۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

قهوه بیمارستان

طی دوران دانشجویی و فوق دکترا، قهوه‌ام را از کافی شاپ داخل بیمارستانی که طرف مقابل ساختمان محل کارم است، گرفته ام. هیچگاه سر ساعت مشخصی قهوه ام را نگرفته ام. معمولا وقتی برای قهوه خریدن به بیمارستان می رفتم که یا خسته و یا کم انگیزه بودم.
روزهایی بوده اند که بچه هایی مو ریخته ای را در بیمارستان می دیدم که با سرطان دست و پنجه نرم می کردند. آنها آن صبح های مطبوع تابستانی را بجای آب بازی و غلطیدن روی چمن ها، روی صندلی چرخدار،‌ از این اتاق به آن یکی سر می کردند. 
هرگاه که به هدف از ادامه تحصیل و تحقیقاتم شک می کردم، به بهانه گرفتن قهوه به بیمارستان می رفتم و خودم را جای آدمهایی می گذاشتم که امیدشان این بود که روزی کسی بتواند چاره ای برای درد بی درمانشان بیابد. بیشتر از قهوه بیمارستان، آدمهای بیمارستان بودند که به من انگیزه حرکت می دادند. 

جمله ای در کتاب *Into the Wild هست که می گوید: 
'HAPPINESS [is] ONLY REAL WHEN SHARED' 
(خوشبختی تنها وقتی واقعی ست که با دیگران تقسیم (سهیم) شود.)

---
*شان پن این کتاب را در فیملی به همین عنوان کارگردانی کرده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر