۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

ترس، خشم، پسرفت

ترس در بقای زندگی تقریبا تمام موجودات نقش دارد. شاید در زبان زیست شناسی، بسته به موجود زنده، به آن نامهای مختلف بدهند اما نهایت همه آن رفتارها زنده ماندن برای دمی بیشتر است. هر چقدر که موجود زنده تکامل یافته تر و دارای رفتارهای اجتماعی پیچیده تری می‌شود، نسبتِ رفتارهای پرخاشجویانه به فرار از موقعیت افزایش می‌یابد (+، ++ و +++). مثلا اغلب حیوانات در صورتیکه گرسنه نباشند و تهدید شوند، راه فراری می‌یابند. اما اگر راه فرار نداشته باشند و احساس خطر کنند از خود دفاع خواهند کرد. اینکه چه رفتاری بروز دهند به سیستم عصبی (غریزه) و برآیند محاسبه ذهنی از هزینه هر کدام از رفتارها بستگی دارد. در کل، سه فرضیه برای ریشه رفتارهای تهاجمی تعریف شده اند: غریزه، یادگیری، و نا امیدی یا ناچاری. فرضیه سوم بیشتر رشد کرده و حتی دو فرضیه دیگر را تحت تاثیر قرار داده است. یعنی غریزه اصلی، حفظ حیات است و در صورت ناچاری به خشم و سپس حمله (یا به تعبیری دفاع از خود) تبدیل می‌شود. اما یادگیری می‌تواند معادله را تغییر دهد. یعنی تجربه حمله یا مشاهده حمله دیگر اعضای گروه باعث افزایش این رفتار می‌شود. از طرف دیگر شناخت عامل ترس و بقولی اهلی شدن، ترس و پرخاش را کمتر می‌کند (+). آنچه که تا به حال گفته شد برای بررسی رفتار یک فرد ساده است. اما برای گروهی از حیوانات یا انسان که دارای روابط اجتماعی هستند شرایط کمی متفاوت است. زیرا گونه‌ای از روابط اجتماعی، دفاع از یکدیگر است که تقریبا در تمام جانداران تکامل یافته تر دیده می‌شود.

خشونت در انسان استرس بسیار زیادی ایجاد می‌کند. البته میزان کم استرس در شرایطی مثل تمام کردن پروژه، مصاحبه یا امتحان دادن باعث برانگیختگی، ایجاد انگیزه و افزایش کارایی فرد می‌شود. اما اگر میزان محرکه‌های درونی و بیرونی از حد تحمل فرد بگذرند، استرس (به معنای منفی و مضر) ایجاد می‌شود (شکل1). هر چقدر که میزان استرس بیشتراز حد تحمل فرد شود، نگرانی افزایش یافته و به تدریج به وحشت، خشم و بالاخره پرخاش می‌رسد که ناشی از افزایش میزان آدرنالین خون است. در جوامع پیشرفته، رفتارهای خشن و تهاجمی را به صورتهای دیگر مانند ورزش کردن تخلیه می‌کنند. اما در بسیاری از مردم، این حس به صورت خشم فرو خورده باقی می‌ماند تا هنگامی که بصورت رفتارهای بسیار خشن، بیرحمی یا حتی خشم برای انجام وظیفه در جنگ یا جنایت خود را بروز دهند. کسانی مثل صدام حسین یا میلوسویچ که خود، این هنجارها را در طولانی مدت تجربه کرده بودند، استراتژیهای فکری برای مقابله با استرسهای بیشتر، مانند جنگ را داشتند. اما کسانی که تربیت شده فرهنگهای صلح جویانه هستند و در شرایط جنگ یا خشنی قرار می‌گیرند مجبورند که این تناقض درونی‌ را حل کنند. خشونتهای نظامی یا تروریستی ابتدا باعث افزایش استرس و در نتیجه زخمهای روانی می‌شود. بعد از چند ماه که جامعه با شرایط ناخوشایند تطبیق یافت، به تدریج به مشاوران نظامی که تجربه مبارزه داشته‌اند وابسته شده و حتی شاید خود را تجهیز کند (منبع).

جامعه سالم و در حال صلح در حالت منحنی نرمال قرار دارد (شکل 2a). یعنی بیشتر مردم با انگیزه هستند، تعداد بسیار کمی هم در حالت افسردگی یا خشم دیده می‌شوند. اما هنگامی که استرس و محرومیت بر جامعه‌ای وارد شود، ابتدا ترس حاصل از آن باعث وحشت عمومی و سپس پناهندگی‌ها یا مهاجرت‌های گروهی می‌شود. در گروه باقیمانده میزان خشم، جنایت، خشونت نژادی و تروریسم افزایش می‌یابد (شکل 2b). اگر جامعه‌ای تا بحال تحت استرس و فشار بوده است، استرس بیشتر‌ می‌تواند باعث افزایش تعداد افرادی شود که به خشونت می‌گرایند. یعنی ارزشهای اخلاقی و نُرم جامعه ضعیف تر خواهد شد. بعبارت دیگر منحنی نرمال جامعه کاملا وارونه شده، از تعداد افراد سالم و طبیعی جامعه کم می‌شود و در عوض بر میزان دو گروه افسرده (و در نتیجه افراد با زخمهای روانی شدید) و گروههای نگران و وحشت زده (و در نتیجه پناهندگان، مهاجران، فعالیتهای نظامی، و نسل کشی) افزوده می‌شود (شکل 2c). هر چقدر که زمان یا میزان استرس در جامعه‌ای زیادتر شود، احتمال افسارگسیختگی در جامعه افزایش می‌یابد. راه چاره، کم کردن استرسهای اقتصادی، نظامی، محیطی یا سیاسی بر جامعه است (منبع).

متاسفانه مشکلات چنین جامعه‌ای دامن گیر نسل های بعدی هم خواهد شد. رفتار تهاجمی موجب ایجاد ترس در کودکان می‌شود. ترس ایجاد شده موجب بروز رفتار تدافعی و کاهش یادگیری خواهد شد (+). بنابراین به دور از ذهن نیست که جامعه‌ای که دستخوش رفتارهای خشن است، از لحاظ تکاملی علمی و فرهنگی پسرفت کرده و به دلیل کاهش مهارت، امکان رقابت با جوامع دیگر را از دست بدهد و به رتبه‌های آخر جدول سقوط کند. از این دیدگاه، «در حال توسعه» ماندن کشورهایی که در آنها خشونت یا جنگهای داخلی وجود داشته، کاملا منطقی است.

تمام مطالب را از پاراگراف آخر به اول که بخوانید به این نتیجه می‌رسید که «ترس باعث پسرفت می‌شود». این عبارت آخر را خیلی‌ها می‌دانند، خیلی‌ها به آن عمل می‌کنند و خیلی‌ها نتیجه پیشرفت از آن دارند. زیرا خیلی ها نادانند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

پست‌های بلند

شاید یکی از ویژگی‌های من، نوشته‌های طولانی چه برای خودم (در دفتر خودم یا حتی مقالات علمی) و یا در این وبلاگ باشد. متن‌های طولانی برای بسیاری ناخوشایندند که شاید بخاطر کم حوصلگی، وقت کم یا عدم علاقه خواننده به موضوع باشند. موفقیت من در طی سالهای گذشته در ایران تا حد زیادی بخاطر استفاده از روش تفکر دیالکتیک* بود. شاید اولین بار، در بچگی فهمیدم که چیزی مانند این روش مرا راحتتر و زودتر به نتیجه می‌رساند و ارتباط من با اطرافیان و دنیای اطرافم را بهبود می‌بخشد. بعد که با خود این فلسفه آشنا شدم، با دقت و نظم بیشتر از آن استفاده کردم تا جایی که قسمتی از روش ارتباط و کارم شد. موقعی که امتحان زبان (TOEFL) می‌دادم از همین روش نوشتاری استفاده کردم و وقتی که به امریکا آمدم، از ما خواستند که همین روش را در نوشتن تکلیف‌ها یا مقالات استفاده کنیم؛ روشی که جای پای خود را در این وبلاگ باز کرد. 

در این روش، یک واقعیت مشاهده شده یا یک تفکر بیان می‌شود. در پاراگراف یا قسمت دوم، در مورد آن سوال می‌شود یا به گونه‌ای در مورد حالت مخالف آن بحث می‌شود و از ترکیب این دو، قسمت آخر که نتیجه کاربردی ست نوشته می‌شود. گاهی اوقات متن‌ها به همین دلیل طولانی ‌مي‌شوند.

این پست، بهانه نوشتن این متن بود. درست است که ساده نویسی در جای خود یک هنر است اما برای خلق هر هنری به زمان نیاز است و گاه در انبوه کارهای روزانه این زمان را نمي‌یابم. گاهی هم حس می‌کنم که باید از روشی که برای تدریس در اینجا آموختم و استفاده می‌کردم بهره بجویم؛ باید بین دانش اولیه و مقصد مورد نظر پلی ساخت و گاهی این پل طولانی و بلند می‌شود.

------
* Dialectic  در ویکی پدیا انلگلیسی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

آیینه بغل

رانندگی نادرست در ایران به دلایل مختلفی بستگی دارد. قسمتی از آن به فرهنگ و نگاه افراد بر می‌گردد که ریشه «رانندگی تهاجمی» هستند. چیزهایی مثل زرنگی یا «گرفتن حق» انسانها را از اصول یک جامعه متمدن عقب می‌اندازند. اما کسانی هستند که جزو هیچکدام از گروه بالا نیستند اما باز هم به دلیل آموزش نادرست رانندگی، خطراتی ایجاد می‌کنند. 

یکی از مهارتها در رانندگی دید خوب است و آیینه های بغل و عقب به دید خوب بسیار کمک می‌کنند. تنظیم آیینه عقب بسیار راحت است: وسط آیینه عقب را با وسط شیشه عقب تنظیم کنید. آیینه های بغل برای دیدن ماشین‌های در حال حرکت، مخصوصا در اتوبانها، بسیار مهم هستند. در ایران به من گفته بودند که آیینه های بغل را طوری تنظیم کنم که قسمتی از بدنه ماشین خودم در گوشه های آیینه دیده شود. اما در این روش،‌ ماشین های در حال عبور از کنار ما، در نقطه کور خواهند بود و تغییر مسیر ناگهانی موجب تصادف می‌شود.

روش معمولی که اینجا برای تنظیم آیینه بغل توصیه می‌شود را می‌توانید در این کلیپ ببینید (یا این و یا این). اگر سرعت مناسب اینترنت برای دیدن کلیپ ها را ندارید،‌ به این شکل نگاه کنید. شکلهای ۲ و ۵ روش نادرست تنظیم آیینه و شکلهای ۱، ۳ و ۴ روشهای درست تنظیم آیینه را نشان مي‌دهند.

- برای تنظیم آیینه سمت راننده: در حالی که روی صندلی تنظیم شده نشسته‌اید، سر خود را تا حد امکان به سمت شیشه چپ ببرید تا به شیشه بچسبد (یا حتی کمی از پنجره بیرون برود). سپس اگر بدنه ماشین خود را می‌بینید، آیینه سمت راننده را آنقدر به سمت چپ بچرخانید تا اینکه بدنه ماشین از دید آیینه خارج شود (شکل شماره ۱ این تصویر). در این حالت می‌توانید ماشینهای سمت چپ در حال سبقت از شما را ببینید.

- برای تنظیم آیینه سمت راست راننده: بدن خود را آنقدر به سمت راست خم کنید که سرتان تقریبا به وسط ماشین (نزدیک چراغ سقفی) برسد. اگر بدنه ماشین خود را می‌بینید آیینه را به سمت راست بچرخانید و به محض اینکه تصویر بدنه ماشین شما از دید آیینه خارج شد نگه دارید (شکل شماره ۴ این تصویر).

در اولین تجربه رانندگی بعد از تنظیم آیینه دقت کنید که آیا نقطه کوری در آیینه هایتان وجود دارد یا نه. باید بتوانید ماشین‌هایی که از فاصله دور به شما نزدیک می‌شوند را در آیینه عقب ببینید. به محض اینکه به سمت راست یا چپ ماشین شما می‌روند چراغهای آنها از آیینه عقب (وسط) خارج شده ولی در آیینه بغل ( کناری) دیده می‌شوند. اگر آن ماشین‌ها در حال سبقت از شما باشند، وقتی که از دید آیینه بغل خارج می‌شوند، باید در دید طبیعی چشمان شما (در ششیشه کناری) دیده شوند. امکان دارد که آیینه های شما به کمی چرخش نیاز داشته باشند تا نقاط کور را پوشش دهند. معمولا هر آیینه‌ای حتی آیینه‌های کوچک (مثل ماشین من) می‌توانند تمام پشت و کنار ماشین شما را پوشش دهند.

این، قسمتی از روش رانندگی در اینجاست که به رانندگی تدافعی (Defensive Driving)‌ معروف است. در این روش همه به موقع سر کارهایشان می‌رسند، ماشینهایشان آسیب کمتری می‌بینند و از همه مهمتر همه اعصاب راحتتری دارند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

روزگار

 خیلی از مردم وقتی که به مشکلی بر می‌خورند تغییر مسیر می‌دهند. آنها دلایل مختلف برای این کار دارند. اما یکی از دلایلی که بسیار شنیده‌ام و حتی به من هم توصیه می‌کردند این بود که «شاید این دست روزگار به تو می‌گوید که نباید از چنین مسیری بروی».

اما زمانهایی در زندگیم بوده‌اند که یا باید به هر شکلی راهی را ادامه می‌دادم، یا کاری را تمام می‌کردم. شاید به همان جبری که باید درسی را که دوست نمی‌داشتم می‌خواندم و پاس می‌کردم. گاهی هم قسمتی از پروژه‌، کاری بود که دوست نمی‌داشتم اما برای جواب گرفتن از تمام کار باید انجامش ‌می‌دادم. یا حتی برخی از روزهایی که خواب صبحگاهی را دوست می‌داشتم چون شب قبلش دیر خوابیده بودم و صبح باید کار را تمام می‌کردم. گاهی مشکلی پیش می‌آمد که تنها با تکرار اشتباه و مشاهده جواب آن را پیدا می‌کردم. یا حتی در زندگی خصوصی، ارتباط خوب حتما آنی نیست که هر چیز آن همیشه بدون دردسر پیش برود. گاهی ماندن وتلاش کردن روی ارتباط، نتیجه بهتری دارد؛ ارتباط را محکمتر می‌کند و شناخت از خود و از یکدیگر را بیشتر می‌کند.

 در همه این موارد «دست روزگار می‌گوید که نباید از چنین مسیری رفت» اما واقعا این حرف از کجا آمده است؟ آیا از تنبلی ست یا از ترس از آینده است و یا از کوته بینی ست؛ اینکه فکر می‌کنیم که حقیقت زندگی پیش رویمان تا همان حدی ست که می‌بینیم؟ یا شاید هم از اینکه تعریف «خوب» و «بد» در ذهنمان در حد همان خردسالگی مانده و رشد نکرده است. یعنی اینکه به حدی از رشد نرسیده ایم که به اتفاقات دنیا حتما «مطلق» نگاه نکنیم*. آیا برای این است که به «باور» بیشتر از «عقل و عمل» اهمیت می‌دهیم؟ باوری که می‌شنویم و تکرار می‌کنیم اما افسوس که ذره‌ای در مورد آن فکر نمی‌کنیم.

تجربه زندگی من این است که جاهایی که مانعی می‌بینم بدانم که ثروتی در آن اندوخته شده است. اگر هم دقیقا همان چیزی که من می‌خواهم وجود نداشته نباشد تجربه اش بی نهایت ارزشمند است. قسمتی از زندگی من - و شاید زندگی همه - ازچیزهایی ساخته شده اند که در مسیرهایی که نمی‌خواسته ایم آموخته ایم. گاهی که «دست روزگار» (اگر دستی داشته باشد) مشکل سر راهمان می‌گذارد، همان جایی ست که یا پاداشی به ما می‌دهد، یا نگاهی تازه به ما می‌آموزد و یا راهی را باز می‌کند. اگر هم فکر می‌کنیم که چنین نبوده است شاید به خاطر این است که دید ما محدود است. اگر ماه را نشان دهید، برخی تا فراتر از ماه را می‌بینند، برخی ماه را می‌بینند و برخی دیگر نگاهشان از سر انگشتان فراتر نمی‌رود.

یک بار یکی از بهترین هم اتاقی‌های زمان فوق لیسانس من (که الان  در کانادا ست) ‌گفت که اگر الکترون از حرکت باز ایستد، اتم «ماهیت» خودش را از دست خواهد داد. بعد از آن هر وقت که بخواهم ببینم آیا تصمیمی که می‌گیرم درست است یا نه، فکر می‌کنم که آیا در آن «حرکتی» وجود دارد یا نه؟  تغییر، رها کردن شرایطی ست که با تمام بدی و خوبی هایش در آن بقا یافته‌ایم. مردمان موفق این سرزمین و هر سرزمین آنهایی بوده‌اند که به جای اینکه "برده روزگار" باشند، آن را ساختند.

هم زبان، هم وطن، روزگار دستی ندارد. اگر هم داشته باشد هیچ انسانی از آن خبر ندارد. به جای یافتن مقصر، کمر همت ببند!

ــــــ
* کتاب «۱۰۱ مسئله فلسفی» نمونه های مشابهی دارد.