++). مثلا اغلب حیوانات در صورتیکه گرسنه نباشند و تهدید شوند، راه فراری می‌یابند. اما اگر راه فرار نداشته باشند و احساس خطر کنند از خود دفاع خواهند کرد. اینکه چه رفتاری بروز دهند به سیستم عصبی (غریزه) و برآیند محاسبه ذهنی از هزینه هر کدام از رفتارها بستگی دارد. در کل، سه فرضیه برای ریشه رفتارهای تهاجمی تعریف شده اند: غریزه، یادگیری، و نا امیدی یا ناچاری. فرضیه سوم بیشتر رشد کرده و حتی دو فرضیه دیگر را تحت تاثیر قرار داده است. یعنی غریزه اصلی، حفظ حیات است و در صورت ناچاری به خشم و سپس حمله (یا به تعبیری دفاع از خود) تبدیل می‌شود. اما یادگیری می‌تواند معادله را تغییر دهد. یعنی تجربه حمله یا مشاهده حمله دیگر اعضای گروه باعث افزایش این رفتار می‌شود. از طرف دیگر شناخت عامل ترس و بقولی اهلی شدن، ترس و پرخاش را کمتر می‌کند (+). آنچه که تا به حال گفته شد برای بررسی رفتار یک فرد ساده است. اما برای گروهی از حیوانات یا انسان که دارای روابط اجتماعی هستند شرایط کمی متفاوت است. زیرا گونه‌ای از روابط اجتماعی، دفاع از یکدیگر است که تقریبا در تمام جانداران تکامل یافته تر دیده می‌شود.

خشونت در انسان استرس بسیار زیادی ایجاد می‌کند. البته میزان کم استرس در شرایطی مثل تمام کردن پروژه، مصاحبه یا امتحان دادن باعث برانگیختگی، ایجاد انگیزه و افزایش کارایی فرد می‌شود. اما اگر میزان محرکه‌های درونی و بیرونی از حد تحمل فرد بگذرند، استرس (به معنای منفی و مضر) ایجاد می‌شود (شکل1). هر چقدر که میزان استرس بیشتراز حد تحمل فرد شود، نگرانی افزایش یافته و به تدریج به وحشت، خشم و بالاخره پرخاش می‌رسد که ناشی از افزایش میزان آدرنالین خون است. در جوامع پیشرفته، رفتارهای خشن و تهاجمی را به صورتهای دیگر مانند ورزش کردن تخلیه می‌کنند. اما در بسیاری از مردم، این حس به صورت خشم فرو خورده باقی می‌ماند تا هنگامی که بصورت رفتارهای بسیار خشن، بیرحمی یا حتی خشم برای انجام وظیفه در جنگ یا جنایت خود را بروز دهند. کسانی مثل صدام حسین یا میلوسویچ که خود، این هنجارها را در طولانی مدت تجربه کرده بودند، استراتژیهای فکری برای مقابله با استرسهای بیشتر، مانند جنگ را داشتند. اما کسانی که تربیت شده فرهنگهای صلح جویانه هستند و در شرایط جنگ یا خشنی قرار می‌گیرند مجبورند که این تناقض درونی‌ را حل کنند. خشونتهای نظامی یا تروریستی ابتدا باعث افزایش استرس و در نتیجه زخمهای روانی می‌شود. بعد از چند ماه که جامعه با شرایط ناخوشایند تطبیق یافت، به تدریج به مشاوران نظامی که تجربه مبارزه داشته‌اند وابسته شده و حتی شاید خود را تجهیز کند (منبع).

جامعه سالم و در حال صلح در حالت منحنی نرمال قرار دارد (شکل 2a). یعنی بیشتر مردم با انگیزه هستند، تعداد بسیار کمی هم در حالت افسردگی یا خشم دیده می‌شوند. اما هنگامی که استرس و محرومیت بر جامعه‌ای وارد شود، ابتدا ترس حاصل از آن باعث وحشت عمومی و سپس پناهندگی‌ها یا مهاجرت‌های گروهی می‌شود. در گروه باقیمانده میزان خشم، جنایت، خشونت نژادی و تروریسم افزایش می‌یابد (شکل 2b). اگر جامعه‌ای تا بحال تحت استرس و فشار بوده است، استرس بیشتر‌ می‌تواند باعث افزایش تعداد افرادی شود که به خشونت می‌گرایند. یعنی ارزشهای اخلاقی و نُرم جامعه ضعیف تر خواهد شد. بعبارت دیگر منحنی نرمال جامعه کاملا وارونه شده، از تعداد افراد سالم و طبیعی جامعه کم می‌شود و در عوض بر میزان دو گروه افسرده (و در نتیجه افراد با زخمهای روانی شدید) و گروههای نگران و وحشت زده (و در نتیجه پناهندگان، مهاجران، فعالیتهای نظامی، و نسل کشی) افزوده می‌شود (شکل 2c). هر چقدر که زمان یا میزان استرس در جامعه‌ای زیادتر شود، احتمال افسارگسیختگی در جامعه افزایش می‌یابد. راه چاره، کم کردن استرسهای اقتصادی، نظامی، محیطی یا سیاسی بر جامعه است (منبع).

متاسفانه مشکلات چنین جامعه‌ای دامن گیر نسل های بعدی هم خواهد شد. رفتار تهاجمی موجب ایجاد ترس در کودکان می‌شود. ترس ایجاد شده موجب بروز رفتار تدافعی و کاهش یادگیری خواهد شد (+). بنابراین به دور از ذهن نیست که جامعه‌ای که دستخوش رفتارهای خشن است، از لحاظ تکاملی علمی و فرهنگی پسرفت کرده و به دلیل کاهش مهارت، امکان رقابت با جوامع دیگر را از دست بدهد و به رتبه‌های آخر جدول سقوط کند. از این دیدگاه، «در حال توسعه» ماندن کشورهایی که در آنها خشونت یا جنگهای داخلی وجود داشته، کاملا منطقی است.

تمام مطالب را از پاراگراف آخر به اول که بخوانید به این نتیجه می‌رسید که «ترس باعث پسرفت می‌شود». این عبارت آخر را خیلی‌ها می‌دانند، خیلی‌ها به آن عمل می‌کنند و خیلی‌ها نتیجه پیشرفت از آن دارند. زیرا خیلی ها نادانند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

پست‌های بلند

شاید یکی از ویژگی‌های من، نوشته‌های طولانی چه برای خودم (در دفتر خودم یا حتی مقالات علمی) و یا در این وبلاگ باشد. متن‌های طولانی برای بسیاری ناخوشایندند که شاید بخاطر کم حوصلگی، وقت کم یا عدم علاقه خواننده به موضوع باشند. موفقیت من در طی سالهای گذشته در ایران تا حد زیادی بخاطر استفاده از روش تفکر دیالکتیک* بود. شاید اولین بار، در بچگی فهمیدم که چیزی مانند این روش مرا راحتتر و زودتر به نتیجه می‌رساند و ارتباط من با اطرافیان و دنیای اطرافم را بهبود می‌بخشد. بعد که با خود این فلسفه آشنا شدم، با دقت و نظم بیشتر از آن استفاده کردم تا جایی که قسمتی از روش ارتباط و کارم شد. موقعی که امتحان زبان (TOEFL) می‌دادم از همین روش نوشتاری استفاده کردم و وقتی که به امریکا آمدم، از ما خواستند که همین روش را در نوشتن تکلیف‌ها یا مقالات استفاده کنیم؛ روشی که جای پای خود را در این وبلاگ باز کرد. 

در این روش، یک واقعیت مشاهده شده یا یک تفکر بیان می‌شود. در پاراگراف یا قسمت دوم، در مورد آن سوال می‌شود یا به گونه‌ای در مورد حالت مخالف آن بحث می‌شود و از ترکیب این دو، قسمت آخر که نتیجه کاربردی ست نوشته می‌شود. گاهی اوقات متن‌ها به همین دلیل طولانی ‌مي‌شوند.

این پست، بهانه نوشتن این متن بود. درست است که ساده نویسی در جای خود یک هنر است اما برای خلق هر هنری به زمان نیاز است و گاه در انبوه کارهای روزانه این زمان را نمي‌یابم. گاهی هم حس می‌کنم که باید از روشی که برای تدریس در اینجا آموختم و استفاده می‌کردم بهره بجویم؛ باید بین دانش اولیه و مقصد مورد نظر پلی ساخت و گاهی این پل طولانی و بلند می‌شود.

------
* Dialectic  در ویکی پدیا انلگلیسی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

آیینه بغل

رانندگی نادرست در ایران به دلایل مختلفی بستگی دارد. قسمتی از آن به فرهنگ و نگاه افراد بر می‌گردد که ریشه «رانندگی تهاجمی» هستند. چیزهایی مثل زرنگی یا «گرفتن حق» انسانها را از اصول یک جامعه متمدن عقب می‌اندازند. اما کسانی هستند که جزو هیچکدام از گروه بالا نیستند اما باز هم به دلیل آموزش نادرست رانندگی، خطراتی ایجاد می‌کنند. 

یکی از مهارتها در رانندگی دید خوب است و آیینه های بغل و عقب به دید خوب بسیار کمک می‌کنند. تنظیم آیینه عقب بسیار راحت است: وسط آیینه عقب را با وسط شیشه عقب تنظیم کنید. آیینه های بغل برای دیدن ماشین‌های در حال حرکت، مخصوصا در اتوبانها، بسیار مهم هستند. در ایران به من گفته بودند که آیینه های بغل را طوری تنظیم کنم که قسمتی از بدنه ماشین خودم در گوشه های آیینه دیده شود. اما در این روش،‌ ماشین های در حال عبور از کنار ما، در نقطه کور خواهند بود و تغییر مسیر ناگهانی موجب تصادف می‌شود.

روش معمولی که اینجا برای تنظیم آیینه بغل توصیه می‌شود را می‌توانید در این کلیپ ببینید (یا این و یا این). اگر سرعت مناسب اینترنت برای دیدن کلیپ ها را ندارید،‌ به این شکل نگاه کنید. شکلهای ۲ و ۵ روش نادرست تنظیم آیینه و شکلهای ۱، ۳ و ۴ روشهای درست تنظیم آیینه را نشان مي‌دهند.

- برای تنظیم آیینه سمت راننده: در حالی که روی صندلی تنظیم شده نشسته‌اید، سر خود را تا حد امکان به سمت شیشه چپ ببرید تا به شیشه بچسبد (یا حتی کمی از پنجره بیرون برود). سپس اگر بدنه ماشین خود را می‌بینید، آیینه سمت راننده را آنقدر به سمت چپ بچرخانید تا اینکه بدنه ماشین از دید آیینه خارج شود (شکل شماره ۱ این تصویر). در این حالت می‌توانید ماشینهای سمت چپ در حال سبقت از شما را ببینید.

- برای تنظیم آیینه سمت راست راننده: بدن خود را آنقدر به سمت راست خم کنید که سرتان تقریبا به وسط ماشین (نزدیک چراغ سقفی) برسد. اگر بدنه ماشین خود را می‌بینید آیینه را به سمت راست بچرخانید و به محض اینکه تصویر بدنه ماشین شما از دید آیینه خارج شد نگه دارید (شکل شماره ۴ این تصویر).

در اولین تجربه رانندگی بعد از تنظیم آیینه دقت کنید که آیا نقطه کوری در آیینه هایتان وجود دارد یا نه. باید بتوانید ماشین‌هایی که از فاصله دور به شما نزدیک می‌شوند را در آیینه عقب ببینید. به محض اینکه به سمت راست یا چپ ماشین شما می‌روند چراغهای آنها از آیینه عقب (وسط) خارج شده ولی در آیینه بغل ( کناری) دیده می‌شوند. اگر آن ماشین‌ها در حال سبقت از شما باشند، وقتی که از دید آیینه بغل خارج می‌شوند، باید در دید طبیعی چشمان شما (در ششیشه کناری) دیده شوند. امکان دارد که آیینه های شما به کمی چرخش نیاز داشته باشند تا نقاط کور را پوشش دهند. معمولا هر آیینه‌ای حتی آیینه‌های کوچک (مثل ماشین من) می‌توانند تمام پشت و کنار ماشین شما را پوشش دهند.

این، قسمتی از روش رانندگی در اینجاست که به رانندگی تدافعی (Defensive Driving)‌ معروف است. در این روش همه به موقع سر کارهایشان می‌رسند، ماشینهایشان آسیب کمتری می‌بینند و از همه مهمتر همه اعصاب راحتتری دارند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

روزگار

 خیلی از مردم وقتی که به مشکلی بر می‌خورند تغییر مسیر می‌دهند. آنها دلایل مختلف برای این کار دارند. اما یکی از دلایلی که بسیار شنیده‌ام و حتی به من هم توصیه می‌کردند این بود که «شاید این دست روزگار به تو می‌گوید که نباید از چنین مسیری بروی».

اما زمانهایی در زندگیم بوده‌اند که یا باید به هر شکلی راهی را ادامه می‌دادم، یا کاری را تمام می‌کردم. شاید به همان جبری که باید درسی را که دوست نمی‌داشتم می‌خواندم و پاس می‌کردم. گاهی هم قسمتی از پروژه‌، کاری بود که دوست نمی‌داشتم اما برای جواب گرفتن از تمام کار باید انجامش ‌می‌دادم. یا حتی برخی از روزهایی که خواب صبحگاهی را دوست می‌داشتم چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و صبح باید کار را تمام می‌کردم. گاهی مشکلی پیش می‌آمد که تنها با تکرار اشتباه و مشاهده جواب آن را پیدا می‌کردم. یا حتی در زندگی خصوصی، ارتباط خوب حتما آنی نیست که هر چیز آن همیشه بدون دردسر پیش برود. گاهی ماندن وتلاش کردن روی ارتباط، نتیجه بهتری دارد؛ ارتباط را محکمتر می‌کند و شناخت از خود و از یکدیگر را بیشتر می‌کند.

 در همه این موارد «دست روزگار می‌گوید که نباید از چنین مسیری رفت» اما واقعا این حرف از کجا آمده است؟ آیا از تنبلی ست یا از ترس از آینده است و یا از کوته بینی ست؛ اینکه فکر می‌کنیم که حقیقت زندگی پیش رویمان تا همان حدی ست که می‌بینیم؟ یا شاید هم از اینکه تعریف «خوب» و «بد» در ذهنمان در حد همان خردسالگی مانده و رشد نکرده است. یعنی اینکه به حدی از رشد نرسیده ایم که به اتفاقات دنیا حتما «مطلق» نگاه نکنیم*. آیا برای این است که به «باور» بیشتر از «عقل و عمل» اهمیت می‌دهیم؟ باوری که می‌شنویم و تکرار می‌کنیم اما افسوس که ذره‌ای در مورد آن فکر نمی‌کنیم.

تجربه زندگی من این است که جاهایی که مانعی می‌بینم بدانم که ثروتی در آن اندوخته شده است. اگر هم دقیقا همان چیزی که من می‌خواهم وجود نداشته نباشد تجربه اش بی نهایت ارزشمند است. قسمتی از زندگی من - و شاید زندگی همه - ازچیزهایی ساخته شده اند که در مسیرهایی که نمی‌خواسته ایم آموخته ایم. گاهی که «دست روزگار» (اگر دستی داشته باشد) مشکل سر راهمان می‌گذارد، همان جایی ست که یا پاداشی به ما می‌دهد، یا نگاهی تازه به ما می‌آموزد و یا راهی را باز می‌کند. اگر هم فکر می‌کنیم که چنین نبوده است شاید به خاطر این است که دید ما محدود است. اگر ماه را نشان دهید، برخی تا فراتر از ماه را می‌بینند، برخی ماه را می‌بینند و برخی دیگر نگاهشان از سر انگشتان فراتر نمی‌رود.

یک بار یکی از بهترین هم اتاقی‌های زمان فوق لیسانس من (که الان  در کانادا ست) ‌گفت که اگر الکترون از حرکت باز ایستد، اتم «ماهیت» خودش را از دست خواهد داد. بعد از آن هر وقت که بخواهم ببینم آیا تصمیمی که می‌گیرم درست است یا نه، فکر می‌کنم که آیا در آن «حرکتی» وجود دارد یا نه؟  تغییر، رها کردن شرایطی ست که با تمام بدی و خوبی هایش در آن بقا یافته‌ایم. مردمان موفق این سرزمین و هر سرزمین آنهایی بوده‌اند که به جای اینکه "برده روزگار" باشند، آن را ساختند.

هم زبان، هم وطن، روزگار دستی ندارد. اگر هم داشته باشد هیچ انسانی از آن خبر ندارد. به جای یافتن مقصر، کمر همت ببند!

ــــــ
* کتاب «۱۰۱ مسئله فلسفی» نمونه های مشابهی دارد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

طبیعت

من شاید نتوانم بیشتر از ۱۵ دقیقه در Gym روی دوچرخه ثابت رکاب بزنم ولی می‌توانم براحتی دو ساعت در شهر دوچرخه سواری کنم. یک علت این است که می‌بینم که با هر تلاش به جلو می‌روم و حرکت می‌کنم. علت دیگر این است که مناظر اطراف، هر چقدر هم که تکراری باشند، هر بار چیز تازه‌ای دارند. جدا از زیبایی بی نظیر مسیر دوچرخه سواری، اینکه نمی‌دانم بعد از پیچ بعدی چه چیزی می‌بینم برایم جذاب است. علت آخر این است که بجای اینکه محدود به زمان باشم، مسیرم آغاز و پایانی دارد. یعنی اینکه می‌دانم تا کجا می‌خواهم بروم و اینکه باید به نقطه شروع (خانه، محل کار...) برگردم و اگر تا آخر مقاومت نکنم راه دیگری نیست که به خانه برگردم. این یکی از زمانهای نادری ست که نقطه پایان و نقطه آغاز یکی اند.

با وجود اینکه بازار تلاش کرده است که برای هر مشکل راه حل جدیدی پیدا کند، من هنوز از روشهای قدیمی ورزش کردن مانند دویدن یا دوچرخه سواری در طبیعت لذت بیشتری می‌برم. گاهی چیزی که ما را به جلو می‌برد نه خود فعالیت، بلکه حس لذتبخشی ست که از انجام آن به دست می‌آوریم.


۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

تمدن متناقض

تازگی‌ها در facebook گروهی ایجاد شده که مردم را تشویق می‌کند از «پنگلیش» نوشتن خودداری کنند. شاید پنگلیشی نوشتن خلاقیتی و راهی برای غلبه بر یک مشکل بود. برای خیلی ها، این گونه نوشتن محدودیت بخاطر زمان کم یا نبود صفحه کلید فارسی یا محدودیت نرم افزاری یا به گونه عدم آشنایی به روش دیگر نوشتن بود. بعدها هم نرم افزارها یا وبسایتهایی ایجاد شدند تا بتوانند نوشته پنگلیشی را به فارسی تبدیل کنند.

وقتی در ایران کتابهای فارسی ترجمه شده رشته خودم را می‌خواندم چیزی که بیشتر از همه چیز مرا آزار می‌داد، عبارت ها یا کلمات انگلیسی بودند که با حروف فارسی نوشته شده بودند. گاهی در زیر نویس، آن را به انگلیسی می‌نوشتند اما همیشه این سوال برایم بوده است که اگر کلمه‌ای انگلیسی ست چرا باید به فارسی نوشته شود؟ آیا این رفتار نوعی بی توجهی و بی احترامی به زبان اصلی نیست؟ آیا در پاسداری زبان فارسی زیاده روی نکرده‌ایم؟ اگر محتوای مطلبی علمی ست پس خواننده توانایی خواندن هر دو زبان را دارد. پس چه دلیلی بر چنین نوشتنی ست که باعث می‌شود آوای انگلیسی (بخاطر تفاوت آن با فارسی) از دست برود؟

من نمی‌خواهم در اینجا از فلسفه اینکه آیا اینگونه نوشتن درست است یا نه بگویم. اما به گمان من این درست نیست که در مورد مسایل مشابه، بطوری متفاوت رفتار کنیم که راحتی خود و ناراحتی دیگران را به همراه داشته باشد یا نسبت به آنچه که ما داریم متعصبانه نگاه کنیم. این رفتار، ناعادلانه و نامتمدنانه است. همانطور که معمولا کسانی که باور دارند «حق گرفتی ست و نه دادنی» از گروه پایین جامعه‌‌ای هستند که بیشتر به دنبال ایجاد درگیری هستند تا حل مشکلات. ماهیت تمدن، تحمیل کردنی، گرفتی یا قابل مالکیت نیست. بلکه تفکر یا رفتاری ست که دیگران آن را دوست دارند، آن را به یاد می‌سپارند و به دیگران می‌آموزند.

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

باد شرقی

از بچگی به آسمان و تغییراتش علاقه داشتم. صدای رعد را دوست داشتم چون فکر می‌کردم صدای خنده آسمان  است. یکی دو هفته پیش، اولین باری بود که متوجه شدم باد از شرق و گاهی جنوب می‌وزد. بادهای قسمت شمال شرق امریکا، همانند بادهای ایران، معمولا از غرب یا شمال غربی می‌وزند. اما به نظر می‌رسد که در بهار اینجا، بادها گاهی تغییر جهت می‌دهند. هیچ وقت یادم نمی‌آید که در ایران بادی از شرق وزیده باشد.

برای خیلی‌ها این چیز مهمی نیست. اما برای هر کسی که به طبیعت توجه می‌کند یا در مورد آن مطالعه می‌کند مهم است. برخی هم به محیط اطراف خود توجه می‌کنند، چون «توجه کردن» یعنی به چیزی اهمیت دادن. وقتی به چیزی اهمیت می‌دهیم که یا برای بقای ما مهم باشد یا آن را دوست داشته باشیم. می‌توانیم به بچه‌ها بگوییم که رعد، صدای خنده آسمان است. بگذاریم بچه‌ها هر چیز آسمان را دوست داشته باشند.

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

Into the Wild

ما هر جمعه شب خانه Philip برنامه‌ای به نام The Movie Night داریم. فیلمها را اغلب Chris از Netflix کرایه می‌کند. گاهی هم من یا دیگران (بیشتر دوستان ایرانی من) فیلمی می‌آوریم. بیشتر، فیلمهای ملتهای دیگر و گاهی هم فیلمهای خوش نام آمریکایی نگاه می‌کنیم. گاهی به یک فیلم کمدی لذتبخش مانند Le dîner de cons و گاهی، مانند دیشب، به یک فیلم پر مفهوم مثل Into the Wild بر می‌خوریم. این آخرین فیلم کارگردانی شده به دست «شان پن» است. 

گاهی من خسته تر از آنم که بتوانم به «شب فیلم» بروم. دیشب هم خسته بودم اما Chris اصرار کرد که این یک فیلم پرمایه است و من هم رفتم. اگر تا به حال از بیشتر پست‌های این وبلاگ خوشتان آمده است شاید به این علت باشد که من و شما نگاه یک سو (و نه حتما یکسان) داریم. پس شاید شما هم از دیدن این فیلم لذت ببرید.

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

خنده بهار

نوروز که بر سفره هفت سین وزید
بر تارک دنیا غزل مهر دمید
 
خندید بهار که نوبت سبزه رسید
بر گرده گاو، ببر پیروز جهید

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

نوشتار علمی

چند سال پیش در ایران، یکی از دانشجویان تازه وارد و یکی از اساتید مشاورم روی پروژه‌ای کار می‌کردند و از من خواستند که در قسمت آماری همکاری کنم تا هر چه زودتر آن را برای یک کنفرانس خارجی بفرستند. بعد از آنکه کارهای آماری تمام شد، از من خواستند که متن انگلیسی را مرور کنم. خلاصه مقاله از لحاظ تکنیکی هیچ مشکلی نداشت و بسیار هم جالب بود. متن انگلیسی هم اشکال دستوری یا لغتی خاصی نداشت اما یک ضعف تکنیکی بزرگ به چشم می‌خورد. نویسنده، مقاله را بیشتر بصورت ادبی نوشته بود، بدین گونه که سعی کرده بود تا حد ممکن از تکرار لغتها اجتتاب کند. نقد من هم این بود که بعضی لغتهای تکنیکی را باید تکرار کرد وگرنه نویسنده گمان می‌برد که از دو یا چند چیز مختلف صحبت شده است. اگر از ترکیب «پارچه خیس» استفاده می‌کنید، تغییر آن به چیزی مانند «الیاف مرطوب» خواننده را بیشتر گیج می‌کند چون فکر می‌کند که از دو چیز مختلف صحبت شده است. 

خوشبختانه من همان ترم اولی که وارد اینجا شدم درسی بنام Scientific Writing گرفتم که تکنیک نوشتن را بخوبی آموزش دادند. اتفاقا چند روز پیش Chris جزوه زیر را برای تمام بچه‌های گروه‌ ایمیل زد. این جزوه قسمتی از آنچه که آموختم را بصورت خلاصه آورده است:
By Marc E. Tischler

متن علمی به اندازه کافی پیچیدگی‌های موضوع مورد تحقیق، پیش زمینه، اهداف، روش آزمایش، نتایج، تفسیر نتایج و بحث را دارد. خواننده هم به اندازه کافی آنچنان به درک و دریافت و احتمالا نقد روش آزمایش مشغول است که پیچیدگی ادبی فقط او را دلزده خواهد کرد و حتی او را از خواندن مقاله منصرف کند. ساده نویسی روشی ست که هر محققی آن را می‌پسندد. یا بهتر است بگویم هر نوع نوشتاری ادبیات ویژه خود را دارد. خواندن مقالات علمی یک فرد را در رمان نوشتن تقویت نمی‌کند همانطور که یک رمان نویس نمی‌تواند مقاله علمی بنویسد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

حق آموختن

پرسیدن خوب است. همیشه روز اول کلاس به دانشجویانم می‌گفتم که «در کلاسهای من هیچ سوالی احمقانه نیست».

اما هنگامی که در سطح بالایی مشغول به تحصیل هستید باید مراقب سوالهایی که می کنید باشید. گاهی سوال کردن در مورد چیزهایی که در رشته تان از بدیهیات بشمار می‌روند، سوالی در ذهن دیگران ایجاد می‌کند که یک نفر چگونه تا این سطح بالا آمده است. شاید یک علت این باشد که همه دانشجویان فکر می‌کنند همه جای دنیا یک جور درس می‌دهند. گاهی هم استاد درس فکر می‌کند که با جواب دادن به آن سوال وقت بقیه افراد گرفته می‌شود.

اگر کلمه یا مفهومی را نمی‌دانید و آن را در مقاله‌ای یا کتابی خوانده‌اید، اول تلاش کنید که آن را در اینترنت یا کتابهای دیگر پیدا کنید. در بیشتر مواقع کلیت موضوع را متوجه خواهید شد اما اگر باز هم مشکل داشتید بطور جداگانه از استاد بپرسید. اگر باز هم چاره نکرد یا اگر سر کلاس درس سوال به ذهنتان رسید و به نظر می‌رسد که تنها کسی هستید که نمی‌دانید موضوع صحبت چیست، می‌توانید بگویید که قادر به یادآوری دقیق موضوع نیستید و بخواهید که یک اشاره کلی به آن بشود.

درست است که سوال کردن و جواب گرفتن پایه اصلی هر دانشگاهی ست اما گاهی برای برخی درک این موضوع زمان می‌برد. گاهی حتی شکایت بعضی دوستانم را بعد از اتمام کلاسی را می‌شنوم که چرا فلان دانشجو (که اغلب خارجی اند) فلان سوال کاملا ساده و بدیهی را پرسید؟ گاهی هم جوابم این است «در عوض او جواب فلان سوال دیگر که کسی نمی‌دانست را می‌دانست».

آموختن هر چیزی حق هر فرد و بویژه هر دانشجویی در هر دانشگاهی ست. اما گاهی راههایی هست که آنها را با کمترین هزینه آموخت.

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

پاسخ به مقاله استرنز

هفته پیش مطلبی در مورد «توصیه به دانشجویان تحصیلات تکمیلی» نوشته «استفان استرنز» پست کردم. مقاله زیر پاسخی (یا به گونه‌ای نظر تکمیلی) بر مطلب پیش است.


قسمتی از مقاله را بصورت خیلی خلاصه در پایین ترجمه کرده‌ام و بسیاری از نکات آنرا خودم هم تجربه کرده‌ام. خواندن این مطلب را به بسیاری از دانشجویان، بخصوص آنها که در امریکا مشغول به تحصیل هستند توصیه می‌کنم. در انتهای متن چند توصیه مرتبط را هم اضافه کرده‌ام.
---------
خلاصه مقاله:
تحصیلات عالی شما را از آدمی که مقاله می‌خواند به آدمی که مقالتش خوانده ‌می‌شود تبدیل می‌کند. 

مثبت فکر کنید و فعال و مستقل باشید. 

مانند یک حرفه‌ای رفتار کنید تا دیگران به شما اهمیت بدهند. با کسانی که تحقیقات جالب انجام می‌دهند همکاری کنید تا بتوانید با دیدگاههای مختلف آشنا شوید، تکنیک یاد بگیرید و در نتیجه نسبت به کار خود هیجان داشته باشید. با استادان قدیمی همنشین شوید تا از تجربیاتشان بیاموزید. علم مانند نوعی فعالیت تاریخی ست که در آن پیشرفت در علم با درک گذشته به دست می‌آید[۱].

خود را آماده کنید که کامل و جامع بیندیشید. درسها را زودتر بگذرانید. بهتر است با پروژه‌ای که استادتان به شما می‌دهد کار را شروع کنید. گرچه باید مستقل فکر و تحقیق کنید اما باید بدانید چرا یک پروژه را انجام ‌می‌دهید.

هر کسی معمولا در یکی دو سال اول  دوره‌ای از استرس و ‍فشار فکری را تجربه می‌کند. بنابراین:
  • تمام درسهای اجباری و زبان را بگذرانید. استادها از دانشجویان کوشا خوششان می‌آید. 
  • قانونی نیست که حتما طول دوره Ph.D باید چهار سال باشد. گاهی به زمان بیشتر، تغییر دانشگاه یا استاد و یا حتی مرخصی تحصیلی نیاز دارید. 
به خودتان به چشم یک محقق حرفه‌ای برای بقیه عمرتان نگاه کنید و به همین ترتیب هم رفتار کنید.

به هر پروژه به چشم یک مقاله قابل چاپ نگاه کنید. «رفتار حرفه‌ای» شما موجب می‌شود که آنها هم به همان چشم به شما نگاه کنند و کمکتان نمایند. شبکه ارتباطتان را به خارج از گروه و دانشگاه خود گسترش دهید و عضو انجمن‌های مرتبط به کار خود شوید. هر ارتباط یا کار خارج از دانشگاه باعث افزایش امکان دریافت پیشنهاد کار یا موقعیت  مشابه در آینده‌ می‌شود.

درسهایی که بگیرید که  فرآیند اندیشیدن را بیشتر از حفظ کردن در شما تقویت کند. درسهایی بگیرید که زمان بر نباشند. روش استفاده از وسایل کار مانند کامپیوتر، تایپ کردن و کارهای آماری را بیاموزید[۲]

پروپوزال نویسی مهارت بسیار مهمی ست. از استاد راهنمای خود بخواهید نمونه‌ای از پروپوزالهای تصویب شده و تصویب نشده اش را به شما نشان بدهد [۳].

با حمایت و کمک استاد راهنمایتان پروپوزال بنویسید و به مراکز مهم بفرستید [۴]. اگر پذیرفته شود علاوه بر اینکه پولی بدست می‌آورید، می‌توانید آنرا در C.V بگذارید و به استاد راهنما و بقیه افراد گروه خودی نشان دهید.

با کمیته خود روابط خوبی پایه گذاری کنید. حرفهایشان را جدی بگیرید تا بتوانید بعد از اتمام تحصیل، توصیه نامه‌های خوبی بگیرید.
پایان نامه، پایان کار نیست بلکه آغاز کار شما بعنوان یک محقق است. تا جای ممکن تلاش کنید. اگر محافظه کار نباشید و کارهای با ریسک بالا را انجام بدهید در آینده بیشتر به خودتان افتخار خواهید کرد [۵]. گاهی کار تحقیقاتی شما را متقاعد می‌کند که علاقه و استعداد شما در جای دیگر است. برای همین به موقع جهت خود را تغییر دهید.

بر خلاف اعتقاد عمومی، نوشتن و انتشار مقاله لذتبخش است [۶]. بعلاوه نوشتن یک فرآیند آموزنده است که موجب می‌شود درکتان از موضوع وسیع شود. دقیق باشید، فکر خود را قبل از نوشتن منظم کنید، جملات را دقیق بنویسید و قبل از فرستادن مقاله برای مجله از چند نفر بخواهید که آن را با نگاه انتقادی بخوانند. اول حین ناهار با بقیه دوستان در مورد آن بحث کنید. بعد آن را بر روی کاغذ آورده و از دوستان هم گروه و استاد راهنما بخواهید که نظراتشان را در مورد آن بگویند. می‌توانید آن را برای چند نفر متخصص در این شاخه بفرستید و بالاخره آن را برای مجله بفرستید.

اگر قالب نوشتن مقاله مطابق نظر مجله نباشد نشان می‌دهد که:
   ۱- مقاله قبلا توسط مجله دیگری رد شده است.
   ۲- شما در کار خود جدی و دقیق نیستید.

از فرصتها استفاده کنید. نظر استاد راهنمایتان در مورد سمینار کاندیداهای شغل در دپارتمان را جویا شوید.

شما بعنوان یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی تحت فشار نیستید بلکه حتی آزادی‌های زیادی هم دارید.

بیشتر زمان خود را با دانشجویان و استادانی بگذرانید که پروژه‌های بزرگ و مهمی انجام می‌دهند. به نظم و ترتیب اهمیت بدهید و آن را به بهترین شکل خود یاد بگیرید تا راندمان بیشتری داشته باشید و زمان کمتری را تلف کنید [۷]. همین نکته روی کارایی و انگیزه شما اثر مثبت خواهد گذاشت.
--------
۱- علم یک فرآیند وابسته به آزمایش و خطاست. بنابراین به هر مقاله علمی به چشم یک منتقد نگاه کنید اما در انتقاد کردن منطق و مدرک را رعایت کنید. با انتقاد بی‌جا بیشتر به اعتبار خود ضربه خواهید زد. اگر نسبت به انتقاد خود شک دارید آن را به شکل سوال مطرح کنید.

۲- سریع تایپ کردن مهارتی ست که آموختن آن شاید یک ماه وقت بخواهد اما شما سپاسگزار خودتان خواهید شد اگر آن را بیاموزید. مهمتر از آن، آمار را تا حد امکان بیاموزید و به آن به چشم دانشی که هر روز نیاز به یادگیری آن هستید نگاه کنید. اگر آمار را بخوبی بدانید می‌توانید آزمایشها را به زیبایی و مهارت طراحی کنید و نتایج و بحث منطقی و فراگیری را بنویسید. قسمت عمده مقاله شما به روش آماری آن وابسته است. چیزی که اغلب دانشجویان در آن ضعف دارند!

۳- بعضی از استادها به شما اجازه می‌دهند که مقالاتی -که برای داوری به آنها فرستاده می‌شود- را بخوانید یا نظر داوری خود را به آنها بدهید. البته این کاملا به شخصیت استاد راهنمایتان وابسته است. اما شما هم می‌توانید چنین پیشنهادی بدهید که مایل هستید برای افزایش مهارتهای خود مقالات یا پروپوزالها را داوری کنید.

۴- توصیه من این است که برای هر پروژه خودتان پروپوزال بنویسید. این به شما کمک می‌کند که مشکلات احتمالی کار را حدس بزنید و از قبل روی آن برنامه ریزی کنید. می‌دانید که چه روش آماری استفاده کنید و چگونه تفسیر کنید.  می‌فهمید که چقدر زمان نیاز دارید. و بالاخره اینکه می‌دانید در مقاله از چه ‌می‌خواهید سخن بگویید.

۵- ریسک پذیری بسیار مهم است و شاید یکی از دلایلی بود که من توانستم به جایی که هستم بیایم. علم مانند ورزش کردن است؛ وزنه‌ای انتخاب کنید که بتوانید آن را بردارید اما برای تکرار حرکت با آن با سختی مواجه شوید تا عضلاتتان رشد کنند!

۶- پیشتر هم توصیه کردم که از Zotero استفاده کنید. لوگوی آن را در گوشه بالای سمت راست وبلاگ گذاشته‌ام. امکاناتی که این ابزار در اختیار شما قرار می‌دهد بسیار زیاد ولی مجانی ست و هر چند وقت یکبار هم چیز جدیدی به آن اضافه می‌کنند.

۷- بعد از خواندن مقالات آنها را روی هم تلنبار نکنید. پرونده سازی کنید و هر کدام را در پرونده خودش بگذارید. برای من راحتتر این است که پرونده مقالات داخل کشوی میزم با پرونده مقالات در zotero همخوانی داشته باشند. تمیزی،‌ نظم و دقت کیفیت کار و نتایج شما را بالا برده و در نتیجه مقالات بهتری چاپ خواهید کرد. ایده‌های خود را حتما جایی برای خود یادداشت کنید و به مقالاتی که در مورد آن خوانده‌اید اشاره کنید. نتایج را بلافاصله هم روی کاغذ و هم روی کامپیوتر ذخیره کنید و در اولین فرصت کارهای آماری یا آنالیزی آن را انجام دهید، نتایج را پرینت گرفته و نتیجه نهایی را به زبان علمی خودتان بنویسید. یادتان باشد که گزارشی از هر مرحله از کار خود داشته باشید.

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

ورزش برای ذهن

سه چیز صبحها مرا براحتی و با خلق خوش از خواب بیدار می‌کند: نور چراغ، موسیقی آشنا و بوی چای یا قهوه ملایم. پیشتر به اثر نور چراغ اشاره کرده بودم. تجربه جدیدم هم به من نشان داده که اگر موسیقی که می‌شناسم یا آن را حفظ هستم بشنوم، ذهنم بسیار سریع به حالت هوشیار و بیداری می‌رسد. اما تجربه‌ام با  ساعت رادیو دار (که سر ساعت بجای زنگ زدن رادیو را روشن می‌کند) نشان می‌دهد که اگر موضوع یا خبری که پخش می‌کند مورد علاقه من باشد، ذهنم مرا بیدار می‌کند. 

اما پیام اصلی این پست مطلب زیر است. امروز صبح ذهنم با شنیدن خبرهایی از رادیوی npr سریع بیدار شد. مطلب اول این بود: 

خلاصه مطلب اینکه یک خانم محقق که روی رفتار به ظاهر عجیب فرزندان دبیرستانی‌اش مطالعه می‌کرده متوجه شده که در چنین سنی قسمت جلویی مغز که ظاهرا وظیفه بینش درونی (در برآورد اثر رفتار خود بر دیگران) را به عهده دارد ارتباط کندی با بقیه قسمتهای مغز دارد. برای همین، رفتارها در چنین سنی گاهی گستاخانه و خود محور به نظر می‌رسند. اما برای آنها یادگیری بسیار راحت است. 

خبر دومی که بلافاصله بعد از قبلی پخش شد این بود: 

مغز همیشه در حال تکامل است و سلولهای مغزی جدید می‌سازد. با افزایش سن تا میانسالی، یادگیری سخت تر می‌شود اما قدرت تفکر پیچیده افزایش می‌یابد که بخاطر افزایش سرعت انتقال اطلاعات در مغز است. تمرین، توانایی ذهن کوتاه مدت را افزایش ‌می‌دهد وموجب تصمیم گیری بهتر می‌شود.

مهمترین نکته این است که ورزش کردن باعث افزایش هیپوکامپ، که منطقه کلیدی حافظه است، و دیگر مناطق مخصوص تصمیم گیری، برنامه ریزی و انجام کارهای همزمان می‌شود.

خوشبختانه اینجا ورزش کردن مثل مسواک زدن است، مردم به طور مرتب آن را انجام می‌دهند. استاد راهنمای ۷۰ ساله من هر دو-سه روز یکبار ۵ مایل می‌دود (و جای تعجب نیست که کسی حدس نمی‌زند که ۷۰ ساله باشد). بهتر است بگویم تمام استادهای معروف دپارتمان به صورتی ورزش می‌کنند. برای من آخرین خبر npr مهمترین دلیل برای ادامه ورزش کردن است. تنظیم وزن دلیل اصلی من برای ورزش کردن نیست و شاید با عقیده‌های من همخوانی نداشته باشد. اما علاوه بر سلامت جسمی و اثر روانی، افزایش راندمان ذهنی دلیل مهمی برای ورزش کردن است. می‌توانید این را هم به لیست کارهایی که به یک دانشجوی تحصیلات تکمیلی یا محقق موفق کمک می‌کند اضافه کنید.

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

توصیه به دانشجویان تحصیلات تکمیلی

حدود دو سال پیش بود که استاد راهنمایم در یکی از جلسات هفتگی گروهمان مقاله‌ای را به هر یک از ما داد. عنوان مقاله اصلی این بود:


این مقاله همراه با چند مقاله دیگر (که آنها را بعدا پست خواهم کرد) کمک بزرگی در تلاش من برای پیشروی در دوره دکترایم بوده‌اند. نکات زیادی باعث پیشرفت یک نفر می‌شوند که گاهی به شخصیت فرد بستگی دارند. چیزهایی هم هستند که در طول زمان در خودمان کشف می‌کنیم. به زبان دیگر، تحصیلات عالیه و تخصصی فقط پیشرفت در کار یا درس نیست بلکه نوعی خودسازی است که باعث می‌شود درس خواندن لذت بخش باشد. اما نکاتی در بین بیشتر رشته‌های علم عمومی هستند و این مقاله به نوعی به برخی از آنها اشاره کرده است که خواندن آن را برای تمام کسانی که می‌خواهند تحصیلات عالیه (فوق لیسانس یا دکترا) بگیرند توصیه می‌کنم.

یک دلیل نوشتن در اینجا، به اشتراک گذاشتن آنچیزهایی ست که فکر می‌کنم به دیگران کمک می‌کند یا تلنگری به روش اندیشیدن دیگران می‌زند تا گسترده‌تر بیندیشند. پست «راهنمای تحصیل در امریکا» در وبلاگ قدیمی، با آنکه نسبت به آنچه که در این وبلاگ گذاشته‌ام ناقص‌تر و قدیمی‌تر است، هنوز روزانه حدود ۶۰ بازدیدکننده دارد که نشان می‌دهد در جاهایی به هدفم رسیده‌ام. اما چیزهایی هم هستند که دست یابی به آنها بر دوش خوانندگان است. مثلا یکی از پیش فرضهای من برای ترجمه نکردن مقاله بالا این است که فکر می‌کنم هر کسی که در حد تحصیلات تکمیلی مشغول است باید بر انگلیسی مسلط باشد (چیزی که بارها آن را تکرار کرده‌ام). 

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

گذشته، حال، ارتباط

یک- جالب این است که هنگامی که مشکلی پیش می‌آید بیشتر مردم می‌دانند که چرا آن اتفاق افتاد اما گاهی حتی یک نفر پیدا نمی شود که به مشکل به گونه‌ای نگاه کند که بتواند آن را حل کند یا به گونه‌ای نو و خلاقانه از آن درسی بگیرد. مایلم بدانم چرا برای مردم حرف زدن از گذشته و داستان پردازی در مورد آن راحتتر از حرف زدن از آینده است؟ 

به گمانم، گروهی از مردم چون از آینده می‌ترسند خود را با گذشته سرگرم می‌کنند. گروهی هم چون از حرکت کردن بیم دارند، دو کار می‌کنند: یا دلیل می‌آورند که چرا به پیش نرفتند (و آنقدر در این مورد حرف می‌زنند تا باورشان شود) و یا بخاطر تنبلی دوست دارند حرف از عمل بزنند تا اینکه عملی انجام دهند. فکر نمی‌کنم که هیچکدام از این گروه بتوانند محقق شوند چون کسی که نتواند به اندیشه خود سامان دهد و نداند که چه دستاوردی برای آینده یا آیندگان خواهد داشت، کاری جز تولید داده‌های بی مصرف نمی‌کند. 

دو- یکی از هنجارهایی که برخی جوامع و تا حدی جامعه امریکا با آن دست به گریبان است، نبود ارتباط بین قشرهای مختلف جامعه است. مشکل قسمتی از جامعه (معمولا غیر دانشگاهی) این است که بخش دیگر جامعه (معمولا دانشگاهی) ارزشهای گذشته را از داده است. همین طور دانشگاهی ها هم اعتقاد دارند که قشر تحصیل نکرده منطق و بینش خود و‌ آینده نگری را از دست داده است تا آنجا که یا با بیهوده گویی حقایق را نمی‌بیند و یا اینکه با سفسطه بافی آنها را انکار می‌کند. من نمی‌خواهم بگویم که حق با چه کسی ست چون مسلما قشر مخالف با دلایل خود حرف مرا قبول نخواهد کرد حتی اگر حرف من کاملا درست باشد (که هیچ وقت چنین باوری نداشته‌ام). اما نکته بسیار مهمتر این است که چرا و چگونه این دو گروه جامعه ناتوان از ارتباط با همدیگر هستند؟ هر چقدر هم که به پیش می‌رویم این فاصله بیشتر می‌شود. دلایل آن بسیار است. یک مثال از این دو قطبی بودن را می‌توان در فیلم Flock of Dodos* دید. در انتهای فیلم یکی از استادان یکی از دانشگاههای معروف می‌گوید که مشکل ما (در تدریس و تفهیم تکامل) این است که ما نتوانسته‌ایم بعنوان آموزگار با قشر عادی جامعه ارتباط برقرار کنیم. 

برای بسیاری از ما سخن گفتن از چیزی که افراد معدودی آن را بفهمند، مایه سربلندی بوده است. تلخ یا شیرین، هر گروه حرفها یا نجواهای مخصوص خود را برای افراد گروه خود تکرار (و نه خلق) کرده‌اند به گونه‌ای که یا گروه مقابل از درک آن ناتوان بوده‌اند و یا آنها را به ناتوانی از درک حرفهای خود متهم کرده‌اند. شاید هم رد حرف طرف مقابل یکی از روشهایی بوده است که برای برتر بودن خود بر دیگران برگزیده‌ایم و به همین گونه گاهی خشم خود از ناتوانی در ارتباط را با کوچک شمردن طرف مقابل نشان داده‌ایم.

به گمان من یکی از نکته‌های کلیدی در عدم ارتباط این است که این دو گروه  دو فلسفه زمانی مختلف دارند: گذشته و آینده. هیچکدام هم قادر به پذیرش قالب زمانی طرف مقابل نیست یا بعبارتی، شاید هیچکدام توانایی ایجاد فرصت برای گروه مقابل برای تصمیم گیری و در نتیجه برتری در برخی‌ حیطه‌های خود را نمی‌دهند. برای هر گروه قابل قبول نیست که برای مدتی خود را در شرایط طرف مقابل بگذارد، مثل او فکر کند و موارد قدرت و نقصان نظریه‌ها را درک کند. خوب یا بد، طرز تفکر جوامع با روشهای اقتصادی گره خورده است چون اقتصاد، پایه‌ای در جامعه شناسی دارد. بنابراین چنان دور از ذهن نیست که وقتی به آموزش یا ارتباط با افراد نگاه می‌کنیم، بهتر است فکر کنیم که آنها به هر آموزشی به چشم خرید و فروش نگاه می‌کنند. مردم چیزی را می‌پذیرند که سودی داشته باشد. پس گاهی هم طرز فکری را رها نمی‌کنند چون فکر می‌کنند آنچه که دارند بهتر از آنچیزی ست که «شاید» بدست آورند. ما هنوز باید برای گسترش و بهبود روابط با یکدیگر تلاش کنیم. روابط اجتماعی قویتر در کنار بازیهای کودکانه و آموختن زبان جدید از ابزارهایی هستند که هوش را تقویت می بخشند و به ما درک دنیا، درک یکدیگر و در پیشرفت و خوشحال بودن کمک می‌کنند.
 

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

زمان پردازش

بدترین روش تدریس یک استاد یا آموزگار این است که آنقدر اطلاعات مفید و مخصوصا غیر مفید بر سر دانشجویان بریزد که تا جلسه بعدی فرصت پردازش اطلاعات را نداشته باشند. 

این نوع بمباران اطلاعاتی چیزی بوده است که در دنیای طبیعت هم خودش را نشان داده است. پردازش اطلاعات وقت گیر است چون علاوه بر پردازش داده‌ها به بررسی درستی آنها نیز نیاز است.  بنابراین معمولا موجوداتی که زودتر خود را با شرایط جدید هماهنگ می‌کنند زنده می‌مانند.

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

پاداشهای پایا

هنوز هم فکر می‌کنم که اگر همه، از مردم عادی گرفته تا دانشمندان، به اندازه توماس ادیسون باور داشتند که هر شکستی راهی برای رسیدن به پیروزی ست، ما تندتر به پیروزی‌هایمان دست یافته بودیم!

الان دو ماه است درگیر یک قسمت از راه اندازی سیستمی برای انجام آزمایشها هستم اما یک جای سیستم اشکال دارد و جالب این است که مقالات مشابهی که انجام شده اصلا به این نکته و اینکه سیستمشان دقیق هست یا نه توجه نکرده‌اند. حالا من نه  کاملا به نتیجه آزمایشهای آنها باور دارم و همین طور نمی‌دانم از کدام روش جوابهای بهتری خواهم گرفت. اگر فرهنگ انسانی به شکست های دیگران به اندازه پیروزیهایشان باور داشت، تا به حال مقالات زیادی چاپ شده بود که «چگونه کار نکردن» چیزی را توضیح دهد نه اینکه یک سری مراحلی چنان از زیر چشمها در برود که فقط نتیجه مثبت دیدن را دلیل بر درستی سیستم بدانند.

به سیستمی باور بیشتری دارم که هدفهای بیشتر بلند مدت تری را در برگیرد.این، سیستمی ست که پاداشتهای پایایی خواهد داشت.

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

خودبین نادان

استاد راهنمایم همیشه می‌گوید:
«بدترین ترکیب در شخصیت یک انسان وجود همزمان خودبینی و نادانی است. اگر کسی فقط حماقت کند اما به اشتباه خود پی برد و آن را بپذیرد، یا اگر کسی فقط خودبین باشد اما نادان نباشد، همیشه راه بازی در پیش رو هست».

۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

PBS

PBS مخفف Public Broadcasting Service یک سرویس تلویزیونی عمومی و غیرانتفاعی در امریکا و مشابه آنچیزی ست که پیشتر مورد npr (رادیو) توضیح دادم. با این تفاوت که PBS برخلاف npr مرکز تولید برنامه‌های خبری مستقل ندارد. ایستگاه‌های پخش این شبکه معمولاٌ توسط دانشگاه‌های مختلف آمریکا یا ارگانهای غیر انتفاعی بصورت محلی اداره می‌شوند. PBS به عنوان یکی از معتمدترین انستیتوها برای امریکایی‌ها شناخته شده و تلاش می‌کند اخبار و اطلاعات را به عادلانه ترین و کامل‌ترین روش در اختیار بینندگان خود قرار دهد. پایه چنین تبادل اطلاعاتی، اعتماد به قدرت فهم و درک هر فرد بشمار می‌رود. یکی از لذتهای تماشا کردن برنامه‌های PBS نبود «پیامهای بازرگانی» در حین پخش برنامه‌هاست. این یکی از مهمترین مزایایی ست که این شبکه تلویزیونی را از دیگر شبکه‌ها متمایز کرده است. از آنجا که این شبکه بصورت محلی کار می‌کند، از یک تا چند کانال تلویزیونی وابسته به PBS، برنامه‌های متنوع را پخش ‌می‌کنند. مثلاً Create یکی دیگر از شبکه‌هایی ست که  بسیاری از ایستگاه‌های آمریکا از جمله دانشگاه ما آن را تقویت و پخش می‌کند و خود وابسته به چند ارگان از جمله PBS است. این شبکه تلویزیونی در مورد آموزش آشپزی، هنر، گلکاری و باغبانی، تعمیر خانه و مسافرت برنامه دارد.

PBS بگونه‌ای شبکه فرهیختگان امریکا شناخته می‌شود. لیست برنامه‌های آن و محتوای برنامه‌هایشان نشان می‌دهد که چقدر بر افزایش دانش و فرهنگ مردم می‌کوشد. بعنوان نمونه NOVA و Nature از برنامه های محبوب دانشمندان و محققان است. PBS KIDS به آموزش کودکان می‌پردازد و PBS Teachers به کمک آموزگاران ‌می‌شتابد. اخبار هم به عهده بخش PBS NewsHour است.

برای من بسیار جالب است که چگونه می‌توان تفاوت فرهنگی در امریکا را با عوض کردن یک یا چند کانال دید. برای بخشی از امریکایی‌ها برنامه‌های چنین شبکه‌ای «خسته کننده» است همانطور که برای طرفداران این شبکه برنامه‌های بظاهر سرگرم کننده شبکه‌های دیگر، بسیار سطحی و پوشالی اند. اما برای جامعه‌ای که بخش عمده مجلات و مدیای آن به  بحثهای پوچ و افراطی در مورد زندگی افراد نامدار (هنرمند، پولدار یا سیاستمدار)، لاغری، زیبایی و سرگرمی‌های عامه پسند می‌پردازد، استقبال کم از چنین شبکه پر محتوایی عجیب نیست. برای اثبات گفتارم کافی ست به سوپرمارکت‌های اینجا سری بزنید و به بخش عمده مجلات نگاهی بیندازید. مشکل چنین جامعه‌ای این است که بین قشر تحصیل کرده و قشر عادی جامعه چنان شکافی وجود دارد که برای یک استاد دانشگاه، تدریس موضوعی مانند «تکامل»، بخاطر نگاه متعصبانه کلیت جامعه، مشکل و حتی تدریس آن در برخی ایالتها ممنوع است. با این حال شکستن باورهای غلط بیشتر به عهده فرهیختگان جامعه بوده است.

پی نوشتها:
اطلاعات برای دریافت ماهواره‌ای برنامه PBS را از اینجا می‌توانید دریافت کنید.
PBS در ویکی پدیا