۱۳۹۲ آبان ۲۶, یکشنبه

طفره

یک کلمه بسیار آشنا برای بسیاری از دانشجویان مقاطع تحصیلات تکمیلی در امریکا Procrastination (طفره رفتن) است. کافی ست که یک جستجوی ساده در اینترنت انجام دهید تا ببینید چقدر در این مورد مطلب نوشته شده است.
یک نظریه این است که انسان (مانند بسیاری از جانوران دیگر) بطور طبیعی به دنبال پاداش برای تلاش یا اعمال خود می‌گردد. پاداش می‌تواند مادی (پول، غذا، خانه، زمین، لباس، سفر، ،نمره خوب، چاپ مقاله یا کتاب و غیره) یا غیر مادی (تشویق یا توجه دیگران، رضایت از رسیدن به هدف، تعطیلات بعد از امتحانات، کاهش استرس و غیره) باشد. اما واقعیت زندگی این است که هر چه که میزان آزمون و خطا در یک بازه زمانی محدود بیشتر باشد، استرس ناشی از دستیابی به پاداش بیشتر خواهد شد. یک راه برای فرار از این استرس، روی آوردن به پاداش های کوتاه مدت و دم دستی است.

اما در شاخه علم این قانون همیشه پیاده نمی‌شود. طبیعت علم (بسیاری از علوم تجربی) بر پایه آزمون و خطا قرار گرفته است. یعنی فرضیاتی بر اساس شواهد علمی تعیین می‌شوند و سپس این فرضیات آزموده می‌شوند. اما با اینکه شاید یک فرض درست باشد اما روش کار برای اثبات آن ناقص یا نادرست است. گاهی نهایت چنین ترکیبی، موجب شکست‌های پی در پی می‌شود. گرچه همین شکست ها نشان مي‌دهند که چه چیزهایی نادرست اند و راه را برای امکان آزمونهای دیگر باز می‌کند اما چنین روندی زمان زیادی می خواهد.

شاید به همین دلیل نگاهی مثل پشتکار (یا استقامت، صبر، بردباری، تلاش بی وقفه، و نگاه به آینده) با روش زندگی و کار یک متخصص چندان آشنا نباشد. بسیاری از ما آزموده بودیم که چگونه امتحان فردا یا هفته دیگر یا ثلث اول و دوم و سوم را بدهیم. در دانشگاه هم (در سطوح پایین تر) دوره ها کوتاهتر شدند. در این بین چیزی که کمتر آموختیم چگونه ایستادگی کردن بوده است. تعریفی به نام انجام دادن و راحت شدن برایمان بسیار آشناتر از استقامت کردن و انجام دادن است (برای خیلی ها این ترکیب ناآشناست). روش آموزشی به تلاشهای کوتاه مدت و جایزه های کوچک محدود بود تا به تلاش و استقامت برای جایزه های بزرگ. تنها داستان مثبتی از پشتکار که از دوران قدیم به یاد دارم داستان آبی ست که با صبر و استقامت بر سنگ پیروز شد. پشتکار یک کلمه محض نیست (به قول آماردانها یک باینری صفر و یک نیست)، بلکه میزانی است که وابسته به فرد، محیط، شرایط و زمان است. و در این میان، چیزی که از همه کمتر به آن توجه می‌شود، زمان است. تعریف موفقیت هم بیشتر به نتیجه نهایی نگاه می‌کند تا به مسیری که باید طی شود. حالا با این ناآشنایی به تعریف پشتکار، انتظار به موفقیت در دوره ای را داریم که پر از بالا و پایین هاست.

راه حل:
 «تو ای اراده من... مرا از پیروزی های کوچک همه در امان دار!» (نیچه).
یک راه، تمرکز بر هدف طولانی مدت و چشم پوشی از خوشی های کوتاه مدت است. این راه سختی ست که انجام آن برایم مثبت بوده است. پشت گوش انداختن یک کار، به راحتی می تواند به یک عادت تبدیل شود، مثل کتاب روی کاناپه که اگر تا سه روز به سر جا گذاشتنش توجه نشود، وجود آن در روز چهارم حتی به چشم هم نمی آید.

راه دیگر این است که باور کنیم زمان زندگی نامحدود نیست. ما لیاقت داریم آنقدر از خوشی های زندگی لذت ببریم که با حس گناهی همراه نباشد، پس بهتر است هر چه زودتر کاری که قرار است انجام دهیم را به پایان برسانیم. 

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

نوآوری اینجا و آنجا

حدود دو-سه سال آخری که در ایران بودم به دنبال ساخت کارگاهی بودم تا بتوانم یکی از نوآوری هایم را تولید کنم. برای من جالب این است که بعد از این مدت هنوز کسی آن محصول یا چیزی شبیه به آن را در ایران تولید نکرده است. در بین بالا و پایین های اداری و غیر اداری، چیزی که برایم همیشه جالب بود این بود که در ایران ساختن چیزی که قبلا تولید شده است به نظر ساده تر و کم دردسرتر از ساختن چیزهای جدید است. یک علت، تلاش بخشی از افراد بالاتر در سلسله مراتب اداری بود که علاقه داشتند به هر نحوی از فرمول و روش تولید آن نوآوری آگاهی یابند. قسمت جالب تر، فرهنگ افرادی بود که با آنها مشورت می کردم. کسانی که دستی در تولید نداشتند (مصرف کننده ها) با اطمینان توصیه می کردند که دنبال تولید محصولی که تا به حال کسی تولید نکرده است نروم. تنها دو-سه نفر که خود کارخانه دارهای موفقی بودند، بعد از خواندن Business Plan، مرا تشویق به تولید کردند. خلاصه اینکه بخش بزرگی از فرهنگی که من با آن برخورد داشتم، مخالف تولید نوآوری بود.

یکی-دو هفته پیش با یکی از دوستان که استاد طراح صنعتی دانشگاه اینجاست، در مورد یکی از نوآوری هایم در طول مدت دکترا و اینکه چطور می توانیم روی آن Grant بگیریم، ثبت اختراع کنیم، و آن را به محصول بهتری تبدیل کنیم، تبادل نظر می کردیم. به محصولات مشابه در بازار و رقابت با آنها هم فکر می کردیم. بعد از اینکه جلسه تمام شد، به این فکر کردم که فرهنگ بازاری اینجا چقدر با ایران فرق می کند. در اینجا، داشتن ایده جدید، محصول جدید، یا یک روش جدید تولید محصول در هر قشری از جامعه ارزش بیشتری دارد. در اینجا تولید محصولی که قبلا تولید شده است به اندازه تولید یک محصول جدید شانس موفقیت ندارد. همه می دانند که نوآوری یک ریسک است، اما این ریسک را قبول می کنند.

نمی دانم حرفم تا چه حد درست است. اما شاید قسمتی از نوآوری گسترده تر در کشورهای غربی نسبت به ایران به فرهنگ و آموزه های خودمان بستگی داشته باشد. کار و راحتی، در ذهن بیشتر همزبانان من معانی متضادی دارند. سوال بیشتر آنها این است که با وجود روزی ده-دوازده ساعت کار، من چه راحتی در زندگی دارم؟ جواب من این است که: من راحتم که با تمام بالا و پایینها، کاری می کنم که دوست دارم. قسمتی از راحتی من امکان به چالش کشیده شدن است. من راحتم که می توانم بیشتر روزها تصمیم بگیرم به چه چیزی فکر کنم. راحتم که دغدغه هایم به نسبت، محدود به چیزهایی مربوط به کار اند. راحتم که می توانم علاوه بر کار کردن، فعالیت بدنی هم داشته باشم. و لذت می برم که برای این خستگی های روزانه، شبها خوابهای عمیق راحتی دارم. ناراحت ترین روزهایم، زمانهایی هستند که فعالیتی یا برنامه ای ندارم.

چندی پیش مقاله ای در مورد بازی بیس بال امریکایی می خواندم. اینکه این بازی چقدر وابسته به آمار و شانس است. شاید برای کسی با یک پیش فرهنگی قوی ضد ریسک، این یک بازی بی معنی باشد. اما به قول نویسنده مقاله، این داستان زندگی امریکایی هاست. اینکه بعد از هر بار افتادن، بلند شوند، خودشان را بتکانند و دوباره دست به کار شوند. فرهنگ ما هم شاید به مقدار بیشتری از چنین چیزی نیاز داشته باشد در غیر این صورت، ده سال دیگر هم می گذرد و کسی محصولی مشابه نوآوری من تولید نخواهد کرد، حتی اگر فرمول و محصول بهتری را ثبت اختراع کنند.